

داستان قله کوهها و کوهستانهای زمین برای بسیاری، داستان سرگذشت انسانها و نفس زندگی بر این کره خاکی است. داستان مواجهه من با کوه تفتان نه تنها از اسم آن، که در کتابهای درسی در موردش خوانده بودیم، بلکه به خاطر مکانی است که در آن استوار و محکم قرار گرفته است.
این کوه که از جاهای دیدنی زاهدان است به نوعی در اسطورههای ایرانی و شرقی ایران با داستانها و افسانهها رشد کرده و اکنون بر سرزمینی سایه انداخته که به آن سیستان و بلوچستان میگوییم. احتمالا این روزها به دلیل اشباعشدن از اطلاعات دست چندم و بینهایت شدن منابع خبری، کمتر از نیاکانمان اسطوره میخوانیم و از افسانهها و قصههای مردم مختلف میدانیم و برای هم نقل میکنیم.

یک افسانه قدیمی میگوید: برادر و خواهری به نامهای زنده و تفتان بر سر تقسیم ارث پدر با یکدیگر دعوا میکنند. تفتان تلاش میکرده همهچیز را برای خود و به نام خود کند و زنده از این بابت بسیار ناراحت و دلخور بوده است.
اما روزی زنده، کنده درختی را آتش زده و بر سر تفتان کوبیده است. پنج انگشت که در همسایگی آنها زندگی میکرده، میان آن دو نفر واسطه میشود و زنده را قانع میکند تا به بزمان برود و زندگی دیگری را شروع کند. تفتان بر سر جای خود میماند؛ اما از آن روز تا کنون همچنان مجبور است با دود و آتش زندگی کند.