سردرگمی

به قلم علی عاشوری


یک لحظه به صفحه لپ تاپم نگاه می کنم ،

تنها تغییر صفحه خط صافی ست که می آید و می رود و منتظر است تا چیزی بنویسم .

بلند می شوم و می روم در مقابل کتابخانه ام می ایستم ،

بعد از چند دقیقه می فهمم که دلم نمی خواهد چیزی بخوانم .

دوباره به سراغ لپ تاپ می روم و این بار وارد پوشه فیلم هایم می شوم ،

چیزی پیدا نمی کنم و کمی در طول خانه قدم می زنم .

دوباره به سراغ لپ تاپم می آیم و این بار یکی از آهنگ های محبوبم را پخش می کنم .

به آشپزخانه می روم ، قهوه درست می کنم و وقتی برمی گردم با کلافه گی آهنگ را قطع می کنم .

دراز می کشم ،

گوسفندی برای شمردن نیست ،

یک مزرعه خالی را تجسم می کنم که هیچ کسی جز خودم در آنجا نیست .

روی تخت می نشینم و به دفتر خاطراتم نگاه می کنم که چند ماهی ست خالی مانده .

بلند می شوم و به پذیرایی می روم .

تلویزیون را روشن می کنم و در مقابل تلویزیون دراز می کشم .

اگر خوش شانس باشم و فیلم سینمایی پیدا کنم شاید خوابم برود .

تلویزیون چیزی ندارد .

به آشپزخانه می روم و پنجره را باز می کنم .

چیز جالب توجهی بیرون از خانه نیست .

به سراغ لپ تاپم می روم ،

سعی می کنم چیزی بنویسم ...