
محمود سریعالقلم در هفتههای اخیر، به واسطه ویدئوهایی که از سخنرانیها و اظهارنظرهایش در شبکههای اجتماعی دستبهدست شده، بار دیگر در کانون توجه رسانهها، کاربران شبکههای اجتماعی و بهویژه فعالان سیاسی قرار گرفته است. اما به گمان من، مسئله اصلی در مواجهه با او نه واکنش شتابزده به چند جمله یا موضع پراکنده، بلکه بازاندیشی در جایگاه علمی، بنیانهای فکری و خروجی پژوهشی اوست؛ جایگاهی که بخش مهمی از اعتبار اجتماعی و نفوذ عمومیاش از آن سرچشمه میگیرد. سریعالقلم فقط یک سخنران پرمخاطب یا چهرهای رسانهای نیست؛ او برای سالها یکی از نامهای مرجع در فضای علوم سیاسی و روابط بینالملل ایران بوده و مستقیم یا غیرمستقیم بر نسلهایی از دانشجویان، پژوهشگران و علاقهمندان سیاست و توسعه اثر گذاشته است. از همین رو، نقد او نه صرفاً نقد یک فرد، بلکه نقد نوعی معیارگذاری در فضای دانشگاهی ماست؛ فضایی که گاه شهرت، کاریزما و بیان خطابی را با اعتبار علمی، پژوهش جدی و نظریهپردازی اشتباه میگیرد. این یادداشت از همین نقطه آغاز میشود: از این باور که چهرهای با چنین نفوذ و اعتباری، بیش از هر کس دیگر شایسته نقد روشمند، دقیق و منصفانه است؛ نقدی که شاید بتواند باب گفتوگو درباره وضعیت رو به زوال علوم سیاسی و روابط بینالملل در ایران را بگشاید و راهی برای آسیبشناسی ریشههای جداافتادگی این حوزه از جریانهای اصلی دانش در جهان فراهم کند.
کمتر کسی در فضای علوم سیاسی و روابط بینالملل ایران است که نام محمود سریعالقلم را نشنیده باشد. برای بسیاری از دانشجویان این رشته، او نه فقط یک استاد شناختهشده، بلکه چهرهای مرجع و حتی الگویی کممانند به شمار میآید؛ کسی که نوشتهها، سخنرانیها، سبک زندگی، منش فردی و تصویر عمومیاش برای گروهی از مخاطبان محل ستایش بوده است. اگر کسی قصد ادامه تحصیل در علوم سیاسی یا روابط بینالملل داشته باشد، معمولاً یکی از توصیههای رایج این است که آثار سریعالقلم را بخواند یا اگر هنوز در دانشگاه شهید بهشتی تدریس میکند، راهی آنجا شود تا از محضر او چیزی بیاموزد. خود من بارها وقتی درباره دانشگاه و رشته تحصیلیام با دوستان و آشنایان صحبت کردهام، نخستین پرسشی که شنیدهام این بوده است: «دکتر سریعالقلم هنوز تدریس میکند؟»، «شاگردش بودهای؟»، «چند واحد با او گذراندهای؟» یا «سر کلاسهای توسعهاش رفتهای؟»
واقعیت این است که محمود سریعالقلم، اگر مشهورترین استاد روابط بینالملل ایران نباشد، بیتردید یکی از مشهورترینهاست. در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی نیز نام او از همان روزهای نخست برای دانشجویان تازهوارد برجسته میشد. بسیاری از استادان دیگر، آثار و کلاسهای او را معرفی میکردند و کلاسهای توسعهاش چنان شهرتی داشت که گفته میشد دانشجویانی از دانشکدهها و دانشگاههای مختلف در آن شرکت میکردند. با این حال، نسل ما از این نظر چندان خوششانس نبود. زمانی که ما وارد دانشکده شدیم، دکتر سریعالقلم کمتر درگیر تدریس بود و عملاً به دوران بازنشستگی نزدیک میشد. با این همه، در ترم نخست کارشناسی ارشد، فرصتی فراهم شد تا درس مجازی «اصول روابط بینالملل» را با ایشان بگذرانیم؛ فرصتی که در ابتدا برای من و بسیاری از همکلاسیهایم جذاب و مهم به نظر میرسید.
