
مقدمه:
1- در فایل صوتی پیوست توضیح بیشتری دادهام.
2- این یک روایت از مفهوم مدیریت است.
و اما بعد...
مدیریت زمان هم از آن خرده اداهایی بود که به خوردمان دادند.
آنقدر که ادا و اطوار داشت، کارایی نداشت.
لااقل برای کسانی که دفترهای برنامه ریزی درست کردند و فروختند، نان داشت که نوش جانشان.
آخر سال وقتی این پلنرها رو مرور میکنیم، میبینیم کار خاصی انجام ندادیم.
<h2 data-pm-slice="1 1 []"><strong>قصه‌ای از مهارت نه گفتن!</strong></h2>
استادی از اساتید بسیار برجسته و بین الملی و فوقالعاده مهم در زمینه مدیریت زمان میگفت: باید یک زنبیل بزرگ از «نه»ها روی دوشتان باشد و به درخواستهای دیگران نه بگویید. تا آخر شب این زنبیل باید پر شده باشد تا شما یک الگوی مناسبی از مدیریت زمان باشید!
چقدر خودخواهانه، چقدر ناجوانمردانه و چقدر غیر انسانی!
بخشی از زیست انسانی ما در تعامل با دیگران است. در ارتباط انسانی است. در اتفاقاتی است که برنامه ریزی نشده رخ میدهند، و ما با تدبیر و عقلانیت آنها را تبدیل به فرصتهایی برای بازی برد-برد میکنیم.
این چه نگاه بیرحمانهای است که به پیام یک دوست که برای ما ابراز نگراانی و دلتنگی کرده، پاسخ ندهیم چون میخواستیم مدیریت زمان کنیم!؟