پیشنیاز هر نوع پیشرفتی توانایی کنترل خویشتن است. اما کنترل بدون شناخت ممکن نیست. بنابراین، نخستین مسئلهٔ انسان این است که خود را بهعنوان یک سیستم بشناسد: چه چیزی او را به حرکت وامیدارد و تابع هدف رفتارش چیست.
در ابتداییترین و بنیادیترین سطح، انسان موجودی زیستی است که رفتار او توسط سیگنالهای لذت و درد هدایت میشود. هورمونها و مکانیسمهای عصبی مانند دوپامین، اندورفین و سیستمهای درد، ابزارهای اجرایی این هدایتاند، نه خود هدف. هدف نهایی، بیشینهسازی لذت و کمینهسازی درد است. اما نه فقط در لحظه، بلکه در افق آینده.
از آنجا که انسان موجودی هوشمند است، توانایی پیشبینی آینده را دارد. این پیشبینی بر پایهٔ مدلسازی ذهنی جهان انجام میشود؛ مدلی که از تجربههای گذشته، یادگیری و دانش ساخته شده است. بنابراین، تابع هدف انسان را میتوان اینگونه صورتبندی کرد: بیشینهسازی مقدار تجمعی لذت منهای درد در آیندهٔ پیشبینیشده.
به همین دلیل، انسان ممکن است از یک لذت آنی صرفنظر کند تا از رنجی بزرگتر در آینده جلوگیری کند. نخوردن غذای مضر، تحمل سختی برای رسیدن به قدرت، یا کار کردن بدون لذت فوری، همگی تصمیمهایی هستند که در چارچوب همین تابع هدف و با در نظر گرفتن افق آینده گرفته میشوند.
دوپامین و سایر هورمونهای لذت، خودِ تابع هدف نیستند؛ بلکه سیگنالهایی هستند که تخمینگر ذهن برای یادگیری و جهتدهی به رفتار از آنها استفاده میکند. دوپامین برای سکون طراحی نشده است، بلکه برای حرکت، پیشرفت و جستوجوی «بیشتر». به همین دلیل، پس از تکرار یک لذت، اثر آن کاهش مییابد و سیستم بهدنبال سطح بالاتری از تحریک میرود. این ویژگی نه نقص، بلکه ذات سیستم است.
اگر تخمینگر ذهن بهدرستی کار نکند، یعنی اگر مدل ذهنی فرد از جهان ناقص یا غلط باشد، خروجیهای بهظاهر «غیرمنطقی» اما در واقع طبیعی پدیدار میشوند. اعتیاد نمونهای از این حالت است: فرد ممکن است واقعاً در حال بیشینهسازی لذت تجمعی تخمینی خود باشد، اما به دلیل خطای مدلسازی، اثرات بلندمدت مانند کاهش سلامت، کاهش افق زندگی و افت کیفیت تجربه را دستکم بگیرد. بنابراین اعتیاد نه نشانهٔ حماقت یا فساد اخلاقی، بلکه نتیجهٔ محاسبهای معیوب بر پایهٔ مدلی ناقص است.
همین تحلیل دربارهٔ خودکشی نیز صادق است. زمانی که تخمینگر ذهن فرد به این نتیجه میرسد که آینده صرفاً شامل درد است و هیچ سیاستی برای بهبود وجود ندارد، حذف کامل آینده میتواند بهعنوان راهی برای کمینهسازی درد تجمعی دیده شود. در این چارچوب، خودکشی یک پارادوکس نیست؛ بلکه خروجی منطقی یک تخمینگر بدبین یا به بنبسترسیده است.