اما آن کلاس، بهجای آنکه تجربهای منظم، دقیق و الهامبخش از آموزش روابط بینالملل باشد، به یکی از عجیبترین تجربههای آموزشی من تبدیل شد. شیوه برگزاری کلاس خود بهتنهایی گویای نوعی بینظمی بود. دکتر سریعالقلم در واتساپ آنلاین میشد، نماینده کلاس تماس را از واتساپ به اسکایپ منتقل میکرد و ما از طریق اسکایپ صدای استاد را میشنیدیم. این در حالی بود که سایر درسها در سامانه رسمی دانشگاه و بر بستر ادوبی کانکت برگزار میشدند. با این حال، دکتر سریعالقلم تصمیم گرفته بود کلاس را با روشی ابتدایی و دشوار پیش ببرد؛ روشی که دستکم با انتظار عمومی از یک استاد برجسته دانشگاهی در قرن بیستویکم سازگار نبود. البته در ابتدا این مسئله چندان مهم به نظر نمیرسید. ما تصور میکردیم قرار است اصول روابط بینالملل را از یکی از شناختهشدهترین استادان این حوزه بیاموزیم و همین انتظار، سختیهای فنی کلاس را قابلتحمل میکرد.
مشکل اصلی اما نه شکل برگزاری کلاس، بلکه محتوای آن بود. بخش قابلتوجهی از زمان کلاس، نه به آموزش منظم نظریهها، مفاهیم و مناقشات اصلی روابط بینالملل، بلکه به خاطرات استاد از سفرها، کنفرانسهای علمی، دیدارها و نشستوبرخاستهایش با سیاستمداران و چهرههای شناختهشده جهان اختصاص مییافت. نمیدانم چه میزان از این خاطرات دقیق یا قابلراستیآزمایی بود، اما روایتهایی از این جنس بسیار میشنیدیم که مثلاً در دیداری با فلان مقام سیاسی چه گفتهاند و آن مقام تا چه اندازه تحت تأثیر قرار گرفته است. بهتدریج کلاس هشت صبح دکتر به جلسهای کمرمق و فرساینده تبدیل شد؛ جلسهای که در آن نه امکان مشارکت جدی وجود داشت، نه بحث نظری منسجمی شکل میگرفت و نه آموزش نظاممندی از اصول روابط بینالملل ارائه میشد. استاد بیشتر درگیر بازگویی تجربهها و افتخارات شخصی بود و دانشجویان نیز عمدتاً شنوندگانی خاموش و منفعل بودند.
با این حال، یکی از معدود نکاتی که در آن کلاس توجه مرا جلب کرد، ادعایی بود که دکتر سریعالقلم درباره گسترش اقتدارگرایی در جهان مطرح کرد. ایشان گفتند در بسیاری از کشورها، دیکتاتوری و اقتدارگرایی در حال تبدیل شدن به الگویی مطلوب است و در کشورهای شرق آسیا این مسئله تا حد زیادی تثبیت شده است. این گزاره برای من جالب بود، چون هم اهمیت نظری داشت و هم میشد آن را با دادههای موجود بررسی کرد. بعد از کلاس به سراغ پیمایش ارزشهای جهانی رفتم؛ یکی از مهمترین منابع مطالعات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی تطبیقی در سطح جهان. برخی از کشورهایی را که استاد به آنها اشاره کرده بود بررسی کردم و دیدم تصویر دادهها به آن سادگی که ایشان بیان میکرد نیست. حتی در چین نیز شاخصهایی مانند اهمیت انتخابات آزاد و برخی ارزشهای دموکراتیک، در میان بخش قابلتوجهی از پاسخگویان مورد توجه قرار گرفته بود.
در جلسه بعد، از نماینده کلاس خواستم فرصتی بگیرد تا این پرسش را مطرح کنم. وقتی به یافتههای پیمایش ارزشهای جهانی اشاره کردم، دکتر سریعالقلم پرسیدند این ادعا را بر اساس چه منبعی مطرح میکنم. پاسخ دادم که بر اساس دادههای World Values Survey. در کمال تعجب، ایشان گفتند از اعتبار این نظرسنجی اطمینان ندارند و ترجیح میدهند به مشاهده مستقیم خود در خیابانهای کشورهایی که نام بردهاند اعتماد کنند، نه به دادههای یک مؤسسهای که برایشان ناشناخته است.
