باجوراب‌ها/بی‌جوراب‌ها – چرا ما دیگر فقر را نمی‌بینیم؟

آخرین باری که واقعاً فقر را احساس کردید و از آن ترسیدید کی بوده؟ منظورم این نیست که موقع خریدن میوه فکرکردید که قیمت‌ها خیلی بالاست و ۲ دقیقه بعد از بیرون آمدن از میوه‌فروشی کلاً همه‌چیز را فراموش کردید.

نه. منظورم دیدن و ترسیدن واقعی است. اینکه مدام احساس‌کنی که فقر دارد به تو نزدیک‌تر می‌شود و هرلحظه ممکن است به زانو در بیایی و دستت‌را به نشانه‌ی تسلیم بالا ببری.

قبل از اینکه برای خریدن آشغال گوشت کیلویی ۴۰ هزارتومان و پای مرغ بسته‌ای ۱۰ هزار تومان باقی روز را در صف بگذرانی، می‌خواهم بگویم که چرا درست وقتی که همه داریم درون منجلاب فقر دست و پا می‌زنیم، همچنان آن را حس نمی‌کنیم.

امّا قبل از هرچیزی می‌خواهم یک داستان خیلی خیلی کوتاه چند خطی برایت بگویم. داستانی واقعی از دوران کودکی من در اینجا، فرزندخوانده‌ی مطرود پایتخت.

۱۵-۱۶ سال پیش اینجا چه شکلی بود؟

اگر الان اینجا را ببینید هیچ‌کدام از حرف‌هایی که می‌زنم را باور نمی‌کنید. الان اینجا جایی است که تالار عروسی و پاساژهایش گهگاه در تلویزیون تبلیغ می‌کنند. اگر خوش‌شانس باشید در خیابان‌هایش ماشین‌های گران‌قیمت دو در را در حال ویراژ دادن می‌بینید و در پیاده‌روهایش دخترها و پسرهای خوشگل و خوش‌پوش راه می‌روند.

امّا وقتی که من بچه بودم همه‌چیز فرق می‌کرد.

دیدن آپارتمان در کوچه‌ها اتفاقی نادر بود. هنوز بوتیک‌ها پایشان به اینجا باز نشده بود. به جایش هفته‌ای یک بار پیرمرد دوره‌گرد با اسب پیر و گاری لنگش به داخل کوچه‌ها می‌آمد تا سیب‌زمینی بفروشد. گاری‌ای که پشت سرش ردی از گل، پهن و فحش‌های نامفهوم پیرمرد به اسب مردنی را بر جای می‌گذاشت.

اینجا هنوز ناحیه‌ی نفرین‌شده‌ی شهر بود و متمدنانه‌ترین رفتار «بچه‌های مشیریه» و «بچه‌های کاروان» در مواجهه با هم چاقوکشی بود.

هنوز اینترنت چیز عجیبی بود و به جای فلان خواننده‌ی در پیت رپ، حسین ذمبه (یا شاید هم ذنبه. هرکسی یک جور اسمش‌را می‌آورد) که گنده‌لات بود و نوچه و خالکوبی داشت نقل محافل بچه‌های مدرسه‌ای در زنگ تفریح بود.

اینجا جایی بود که اگر شب برای بردن شیشه‌های خالی نوشابه به بقالی از خانه خارج می‌شدی، ممکن بود «مسعود ریزه»، بچه لات کوچه، جلویت را بگیرد تا با تهدید اسکناس‌های ۲۰۰ تومانی و ۱۰۰ تومانی را از دستت بقاپد.

آن زمان‌ها اینجا از آن جاهایی بود که کسی دوست نداشت درونش زندگی کند.

جوراب، جداکننده‌ی پاپتی‌ها و آدم‌حسابی‌ها

همه‌ی این چیزهایی که گفتم مربوط می‌شد به خارج از مدرسه. حالا من بچه‌ی ۷ساله‌ای بودم که می‌خواست به کلاس اوّل برود.

در همچین محلّه‌ای چیزی که زیاد پیدا می‌شود بچه است. مدرسه‌ی ما دو شیفت داشت و در هر شیفت نزدیک به ۱۰۰۰نفر دانش‌آموز. مدرسه‌ی کناری هم دقیقاً همین وضعیت را داشت.

الان نمی‌خواهم درمورد تنبیه‌ها، کلاس‌ها و… صحبت کنم. الان می‌خواهم درمورد دانش‌آموزها و خانواده‌ها حرف بزنم.

در کلاس ما یک دانش‌آموز بود، آقای «ا» که جوراب به پا نمی‌کرد. البته «ا» تنها کسی نبود که جوراب نداشت و می‌شد قوزک عریانش‌را بالای مرزهای کتانی ارزان‌قیمت کفش ملّی دید.

