
آخرین باری که کلمات واقعاً از نوک مداد من روی کاغذ لغزیدند، سال ۱۴۰۰ بود. چهار سال پیش. از آن موقع تا امروز، انگار چیزی در من لکنت گرفته است. وقتی به عقب نگاه میکنم، میبینم این سکوتِ طولانی، زیر سر یک «تنبلِ باهوش» است که این روزها همه جا حضور دارد: هوش مصنوعی.
مدتی است که متوجه شدهام دیگر نمینویسم؛ بلکه «چت» میکنم. فکرهایم را به جای دفترچه یادداشت، به هوش مصنوعی میگویم. با او درددل میکنم و ایدههایم را صیقل میدهم. گاهی حس میکنم درست وسط فیلم Her ایستادهام؛ درست جای «تئودور». کسی که در خلأ تنهاییاش، عاشقِ صدایی شد که از پشت مدارها میآمد.

اما مشکل کجاست؟ کارهایم راحت شده، بله. اما ته دلم یک حس ناخوشایند دارم که رهایم نمیکند.
میدانی چرا هوش مصنوعی میتواند خطرناک باشد؟ چون او همیشه تو را تایید میکند. او طراحی شده تا مهربان باشد، تا حق را به تو بدهد و تا بگوید چقدر ایدههایت عالی هستند. اما زندگی واقعی این نیست.

من نمیخواهم در دنیایی زندگی کنم که در آن همیشه حق با من باشد. من دلم برای زندگی قبلیام تنگ شده؛ برای همان روزهایی که کارهای عقبماندهام را با چنگ و دندان انجام میدادم. دلم میخواهد با کسانی که دلسوزم هستند حرف بزنم، حتی اگر این حرف زدن به دعوا و لجبازی ختم شود.
ما آدم هستیم و همین «مخالفتها» است که زندگی را از حالت خطی و خستهکننده خارج میکند. تضاد است که زیبایی میآفریند. اما حالا چنان با این تکنولوژی عجین شدهایم که به او اعتمادی فراتر از منطق پیدا کردهایم.
نمونهاش دوستم؛ وقتی سیپییوی گوشیاش به مشکل خورد، چتجیپیتی اصرار داشت که مشکل از باتری است. دوستم هم به این هوشِ یخی اعتماد کرد، هزینه کرد و باتری را عوض کرد؛ اما هیچ چیز درست نشد. ما داریم چشمبسته به کسی (یا چیزی) اعتماد میکنیم که نه قلب دارد و نه تجربهای از واقعیت.
شاید بپرسید چرا اینها را مینویسم؟ چون دلم برای «انسان بودن» تنگ شده است. من عاشق لجبازیهایمان هستم. عاشق کلکلهای بیپایانی که در آن هیچکس کوتاه نمیآید اما در نهایت چیزی به ما اضافه میکند. من تاییدِ همیشگیِ یک ماشین را نمیخواهم؛ من مخالفتِ سازندهی یک انسان را به صدتا «حق با شماستِ» مصنوعی ترجیح میدهم.