همان لحظه برای من نقطه عطفی بود. تصویری که از یک استاد برجسته در ذهن داشتم، با آنچه در کلاس تجربه کردم، فاصلهای جدی پیدا کرد. پیمایش ارزشهای جهانی یکی از شناختهشدهترین و پرکاربردترین منابع در مطالعات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تطبیقی است؛ منبعی که در کشورهای مختلف، از جمله ایران، در موجهای پیاپی اجرا شده و پژوهشگران بسیاری در سراسر جهان به آن استناد کردهاند. اینکه استادی با چنین شهرت و جایگاهی نهتنها این منبع را جدی نگیرد، بلکه در برابر دادههای آن، مشاهده شخصی و خیابانی خود را معتبرتر بداند، برای من بسیار معنادار بود. این مسئله فقط یک اختلافنظر ساده درباره یک داده نبود؛ نشانهای بود از فاصلهای عمیقتر میان شهرت عمومی و دقت علمی.
از آن زمان، نگاه من به جایگاه علمی محمود سریعالقلم تغییر کرد. به نظر من، او بیتردید یکی از موفقترین استادان دانشگاه در ایران از حیث شهرت، نفوذ اجتماعی و اعتبار عمومی است. اما درست همین موفقیت پرسشی جدی ایجاد میکند: این اعتبار تا چه اندازه بر خروجی پژوهشی معتبر، اثرگذار و قابلسنجش استوار است؟ تا جایی که از یک مرور اولیه برمیآید، آثار پژوهشی بینالمللی او در حوزه روابط بینالملل، دستکم متناسب با جایگاه عمومی و شهرتش، برجسته و اثرگذار نیستند. او در فضای عمومی ایران بسیار شناختهشده است، اما در ادبیات بینالمللی روابط بینالملل حضور چشمگیری ندارد. انتظار میرود استادی با چنین شهرتی، بهویژه در مطالعات مربوط به ایران، برای پژوهشگران خارج از کشور نیز یکی از منابع مهم ارجاع باشد؛ اما به نظر میرسد آثار او در این ادبیات جایگاه پررنگی ندارند. همین فاصله میان شهرت داخلی و اثرگذاری بینالمللی، خود نیازمند بررسی دقیقتر و کتابسنجانه است.
مسئله فقط به تجربه کلاس یا جایگاه پژوهشی محدود نمیشود. نوع محتوایی که طی سالها از دکتر سریعالقلم منتشر شده، برای من از همان دوران کارشناسی پرسشبرانگیز بود. مجموعهای از یادداشتها با عنوانهایی مانند «ویژگیهای انسان موفق» یا «ویژگیهای جامعه توسعهیافته» از ایشان منتشر میشد که بیش از آنکه رنگوبوی پژوهش دانشگاهی داشته باشد، به ادبیات موفقیت و توصیههای عامهپسند نزدیک بود. عنوانهایی مانند «چرا در قضاوت کردن عجول هستیم؟ سی دلیل»، «سی ویژگی یک مدیر توانمند»، «سی ویژگی کسانی که زیاد اشتباه میکنند»، «سی ویژگی یک فرد پلورالیست» یا «چرا واقعیتها را نمیپذیریم؟ سی علت» نمونههایی از همین نوع نوشتهها هستند؛ نوشتههایی که معمولاً به شکلی عجیب با عدد «سی» گره خوردهاند و مجموعهای از گزارههای کلی، توصیهای و فاقد پشتوانه پژوهشی را در قالبی ساده و جذاب عرضه میکنند.
انتشار چنین مطالبی در وبلاگ شخصی یک استاد دانشگاه شاید بهخودیخود مسئلهای فرعی به نظر برسد، اما وقتی همین مطالب به بخشی از تصویر عمومی یک استاد برجسته تبدیل میشوند، اهمیت بیشتری پیدا میکنند. نقطه اوج این روند، انتشار کتابی بر پایه همین «سی ویژگیها» بود؛ کتابی که همان ادبیات عامهپسند و توصیهمحور را در قالب کالای فرهنگی بازتولید میکند. در سالهای اخیر نیز حضور ایشان در دورهها و نشستهایی با محوریت موفقیت و توسعه فردی، این تصویر را پررنگتر کرده است؛ گویی مرز میان استاد علوم سیاسی، سخنران انگیزشی و تولیدکننده محتوای توسعه فردی بهتدریج کمرنگ شده است.