تعداد زیادی از بچه‌ها اینطوری بودند. پابرهنه‌هایی که خانواده‌های «بی‌کلاس» و «بدبخت»شان توانایی پرداخت هزینه‌ای به سنگینی یک جفت جوراب را نداشتند.

و خب در طرف مقابل «ما» بودیم. ماهایی که جوراب پوشیده بودند و از خانواده‌ای درست و حسابی آمده بودند.

ماهایی که مادرانمان نصیحتمان می‌کردند که از آن پابرهنه‌ها که معلوم است خانواده‌ی درست و حسابی ای ندارند فاصله بگیریم.

من آنقدر پسر خوبی بودم که به حرف مادرم گوش بدهم و با آن‌ها دوست نشوم، و آنقدر بچه‌ی مهربانی بودم که همیشه دلم برای این پاپتی‌ها بسوزد.

خیلی وقت‌ها، وقتی قد کوتاه و بدن نحیف «ا» را می‌دیدم، وسوسه می‌شدم که تغذیه‌ام را به او بدهم. می‌ترسیدم که نکند از گرسنگی بمیرد. از گرسنگی مردن انتظاری بود که من از یک «گداگشنه» داشتم.

بعد از کلاس اوّل من هرگز «ا» را ندیدم. نه در مدرسه و نه در کوچه و خیابان.

ما آن روزها فقر را پشت سرمان حس می‌کردیم

امّا چرا خانواده‌ها اصرار داشتند که از آن بی‌جوراب‌ها دوری کنند؟

یکی از ویژگی‌های زندگی در این گوشه کناره ها این بود که شما فقر را در دو قدمی خودت می‌دیدی.

آن روزها که هیچ تبلیغی برای گل و بلبل نشان دادن همه‌چیز وجود نداشت، شما برای دیدن فقر کافی بود یک چهارراه آن طرف تر بروی. می‌توانستی دیو فقر را به چشم ببینی. بدون روتوش، بدون خوشگل‌سازی‌های این روزها.

مردم اینجاها برای اینکه به مصیبت‌های «آن‌طرف چهارراهی»ها مبتلا نشوند با تمام وجود مبارزه می‌کردند. بله. ما به جوراب‌هایمان افتخار می‌کردیم. چون آن‌ها نشان می‌دادند که هنوز مثل «آن‌ها» نشده‌ایم.

ما جوراب داشتیم. می‌توانستی موقع راه رفتن آن را ببینی. ما هنوز آدم حسابی بودیم چون می‌توانستیم علاوه‌بر سیرکردن شکممان، چیزهای غیرضروری‌ای را مثل جوراب بخریم.

وقتی که فقر را درست پشت سرت می‌بینی، هرکاری می‌کنی و به هر دستاویزی، حتی یک جفت جوراب، چنگ می‌زنی تا از آن دورتر شوی.

ما امروز فقر را نمی‌بینیم

شهران-تهران برای خیلی از ما فقر به اندازه‌ی چیزی که در این تصویر می‌بینیم ازمان دور است.
شهران-تهران برای خیلی از ما فقر به اندازه‌ی چیزی که در این تصویر می‌بینیم ازمان دور است.

آن روزها جوراب داشتن، پوشیدن شلواری که اندازه‌ی آدم باشد و کوتاه نشده باشد و داشتن لباسی که پارگی ندارد مهر تأییدی بود بر اینکه هنوز در فقر غرق نشده‌ای.

الان دیگر کسی این خاطرات را به‌خاطر نمی‌آورد. حتّی خیلی از آن‌هایی که آن روزها خودشان‌را می‌کشتند تا چنین چیزهایی داشته باشند، الان با جوراب کالج مشاهده‌نشدنی و شلوار پاره‌ای که پاچه‌اش زیر زانو است تردد می‌کنند.

تمام تلاش‌های آن روزها برای یک چیز بود: ما نمی‌خواستیم شبیه به فقیرها باشیم.

فقیرهایی که جوراب نداشتند و از سر نداری شلوار کوتاه‌شده‌ی دیگران را می‌پوشیدند. فقیرهایی که همین الان هم همینطوری لباس می‌پوشند. امّا هیچ‌کدام از افرادی که الان لباس‌هایی با همان الگو را می‌پوشند به این موضوع که ممکن است شبیه به فقیرها به نظر برسند فکر نمی‌کنند.

راستش دیگر هیچ‌کدام به این که فلان کار ممکن است ما را شبیه به فقیرها بکند فکر نمی‌کنیم. حتی منی که این متن را می‌نویسم هم در اعمال روزمره‌ام به این موضوع فکر نمی‌کنم.