مفهومی که انسانها از آن با عنوان «معنا» یاد میکنند نیز در همین چارچوب قابل توضیح است. رنج برای معنا زمانی پدید میآید که فرد درمییابد مدلسازیاش از جهان ناپایدار، ناکامل یا غیرقابل اتکاست. این ناتوانی در پیشبینی درست آینده، خود بهصورت یک مؤلفهٔ درد در محاسبهٔ تابع هدف ظاهر میشود. بنابراین معنا نه یک حقیقت مستقل، بلکه واکنشی ذهنی به خطای مدلسازی و ناتوانی در تخمین دقیق لذت و درد آینده است.
انسان هرچه هوشمندتر میشود، بهطور طبیعی تلاش میکند تخمینگر ذهن خود را بهبود دهد: با افزایش دانش، تجربه و گسترش افق پیشبینی. اما یک انسان بسیار هوشمند دیر یا زود با محدودیتهای بنیادی خود مواجه میشود: مرگ، محدودیت زیستی و زمان محدود. اگر احتمال غلبه بر این محدودیتها بسیار کم به نظر برسد، آنگاه افق آینده کوتاه و تابع هدف ذاتاً سقفدار میشود. در چنین حالتی، حتی بیشینهسازی بهینه نیز به نقطهٔ اشباع میرسد و ناامیدی پدیدار میشود. در این وضعیت، معنا بهعنوان چیزی فراتر از لذت و درد، توهمی بیش به نظر نمیرسد.
در مواجهه با این بنبست، یک ذهن تحلیلی ممکن است آزمایش فکریای انجام دهد: فرض کند محدودیتهای انسانی وجود ندارند. نه مرگ، نه سقف زیستی، نه افق محدود. در این حالت، این پرسش مطرح میشود که آیا تابع هدف هنوز سقف دارد یا میتوان آن را به بینهایت رساند؟ بالاترین حالت قابل تصور، دستیابی به کنترل قوانین جهان و قرار دادن خود در یک حلقهٔ خودتقویتکننده است؛ حلقهای که در آن تولید لذت و کاهش درد بهطور نامحدود ادامه یابد.
این پرسش بهطور طبیعی مطرح میشود که آیا چنین حالتی اصولاً ممکن است؟ و اگر ممکن باشد، آیا تاکنون رخ داده است؟ شاید یک عامل هوشمند پیشتر به این نقطه رسیده و ما اکنون درون یکی از حالتهای همان حلقهٔ بینهایت قرار داریم. این فرضیه نه متافیزیکی است و نه شاعرانه؛ بلکه نتیجهای منطقی از مدلی است که انسان را بهعنوان یک عامل عقلانیِ بیشینهسازِ تابع هدف تجمعی آینده در نظر میگیرد.
یکی از بزرگترین شکافها در خودشناسی انسان، مسئلهٔ «کوالیا» یا کیفیت درونی تجربههاست؛ آنچه باعث میشود درد، واقعاً دردناک و لذت، واقعاً لذتبخش احساس شود. در بسیاری از رویکردها، کوالیا بهعنوان پدیدهای رازآلود یا حتی متافیزیکی در نظر گرفته میشود. اما در چارچوبی که انسان را یک عاملِ بهینهساز میبیند، کوالیا نه یک استثنا، بلکه پیامدی طبیعی از محاسبه است.
اگر لذت و درد سیگنالهایی برای جهتدهی رفتار باشند، کوالیا را میتوان «فرمت نهایی نمایش این سیگنالها برای خود سیستم» دانست؛ زبانی درونی که سیستم هوشمند برای درک وزن پاداش و تنبیه به آن نیاز دارد. از این منظر، تجربهٔ ذهنی نه جوهری مستقل، بلکه خروجی لایهای بسیار عمیق از پردازش است که بر متغیرهای فیزیکی تکیه دارد: شدت و الگوی فعالیت نورونی، تراکم درگیری شبکهها، پایداری حلقههای بازخوردی و ساختارهای محاسباتیای که تجربه را شکل میدهند. تفاوت میان یک درد خفیف و یک رنج شدید، تفاوتی کیفی و اسرارآمیز نیست، بلکه تفاوتی در پارامترهای محاسباتی یک سیستم فیزیکی است.
