
وقتی مسیرم رو عوض کردم و از دنیای تلکام و مدیریت تیم توی هواوی اومدم بیرون و وارد دنیای برنامهنویسی شدم، تصویر واضحی از آینده نداشتم.
فقط یه چیز رو میدونستم: باید به جایی برسم که زندگی و هویت حرفهایم با خودِ واقعیم هماهنگ باشه.اما این نقطه چرخش، از یه خلأ شروع نشد؛ سالهای قبل خودش یه مدرسه بود.
من توی هواوی با «کار کردن توی یه سازمان واقعی» آشنا شدم؛ نه از دور، از نزدیک و وسط ماجرا.اونجا برای اولین بار، سلسلهمراتب دپارتمانها، مدیرهای لایهلایه، و حساسیت ارتباط حرفهای با مدیران بالادستی رو با پوست و استخوان فهمیدم.
مشتری ما ایرانسل بود و تقریباً همه چیز حول یه کلمه میچرخید: اهمیت مشتری.
جلسات بیپایان درباره مدیریت ارتباط با مشتری، هماهنگی بین تیم ما، مشتری و بقیه استیکهولدرها.رفتار بینسازمانی چیزی نبود که از روز اول بلد باشم؛ بارها خام و ناپخته عمل کردم.
ولی مدیران خیلی ارشد نکتههایی بهم میگفتن که کمکم تبدیل شدن به «اصول شخصی کار» من.
اونجا یاد گرفتم:
• گزارش و ریپورتدادن فقط یه کار اداری نیست؛ قلب اعتمادِ.
• ارائه دادن یعنی بتونی کار انجامشده رو شفاف، دقیق و بدون حاشیه منتقل کنی.
• تا وقتی همه چیز درست بود، کسی کاری باهات نداشت؛ اما اگه فقط یه عدد توی یه گزارش اشتباه میشد، از چند جهت تماس، جلسه و بررسی شروع میشد تا معلوم بشه چرا این خطا اتفاق افتاده.
این تجربهها یه چیز رو توی من حک کرد:
قبل از اینکه چیزی رو «بفرستم بالا»، خودم باید اونو جدی تست و چک کنم.
بعدتر، همین ذهنیت توی کدنویسی برام حیاتی شد.
اینکه کیفیت کدی که مینویسم باید جوری باشه که خودم هم چند ماه بعد بتونم با خیال راحت برگردم سراغش و دوباره ازش استفاده کنم.
از اون طرف، ترکیب سافتاسکیلها (ارتباط با مدیران، کار تیمی، مدیریت استرس، مسئولیتپذیری) با هارد اسکیلهایی مثل تحلیل دیتا، کار با پایتون و اکسل، باعث شد رشد من توی مسیر جدید بینظم و تصادفی نباشه؛
بلکه سازمانیافته جلو بره.
برای همین وقتی وارد یه تیم حرفهای مثل NexaPortal شدم، احساس نکردم «هیچکس نیستم».
میتونستم خودم رو درست معرفی کنم، ارزشهایی که از هواوی و سالهای قبلی با خودم آورده بودم رو به تیم منتقل کنم و بفهمم دقیقاً کجا میتونم برای محصول و تیم مفید باشم.
با وجود همه این تجربهها، کریرچنج واقعاً ترسناک بود.
روزهای اول شبیه راهرفتن توی مه بود.
از محیطی میاومدم که ساختارش مشخص بود، حقوق هر ماه میاومد، نقشها تعریف شده بود.
وارد حوزهای میشدم که هیچ تضمینی نداشت.
درآمدم ثبات نداشت، دورههایی مدیریت مالی تبدیل به یه کابوس واقعی شده بود.
همزمان باید از صفر یاد میگرفتم، پروژههای کوچک میگرفتم، شکست میخوردم، دوباره میساختم و تازه میفهمیدم «رشد واقعی» یعنی چی.
یه چیز اما از درون کمکم کرد:
ادامه دادن.
نه با هیجانهای لحظهای.
نه با موج انگیزه شبکههای اجتماعی.
با یه استمرار آروم و گاهی خسته، اما ادامهدار.
جایی وسط همین مسیر فهمیدم راز کار همینه:
ادامه بده، حتی وقتی حسش نیست.
حتی وقتی هنوز میترسی.
حتی وقتی هیچ چیز مشخص نیست.
یکی از سختترین چالشهای من اصلاً فنی نبود.
موضوع «شجاعت ارائه دادن» بود.
شجاعت اینکه دیده بشم.
هر بار میخواستم چیزی ارائه کنم، دمو بدم یا به تیمی توضیح بدم، انگار ذهنم یخ میزد.
عجیب بود؛ سالها تیم هدایت کرده بودم، اما اینجا، توی نقش جدید، دوباره مثل تازهکارها قفل میکردم.
کمکم فهمیدم چرا:
هنوز درگیر هویت قدیمی بودم.
هنوز توی فضای امن قبلی گیر کرده بودم؛ فضایی که توش «تعریفشده» بودم و حالا باید از نو خودم رو تعریف میکردم.
نقطه واقعی چرخش زمانی بود که به خودم اجازه آزادی دادم؛
آزادی جدا شدن از تمام مزایا، امکانات و امنیتهایی که مسیر قبلیم داشت.
این تصمیم، چیزهایی رو توی ذهنم آزاد کرد.
حس میکردم از یه قطعه یخ شناور توی اقیانوسی سرد…
تبدیل شدم به یه شناگری که خودش انتخاب میکنه توی آبی گرمتر، اما عمیقتر شنا کنه.
این تغییر فقط فنی نبود؛ هویتی بود.
توی این سالها، تنها نبودم.
هر کسی برای مسیرش یه توشه داره؛ توشه من اینها بودن:
• آدمهایی که کنارم بودن و کمک کردن زیر فشار، فرسوده نشم.
• برنامه «اکنون» که نظم ذهنی و احساسیم رو تقویت کرد و کمک کرد وسط شلوغی، خودم رو گم نکنم.
• کتابهایی مثل تفکر شفاف و اثر مرکب که نگاهم به تصمیمگیری، صبر و استمرار رو عمیقتر کردن.
• و مهمتر از همه: عادت سوختگیری آروم.
من سعی کردم قهرمانبازی درنیارم.
هر وقت میدیدم باتریم خالی شده، کنار میکشیدم، سوختگیری میکردم و برمیگشتم.
نه با شعار؛ مثل یه سیستم هوشمند که میدونه اگه نسوزه، میتونه مسیر طولانیتری رو بره.
همین استمرار کوچک روزانه باعث شد جا نزنم؛
حتی توی روزهایی که از بیرون «هیچ اتفاق خاصی» دیده نمیشد.
کریرچنج فقط یاد گرفتن یه مهارت جدید نیست؛
تغییر زاویه دیده.
این مسیر من رو مجبور کرد که:
• واقعیتر و شفافتر فکر کنم؛
• واقعیتهای سخت رو ببینم، نه فقط رویاها رو؛
• با شکست، تأخیر و فشار مالی کنار بیام؛
• روی توسعه فردی جدیتر کار کنم؛
• کنار آدمهای اطرافم قویتر باشم، نه فقط مشغول خودم؛
• و مهمتر از همه: مسئولیت رشد خودم رو کامل بپذیرم.
اینها اتفاقات سادهای نبودن؛
هر کدوم، لایهای از شخصیت و ذهنم رو باز کردن.
طعم نتیجه گرفتن برام واقعیتر شد و فهمیدم برای نتایج بزرگتر، باید عمیقتر بشم؛
نه فقط سریعتر.
امروز، وقتی بهعنوان یه فرانتاند دولوپر روی پروژهها کار میکنم، محصول میسازم، با تیم هماهنگ میشم و برای آینده برنامهریزی میکنم،
یه چیز رو واضحتر از همیشه حس میکنم:
میتونم ارزش خلق کنم.
نه فقط کد بنویسم.
نه فقط یه تسک رو تحویل بدم.
بلکه:
• روی محصول اثر بذارم،
• تجربه کاربر رو بهتر کنم،
• توی تیم، حضور واقعی و صادقانه داشته باشم،
• و بین کیفیت کار، سلامت روان و استمرار، تعادل بسازم.
همه اون چیزی که از هواوی، از کار تیمی، از گزارشدادن دقیق، از اهمیت مشتری، و از سالهای تحلیل دیتا و کار با پایتون و اکسل یاد گرفته بودم، امروز با مسیر جدیدم توی فرانتاند گره خورده.
این یکپارچگی کمکم کرد وقتی وارد NexaPortal شدم، فقط «یه برنامهنویس جدید» نباشم؛
بلکه کسی باشم که میتونه تجربه قبلی رو به زبان امروز ترجمه کنه و برای محصول، تیم و بیزنس، ارزش واقعی بسازه.
به آینده امیدوارم.
میدونم پنج سال دیگه که برگردم و این نوشته رو دوباره بخونم، هم لبخند میزنم، هم حس پختگی عمیقتری خواهم داشت.
چون میدونم این مسیر هنوز ادامه داره.
و مهمتر از همه:
الان دارم از مسیر لذت میبرم؛
چیزی که سالها دنبالش بودم همین بود:
لذت بردن از مسیر، ادامه دادن و اصالت داشتن.
حرف آخر
این نوشته برام فقط یه روایت نیست؛
یه نقشه راه شخصیه که نشون میده از کجا شروع کردم، چه چیزهایی رو پشت سر گذاشتم و امروز چطور فکر میکنم.
اگه این مسیر رو ادامه بدم — با استمرار، اصالت و عمیق شدن — مطمئنم چند سال بعد توی جای بسیار بهتری میایستم.
و اگه تو هم جایی بین ترس «از دست دادن امنیت» و میل «ساختن مسیر خودت» گیر کردی،
شاید این متن فقط یه پیام ساده برات داشته باشه:
آرومتر، عمیقتر، اما ادامه بده.
ارتباط با من:
• وبسایت: https://aliarghyani.vercel.app/
• لینکدین: https://www.linkedin.com/in/aliarghyani/