«فقر» برای ما تبدیل شده است به چیزی خیلی دور. چیزی برای «آن‌ها»یی که اصلاً نمی‌دانیم کجا و چه شکلی هستند. برای آن‌هایی که دیگر ما جزو انسان‌ها حسابشان نمی‌کنیم.

آن روزها مرزهای فقر مشخص بود و تو می‌توانستی آن‌را ببینی، لمس کنی و ازش فاصله بگیری.

امّا آیا واقعاً فاصله‌ی ما اینقدر با فقر زیاد شده است که گرمی نفس‌هایش‌را روی گردنمان احساس نمی‌کنیم و دیگر مثل آن قدیم‌ها فکر نمی‌کنیم که تنها یک قدم با اسیرش شدن فاصله داریم؟

ما دیگر به فقر نزدیک نیستیم، ما درونش زندگی می‌کنیم

رسول خضری، عضو کمیسیون اجتماعی مجلس می‌گوید که ۸۵ درصد مردم ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند. یعنی ۶۸.۸۵ میلیون نفر از جمعیت ۸۱ میلیونی ایران. یعنی من و شمایی که الان داریم این متن را می‌خوانیم.

من و شمایی که تقریباً هرگز در طول روز این احساس را نداریم که در منجلاب فقر در حال دست و پا زدن هستیم.

از طرفی حسین راغفر می‌گوید که ۳۳ درصد جمعیّت ایران در فقر مطلق قرار دارند. یعنی حتّی توانایی نیازهای ابتدایی زندگی خود را هم ندارند.

بله. تقریباً همه‌ی ما الان فقیر هستیم. حالا جوراب به پا داشته باشیم یا نه. الان دیگر مرز قابل مشاهده‌ای برای فقر باقی نمانده تا بخواهیم از آن فاصله بگیریم. اکنون هرکسی با هر شکل و شمایلی می‌تواند یک فقیر باشد.

چرا ما دیگر فقر را احساس نمی‌کنیم؟

فقط ۱۰ ثانیه به آماری که بالاتر آوردم فکر کنید. ببینید اوضاع چقدر وحشتناک است. امّا کمتر پیش می‌آید که واقعاً این آمار را احساس کنیم.

انگار ما مردم تبدیل شده‌ایم به آدمی که بیهوشش کرده‌اند و حالا دارند تکّه‌تکّه‌ی بدنش را می‌برند. دارد همه‌چیز را از دست می‌دهد، امّا چیزی را احساس نمی‌کند.

امّا چرا ما اینقدر در درک شرایط ناتوان شده ایم؟

تبلیغات

منظورم پروپاگاندای حکومتی نیست. کمتر کسی حرف آن را باور می‌کند. منظورم تبلیغات تجاری است.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که سرتاسرش را تبلیغات پوشانده است. تصاویری که شبانه‌روز ما را بمباران می‌کنند و قدرت تشخیص واقعیّت را از ما می‌گیرند.

خانواده‌هایی که به خاطر خریدن یک بیسکوییت احساس خوشبختی می‌کنند. خانواده‌هایی متشکّل از یک زن و مرد زیبا و بچه‌های تودل‌برو.

ویدیوهایی که در شبکه‌های اجتماعی رد و بدل می‌شوند. افرادی که با خرید یک کتاب خوشبخت شده اند. تبلیغاتی که به شما می‌گویند که تنها باید «بخواهید» تا به «هرچیزی» که می‌خواهید برسید.

همه، از آن مثلاً اینفلوئنسر اینستاگرامی که با صدایی گوشخراش و سیمایی مشمئزکننده تبلیغ کاشت ناخن می‌کند تا کلاهبرداری که کتاب راز یا دعای گشایش در کار به شما می‌فروشد، تمام این‌ها یک قصد دارند: مخدوش کردن واقعیّت در ذهن شما.

این بمباران هر روزه کم‌کم باعث شده که ما مرزی بین تصویر «خانواده‌ی خوشگل خوشحال» و حقیقت خانواده‌ی بدبخت و زشت نبینیم.

ما کم‌کم خنده‌ها و دروغ‌ها را باور می‌کنیم. کلمه‌ی نفرین‌شده‌ی «لاکچری» که ورد زبان همه شده است در مغزمان حک می‌شود و «همه‌چی آرومه» تبدیل به موسیقی پس‌زمینه‌ی تمامی افکارمان می‌شود.

بله. تصاویر زیبا حقیقت زشت را پشت دروغ‌هایشان دفن کرده اند و ما دیگر خودمان را که دارد درون فقر غرق می‌شود نمی‌بینیم.

آقایان، خانم‌ها، ما فریب خورده‌ایم و دروغ‌ها را باورکرده‌ایم.

