قطعا نمیتوان مسخ را علیرغم ظاهر آن به چشم یک رمان صرفا فانتزی و تخیلی سرگرمکننده نگاه کرد. کافکا در این اثر سعی کرده با استفاده از نمادها واقعیت نهفته در داستان را شرح بدهد. برای مثال در ابتدای داستان با بدنی به طرز غیرعادی سنگین و بزرگ مواجهایم که میبینیم پاها علیرغم زیادشدن، توان حمل آن را ندارند که نشان از عدم توانایی شخصیت اصلی برای ادامه این مدل زندگی دارد یا سر کوچکتر نسبت به بدن که اشاره به کوچکماندن عقل در مقابل شکم که نماد توجه به نیازهای حیوانی است، دارد. زیرا شخصیت اصلی بهحدی درگیر کار و تامین معاش خانواده بوده که رشد خودش را فراموش کرده است. با این نگاه میتوان شخصیت اصلی داستان (گرگور زامزا) را جوانی توصیف کرد که بهشدت حامی است و نیازها و علایق خودش را برای رفاه خانواده قربانی کرده است.
کل داستان فرایند یک تغییر را شرح میدهد. نویسنده تلاش کرده تغییر را بهنحوی جلو ببرد که خواننده در این مسیر دچار شوک یا نافهمی نشود زیرا نباید داستان به سمت تخیل و هیجان پیش برود تا خواننده از درک حقیقت و مضمون اصلی داستان دور شود. داستان موضوع عدم پذیرش تغییر از سمت جامعه را بهخوبی روایت میکند. شخصیت اصلی کمکم طرد میشود تا جایی که جامعه دیگر جایی برای او ندارد و او باید حذف شود. حتی در جاهایی میبینیم که خانواده خرافاتی هستند و این خود، عامل عدم پذیرش تغییر است.
افکار ابتدایی گرگور و پس از آن رفتار مدیر در خانهی او ظلم به قشر کارگر، سواستفاده از نیازمندی او و عدم توجه کارفرمایان به حقوق منابع انسانی را بیان میکند.
نویسنده، شخصیت اصلی را طی داستان کمکم به سمت زندگی دیگری سوق میدهد ولی این نکته را هم فراموش نمیکند که زندگی جدید نیز خالی از رنج و سختی نخواهد بود و آزادی نیز بها و رنجهایی به همراه دارد. علیرغم اینکه کمکم میبینیم که سبک زندگی قبلی برای گرگور دشوار و دشوارتر میشود ولی در قسمت سوم در جاهایی آرزوی زندگی قبلی را هم دارد. مثلا در جایی میخوانیم که اتاق خالی میشود و گرگور میتواند راحت و آزاد در آن بچرخد ولی باز هم شک دارد که واقعا دلش میخواهد این آزادی را در ازای فراموش کردن سریع و کامل گذشته بهدست بیاورد یا نه. نویسنده به تغییرات شخصیت اصلی بسنده نکرده و تغییرات کل خانواده را در خلال داستان بهتصویر میکشد. همراستا با تغییرات گرگور شاهد تغییرات رفتاری و سبک زندگی پدر، مادر و خواهر او تا پایان داستان هستیم؛ گرچه میتوان تغییرات رفتاری را در خواهر بهدلیل سن کم بیشتر مشاهده کرد. خواهر در ابتدا بهدلیل سن کم و احتمالا دریافت حس بیمصرفی از سمت خانواده، تنها کسی است که گرگور را درک میکند و بیشتر از بقیه سعی میکند به او کمک کند. در مقابل پدری خودخواه با کمترین میزان درک را میبینیم و کافکا توصیف خودخواهی پدر را در پسانداز دستمزد گرگور بهصورت پنهانی و بدون اطلاع او در حالیکه در حال زجرکشیدن بوده، را به اوج میرساند.
قسمت دردناک داستان را در پایان متوجه میشویم، جایی که معلوم میشود نیازهای این خانواده با همکاری کل اعضا در کارکردن، کمک به یکدیگر و عدم اسراف بهخوبی برطرف میشده است. اصلا نیازی نبوده که گرگور این مسیر را طی کند؛ بهتنهایی سخت کار کند و آزادی و جوانیاش را فدای دیگران کند که باعث شود کارش به اینجا بکشد.