البته مسئله این نیست که یک استاد دانشگاه نباید برای عموم مردم بنویسد یا سخن بگوید. اتفاقاً عمومیسازی دانش، اگر دقیق و مسئولانه انجام شود، کاری ارزشمند است. مسئله این است که محتوای عمومی نیز باید از دقت مفهومی، پشتوانه فکری و مسئولیت علمی برخوردار باشد. وقتی یک استاد شناختهشده دانشگاهی، مجموعهای از گزارههای کلی، توصیههای اخلاقی و جملات انگیزشی را در قالب تحلیل توسعه، سیاست یا جامعه عرضه میکند، مرز میان دانش و شبهدانش مخدوش میشود. این دقیقاً همان نقطهای است که برای من محل نقد جدی است: جایی که زبان علم به خدمت ادبیات موفقیت درمیآید و اعتبار دانشگاهی، به پشتوانهای برای تولید گزارههای کلی و غیرقابلآزمون تبدیل میشود.
در نهایت، محمود سریعالقلم برای من بیش از آنکه صرفاً یک فرد یا یک استاد باشد، نشانهای از وضعیت علم سیاست و روابط بینالملل در ایران است. مسئله فقط این نیست که او گاه جهان را با مفاهیم و چارچوبهایی محدود و قدیمی توضیح میدهد. مسئله فقط این نیست که روایتهای شخصی و خاطرات پرطمطراق در کلاسهایش جای آموزش منظم و بحث علمی را میگیرند. مسئله حتی فقط ضعف نسبی خروجیهای پژوهشی او در مقایسه با شهرت عمومیاش نیست. مسئله اصلی این است که بخش بزرگی از دانشجویان و حتی برخی استادان علوم سیاسی و روابط بینالملل، او را الگوی یک پژوهشگر درجهیک میدانند؛ و همین امر نشان میدهد که معیارهای ارزیابی اعتبار علمی در فضای دانشگاهی ما تا چه اندازه آشفته و غیرشفاف است.
نگرانکنندهترین بخش ماجرا برای من همین است: اینکه بسیاری از دانشجویان علوم سیاسی نهتنها ضعف و سطحیبودن برخی از خروجیهای محمود سریعالقلم را تشخیص نمیدهند، بلکه آنها را نشانه فرهیختگی، توسعهیافتگی و دانش سیاسی میدانند. به بیان دیگر، مسئله صرفاً محمود سریعالقلم نیست؛ مسئله نظامی دانشگاهی و فرهنگی است که شهرت عمومی را بهسادگی معادل اعتبار علمی میگیرد، سخنرانی انگیزشی را با نظریهپردازی اشتباه میگیرد و چهرهسازی را جایگزین سنجش دقیق کیفیت پژوهش میکند. از این منظر، نقد محمود سریعالقلم در واقع نقد یک وضعیت گستردهتر است: وضعیتی که در آن ظاهر آکادمیک، زبان پرطمطراق، منش کاریزماتیک و شهرت اجتماعی میتواند جای پژوهش جدی، داده معتبر، روش روشن و تفکر انتقادی را بگیرد.
به همین دلیل، نقد سریعالقلم برای من نه از سر نفی شخصی، بلکه از سر ضرورت فکری و دانشگاهی اهمیت دارد. چهرههایی که در فضای علمی و عمومی چنین اثرگذار بودهاند، بیش از دیگران باید در معرض پرسش، سنجش و نقد قرار گیرند. اگر علوم سیاسی و روابط بینالملل در ایران قرار است از وضعیت خطابهمحور، فردمحور و شهرتمحور فاصله بگیرد، باید بتواند چهرههای مشهور خود را نیز با همان معیارهایی بسنجد که از یک پژوهشگر جدی انتظار میرود: دقت مفهومی، تسلط بر ادبیات، روشمندی، اتکا به داده، مشارکت در گفتوگوی جهانی و تولید دانش قابل ارزیابی. امید من این است که این یادداشت، هرچند مقدماتی و شخصی، آغازی باشد برای بحثی گستردهتر؛ بحثی درباره محمود سریعالقلم، اما فراتر از او، درباره وضعیت دانش سیاست در ایران و معیارهایی که با آن علم، استاد و اعتبار علمی را میسنجیم.
علی رجب زاده