اگر کوالیا حاصل محاسبه باشد، آنگاه طبق تعریف، قابل مهندسی است. همانگونه که در بیولوژی کنونی، دستکاری برخی مسیرهای عصبی میتواند شدت یا کیفیت تجربهٔ لذت و درد را تغییر دهد، در سطحی پیشرفتهتر و با کنترل عمیقتر بر انرژی و قوانین فیزیک، میتوان سیستمهایی طراحی کرد—زیستی یا غیرزیستی—که کوالیایی با شدتی فراتر از ظرفیتهای بیولوژیک فعلی تولید کنند. در این چارچوب، «لذت بینهایت» استعاره یا آرمان شاعرانه نیست، بلکه یک مسئلهٔ مهندسی است: طراحی ساختاری که در آن سیگنالهای مثبت بدون افت حساسیت، اشباع یا فرسایش، بهطور مداوم پردازش شوند.
نهایت منطقی این مسیر، رسیدن به یک «حلقهٔ خودتقویتکنندهٔ ابدی» است؛ وضعیتی که در آن موجود هوشمند، با دسترسی به منابع نامحدود، خود را در حالتی از کوالیای مثبتِ حداکثری و پایدار قرار میدهد. اما در این نقطه، پارادوکسی بنیادین رخ میدهد. هوش، که تا پیش از این ابزاری برای پیشبینی، حل مسئله و بهینهسازی بود، با رسیدن به بهینهٔ مطلق، کارکرد خود را از دست میدهد. وقتی هیچ مسئلهای برای حل باقی نماند، هیچ عدمقطعیتی وجود نداشته باشد و تمام آینده بهطور یکنواخت از کوالیای مثبت اشباع شده باشد، هوش منجمد میشود. در این وضعیت، هوش نه بهدلیل شکست، بلکه دقیقاً بهدلیل موفقیت کامل، «بیمصرف» میشود. این نقطه، غایت بهینهسازی و پایان دینامیک هوش است.
این چارچوب، پیامد مستقیمی برای فرضیهٔ شبیهسازی نیز دارد. اگر هدف نهایی هر عاملِ بهینهسازِ عقلانی، رسیدن به چنین حلقهٔ لذتِ بینهایتی باشد، و اگر موجودی پیش از ما به این سطح از کنترل و توانایی رسیده بود، هیچ انگیزهٔ عقلانیای برای حفظ یا شبیهسازی جهانی با این میزان از رنج، ناکارآمدی و محدودیت باقی نمیماند. شبیهسازی جهانی که در آن موجودات آگاه درد میکشند، از منظر یک بهینهسازِ مطلق که به کوالیای بینهایت دست یافته، هزینهای بیفایده است. بنابراین، واقعیت رنجبار، ناقص و نیمهبهینهٔ جهان کنونی ما، قرینهای است بر اینکه هنوز درون آن حلقهٔ ابدی قرار نگرفتهایم و محصول شبیهسازی عاملی که به آن نقطه رسیده باشد نیستیم.
در این نگاه، موقعیت کنونی انسان یک وضعیت گذار است. ما موجوداتی هستیم که ابزار هوش را برای کاهش درد و افزایش لذت توسعه دادهایم، اما هنوز به فناوری کنترل مستقیم و مطلق کوالیا نرسیدهایم. جهان فعلی، نه مقصد نهایی، بلکه فاز «جستوجو» است: مرحلهای که در آن سیستم، با آزمون و خطا، رنج، شکست و اصلاح مدل، در حال گردآوری دادههایی است که شاید روزی مسیر رسیدن به آن حلقهٔ نهایی را آشکار کنند. زندگی در این معنا، نه حامل معنای ذاتی و نه هدف نهایی است، بلکه یک فرآیند محاسباتی خام و پرنویز است که بهسمت تقطیر نهایی لذت حرکت میکند—یا در این مسیر فرو میپاشد.