اولین تجربه‌ی بازی رومیزی برای آدم‌ها

من یک بار دیگه هم اینجا نوشته بودم که آدم‌ها در مواجهه با بازی‌های رومیزی پیش‌فرضای غلطی دارن و کلا فکر می‌کنن که چیز جالبی نیست.
به همین دلیل یکی از سخت‌ترین کارها برای من اینه که آدم‌ها رو برای اولین بار در بزرگسالی‌شون بشونم پای یک بازی خوب و بهشون نشون بدم چقدر اشتباه فکر می‌کردند و بازی‌های رومیزی جذاب هستن.
الان اینجا یه تجربه رو می‌نویسم از همین موقعیت‌های آدم‌ها قبل و بعد اولین تجربه‌‌ی بازی کردن.


یک بار با چندتا از بچه‌ها نشسته بودیم و بازی اسپلندور روی میز بود و ما مشغول فکر کردن و زل زدن به کارت‌ها که یکی از دوستان که کارش تو حوزه سینماست و خیلی کباده‌ی حوزه‌ی سرگرمی می‌کشه اومد تو و بنا رو گذاشت به یجورایی تیکه انداختن به ما که ینی انقدر بیکارید که بازی می‌کنید یا مگه ایکس باکس اختراع نشده که با کاغذ بازی می‌کنید و باقی انواع تیکه‌هایی که برای یه خوره‌ی بازی رومیزی شناخته شده‌ست.
اون دست بازی که تموم شد من به اصرار نشوندمش پای بازی و بهش یاد دادم و اونم از سر این که بی‌کار بود و باید منتظر می‌موند قبول کرد.

اسپلندور یه همچین چیزیه
اسپلندور یه همچین چیزیه

بازی اسپلندور از اون دسته بازی‌هاست که باید توش حرکاتت رو بهینه کنی و سعی کنی با کمترین حرکت ممکن بیشترین سود رو بکنی و واقعا از مغز آدم کار می‌کشه. یکی دو راند از بازی گذشته بود و نوبت من و بود و من داشتم محاسبات ذهنیم رو برای حرکت بعدیم جلو می‌بردم که دیدم دوستمون پاش رو به طرز عصبی می‌لرزونه و دستاش رو مشت کرده و می‌گه: زود باش حاجی ! خیلی استرس دارم ! خیلی جذابه این بازیه.
من لبخند زدم و به بازی ادامه دادم و لحظه به لحظه می‌دیدم که دوستمون داره از حجم ادرنالین تو خونش منفجر می‌شه.
در حین بازی چند تا دیالوگ جاودانه گفت که می‌شه ازش تحلیل‌هایی درمورد ذات بازی‌های رومیزی کشید بیرون.
گفت: اینا یه سری کارته ها ولی وقتی بازی می‌کنی حکم مرگ و زندگی می‌شه برات.

دوست من ناخودآگاه داشت به چیزی اشاره می‌کرد که منشا جذابیت بی‌نهایت بازی‌های رومیزیه: تصور.
گرافیک یک بازی ویدیویی به هرحال محدوده و نهایتی داره. اما گرافیک یه بازی رومیزی بخش زیادیش تو مغز ما اتفاق میوفته و محدودیتی نداره. همین بر منبای مغز بودن بازی‌های رومیزیه که خاصش می‌کنه. شما حساب کن که در دنیای بیرون از ذهنت داری یه کاغذ رو پشت و رو می‌کنی اما تو ذهنت وقتی کارت برمی‌گرده جهان نابود می‌شه یا رقیبت که یه هیولای عظیم‌الجثه‌ست نابود می‌شه. یا تو دنیای واقعی تو یه مهره پلاستیکی رو روی یک مقوا چند سانتی‌متر جابجا می‌کنی اما تو ذهنت یه سفینه‌ی فضایی رو تو کهکشان‌ها جابجا کردی. چون قدرت تصور و خلاقیت ذهن انسان نامحدوده. جذابیت بازی‌های رومیزی هم نامحدود به نظر میاد.

دوستم به طنز گفت: بابا من اگه انقدر برنامه‌ریزی بلد بودم که تو زندگیم به این وضع نیوفتاده بودم.( راست می‌گفت =))). )

باز هم ناخودآگاه به یکی از ابعاد مهم بازی‌ها به طور کلی اشاره کرد. بازی‌ها تمرین زندگی ان. همون‌طور که خوندن یک کتاب و دیدن یک فیلم به ما تجربه‌ای از زندگی رو اضافه می‌کنه. بازی کردن هم تجربه‌ای از یک مساله و شیوه‌ی حل اون تو زندگی رو برای ما تداعی می‌کنه. و برتریش اینه که تو فیلم و کتاب تو فقط مشاهده‌کننده‌ای اما تو بازی تو مستقیما موثری. پس هر بار که بازی می‌کنی تجربه‌ی زیسته‌ت رو افزایش می‌دی و بالاخره این تجربه یه روزی به دردت می‌خوره.

وقتی بازی تموم شد و دوستم همون‌طور که حدس می‌زنید باخت رو کرد به من و گفت: یه دست دیگه بزنیم، این دفعه جمع‌ت می‌کنم.

اینبار هم ناخودآگاهِ باهوش دوستم داشت به نکته مهمی اشاره می‌کرد.
بازی‌‎های رومیزی به شدت اعتیادآور و چسبنده‌ن. کافیه یک بار امتحانش کنی و ممکنه عمرت رو بهش ببازی.
از یه تاس ریختن شروع می‌شه. امان از بازی خوب و رفیق ناباب.

تاس خوب رو مشاهده می‌کنید
تاس خوب رو مشاهده می‌کنید

در نهایت می‌خوام بگم تا می‌تونید هر چه بیشتر و هرچه زودتر بازی کنید. دنیاتون رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده.