
از ابتدا مشخص است که با داستانی نمادین طرف هستیم. پس باید در ابتدا فکر کنیم که سگ و اسب نماد چه هستند. چون میدانیم نویسنده صرفا از روی عادت یا سلیقه شخصی آنها را انتخاب نکرده است.
به صاعقه و درخت عظیم میرسیم. چرا صاعقه به مرد و حیوانات که قطعا کوتاهتر از درخت هستند میزند؟ چرا صاعقه آنها را انتخاب میکند؟
صاعقه میزند چون هوا ابریست. ولی پس از مرگ هوا گرم با آفتاب سوزان توصیف شده است. چرا شخصیت اصلی از این تناقض شدید تعجب نمیکند و به چیزی شک نمیکند؟
میدانیم که مرد متوجه مردنش نشده است، ولی وقتی به او میگویند اینجا بهشت است تعجبی نمیکند و به نگهبان هم شک نمیکند.
یکی از جملات مهم داستان «مردهها طول میکشد تا به شرایط جدیدشان پی ببرند.» آیا اشاره به آدمهایی دارد که فقط زنده هستند ولی زندگی نمیکنند؟ یا شاید افرادی که فقط در پی رفع نیازهای جسمانی خود هستند را مرده پنداشته است؟
نویسنده از مرمر، طلا و آب زلال بهعنوان نمادهای زیبایی استفاده کرده است. نمادهایی که دارای انعکاس هستند و هرکس میتواند خود را در آنها ببیند. آیا منظور آن بوده است که هر چیز با ظاهر میتواند واقعا زیبا نباشد و صرفا تصور ما باشد؟
نویسنده مقصدی را مشخص نکرده و بهشت را یک راه گذر توصیف کرده که میتوان از آن هم رد شد و جلوتر رفت. این سوال پیش میآید که بالاتر از بهشت چیست؟ چون در اکثر عقاید و افکار، بهشت بهعنوان مقصد نهایی آرامش و خوشبختی بیان شده است.
در داستانی که میفهمیم شخصیت اصلی به اشتباه مرگ را زندگی و دوزخ را بهشت پنداشته، چرا باید به حرف نگهبان دوم اعتماد کند؟ آیا ممکن است نگهبان دوم دروغگو باشد؟ و بهشت واقعی در خود تنهایت باشد؟
در جایی که شخصیت اصلی به مرد شکایت میکند که چرا جلوی بهشت جعلی را نمیگیرند، او به جای اینکه خودش را بابت نداشتن تفکر انتقادی و تحلیل وقایع سرزنش کند، تقصیر را به گردن دیگران میاندازد.
از سخنان مرد اینگونه استنباط میشود که اگر بهجای حیوان، انسانی دیگر همراه با مرد بود آنها در دوزخ میتوانستند رفع تشنگی کنند. حال این سوال پیش میآید که چرا آن مرد گفت کسی که بهترین دوستانش را رها میکند، جایش در دوزخ است؟ شاید نویسنده میتوانست رابطه علت و معلولی منطقیتری برای این قسمت بنویسد.
داستان در جاهایی دچار تغییراتی مشهود میشود اما عدم واکنش شخصیت اصلی به اتفاقات، ساختار و حوادث را زیر سوال میبرد و آنها را بیاهمیت و اضافی جلوه میدهد. همچنین در بعضی اتفاقات، نویسنده از منطق دور میشود و چون نویسنده میخواسته از یک ساختار منطقی در داستان استفاده کند، عدم منطق به داستان ضربه زده است.
در نهایت داستان پایانی باز دارد ولی نیازی نیست خواننده انتهای آن را حدس بزند. هدف نهایی نویسنده را میتوان در طی داستان درک کرد.
در مجموع بهنظر من چون داستان بسیار کوتاه است، اگر همه حوادث داستان با علت و هدف مشخصی رخ میدادند که بتوانند ساختاری یکپارچه تشکیل دهند، بهتر بود. در نهایت اگر من بهجای نویسنده بودم به جزئیات توجه بیشتری میکردم.