شب لعنتی

به قلم علی عاشوری

دلم می خواست سریع تر به خانه برسم ، بطری آبم خالی شده بود و تشنه بودم . سر خیابان اصلی پسربچه ای را دیدم که به من نگاه می کند . یک گونی هم اندازه خودش روی شانه اش بود که پر از پلاستیک بود . پسرک گفت : (( عمو می شه برام یه چیزی بخری بخورم ؟ ))

لاغر بود .دست ها وصورتش حسابی کثیف شده بودند ، پیراهن کرم رنگی تنش بود که رنگش به خاکستری متمایل شده بود و دمپایی های پاره ای پایش بود . چهره اش معصوم بود و چشمانش برق می زد .

پرسیدم : (( چند سالته عمو ؟ ))

- هفت سالمه

-- این پلاستیک ها رو چی کار می کنی ؟

- می برم می فروشم سی تومن می گیرم اگه زیاد کار کنم برا هر روزم .

-- شب ها کجا می خوابی ؟

- تو پارک . خونه نداریم .

-- لعنت بهشون ...

-چی ؟

-- هیچی عزیزم ، بیا اینو بگیر .

پنج هزار تومان بیشتر در کیف پولم نبود . پسرک ذوق نکرد ، هیچ چیزی نگفت . کمی بالاتر ایستادم و به پسرک نگاه کردم . پسرک ایستاد و از خانم جوانی که از کنارش رد می شد چیزی خواست . شاید سرم کلاه رفته بود اما تا زمانی که به خانه رسیدم همه شان را لعنت کردم . مسئولینی که کور هستند و کودکی این بچه ها را زیر پا له می کنند .

هنوز هم لعنت می کنم ، اصلا تا روز قیامت لعنت بر هر کسی که مسئول هست و کاری نمی کند .

پسرک خسته بود ، ردی از کودکی در صورتش نبود .

لعنت برکسی که کودکی پسرک را دزدید .