بعضیها خودشان یک «روایت» هستند. آنها را نمیتوان با نگاه رایج اجتماعی دید؛ بلکه باید آنان را به خودشان ببینی؛ آنهم بی هیچ چارچوب از قبل تعیین شده. آنها با فردی دیگر، یا شاخص جدای از خود، سنجیده نمیشوند. بلکه همیشه خودشان سنجهای برای خود بودهاند.
این آدمها، خودشان به تنهایی یک فیلم سینمایی، یک کتاب، یک مجسمهی الهام بخش بزرگ، یا یک قصه یا یک تصویر ماندگار هستند.
به طور قراردادی به اینها میگوییم «انسان-روایت». آنها لازم نیست حرفی بزنند. بلکه لازم است که مخاطب هوشمند، خودش روایت آنها ببیند و بخواند و در نهایت روایتی جدید از آنها «بازروایی» کند.
مثالهایی از انسان-روایت
تولیدکنندگان بزرگ، صاحبان کسب و کارهای مفید، معلمان انسانساز و حتی رفتگری که بعد از جارو کردن در دل شب، در انتهای خیابان میایستد و با دیدنِ نتیجهی کارش، احساس غرور و نشاط میکند، اینها همه انسان-روایت هستند.

وقتی پای حرف این آدمها مینشینی، یا اینکه آثار و کارهایشان را میبینی، میتوانی قلم و دفتر برداری و نکتههایی بنویسی و بعضی از آنها را به زبان خودت بازروایی کنی.
انسان-روایتها سوژه هستند و نه ابژه (فرق این دو را اینجا بخوانید). آنها کمیابند و نه نایاب. ارزش را میدانند و میفهمند. برای همین است که روایت دارند.
آدمهای بد
البته فراموش نکنیم الزاماً آدمهای خوبی نیستند. یزید و هیتلر و سایر روسفیدان تاریخ هم، انسان-روایت هستند. آنها هم به تنهایی خودشان یک روایتند. روایتی از انبوده کنشها، کارهای بزرگ و نقشهای ماندگاری تاریخی. اما در این نوشتار، سمت و سوی ما، بخش خوب ماجراست.
انسان-روایت در کسب و کار
آدمهای معمولی، صبح به صبح در محل کار خود حاضر میشوند تا که «نانی به کف» آورند و حتی «به غفلت» بخورند. معمولیهای قصهی ما، فقط میفروشند. اتفاقا فروشندگان خوبی هم هستند. از کالا گرفته تا خدمات، از طبابت تا تدریس.
اما آنهایی که در کسب و کارشان، نقش انسان-روایت را ایفا میکنند، فقط فروشنده نیستند. آنها برای کارشان، کالایشان، خدماتشان و هرچیز دیگری، معنا خلق میکنند. از خلق معنا و توسعه شبکه و مهارت آموزی و یاد دادن به دیگران لذت میبرند. هر روزشان با دیروز فرق میکند. این روند آنقدر ادامه پیدا میکند که دوست داری کالایت را از این فروشنده بخری، و «نه آن دیگرها»