تبدیل شدن فاجعه به روزمره

این تمام ماجرا نیست. ما دهه‌ها است که داریم فاجعه‌را زندگی می‌کنیم. انسان به هرچیزی عادت می‌کند، و ما به فاجعه عادت کرده‌ایم.

دزدی، قتل، اعدام و سرکوب، زلزله، بیماری و هر فاجعه‌ی دیگری آن‌قدر تکرار شده که ما دیگر فاجعه بودن آن‌ها را درک نمی‌کنیم.

حالا فقر دسته‌جمعی، به عنوان حسن ختام این سریال هرروزه‌ی فاجعه گریبان مارا گرفته است. امّا ذهن‌های مایی که فاجعه‌را زیسته‌ایم دیگر به وجود آن اهمّیّت نمی‌دهد. چون فقر هم مثل دیگر فجایع برایش تبدیل به یک چیز عادی شده است.

فاجعه در این مملکت بیشتر از آنی تکراری و پیش پا افتاده شده است که کسی بخواهد به آن اهمّیّت بدهد.

ترس ناشی از سرکوب دائمی

مسئله‌ی آخر این است که ما پیش از آنکه بخواهیم اوضاع را تحلیل کنیم، از ترس خودمان را سانسور می‌کنیم.

سرکوب طولانی و همیشگی باعث می‌شود که توده‌ی مردم شجاعت فکرکردن به حقیقت را از دست بدهد.

ما از حقایق می‌ترسیم. چون فکر می‌کنیم فکرکردن به آن باعث می‌شود که برای حقیقت اقدام کنیم. اقدامی که فکر می‌کنیم اگر صورت بپذیرد به شکلی سخت و دردناک سرکوب می‌شود.

این ترس کشنده و نهادینه‌شده در ذهن باعث می‌شود که مغزتان مقابل حقیقت بایستد. قبل از اینکه از دلایل واضح به نتیجه‌ی فقیر بودن برسید، مغز تعلیم‌دیده با ترستان جلوی این فرآیند را می‌گیرد.

حالا چه کار باید کرد؟

در خیابان راه می‌روم و حواسم به دختر زیبایی که شلواری کوتاه پوشیده جلب می‌شود. حتماً قرار است روزی که با دیدن انسان‌های زیبا شروع می‌شود روز خوبی باشد.

هنوز چند قدم بیشتر دور نشده ام که پسر بچه‌ای را می‌بینم که تا کمر در سطح زباله خم شده بود و حالا به زحمت از آن خارج می‌شود.

او هم مثل همان دختر شلواری کوتاهی پوشیده. به ساق‌ها و قوزک عریان او هم نگاه می‌کنم. برخلاف دختر، اینجا هیچ چیز زیبایی وجود ندارد. مطلقاً هیچ چیز زیبایی.

به این فکر می‌کنم که پسرک احتمالاً این شلوار پارچه‌ای پاره را از برادر بزرگترش به ارث برده. به این فکر می‌کنم که کفشش را از داخل همین سطل‌ها بیرون کشیده و احتمالاً درون زبر کفش پاهای بی‌جورابش را تکه‌تکه زخم کرده است.

از خودم می‌پرسم که دختر اصلاً متوجّه وجود این پسر شد؟ مطمئناً نه. من چهره‌اش را به خاطر خواهم سپرد؟ باز هم نه.

همینطوری که مسیرم را به سمت دانشگاه ادامه می‌دهم به این فکر می‌کنم که نکند «ا» بدون خوراکی‌های من از گرسنگی مرده باشد؟

حالا باید چه کار بکنیم؟ این بزرگترین سؤالی است که پیش‌می‌آید.

بزرگترین چیزی که به ذهن من می‌رسد این است که ما باید فاجعه‌را فریاد بزنیم. نباید بگذاریم حقیقت زیر تصاویر، دروغ‌ها و ترس‌ها پنهان بشود.

شاید احمق‌ها و دروغ‌گوهایی که «امید» صبح و شب ورد زبانشان است با من مخالف باشند. امید دروغی است که ما را دارد به درون پرتگاه هل می‌دهد.

ما باید حقیقت را ببینیم و سعی در اصلاح آن داشته باشیم. امید آرام‌بخشی است که به بیمار سرطانی تزریق می‌شود تا دردش را نفهمد. ما به آمپول دردناک شیمی‌درمانی احتیاج داریم تا این جامعه را زنده‌نگهداریم.

اگر قرار است که فاجعه‌را پشت سر بگذاریم، باید همه به دروغ و ترس و امید پشت کنیم و حقیقت را به گوش همه برسانیم.

وقتی که همه فاجعه‌را ببینند، آن وقت نیاز به درمان آن باعث می‌شود راه حل ها پیدا شوند و توانمندان بتوانند اقدام به درمان آن بکنند.