ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا ملیحی
علیرضا ملیحی
علیرضا ملیحی
علیرضا ملیحی
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

مکث، میان دو دنده

در کودکی ماشین نداشتیم. سفرهای ما با قطار بود؛ بی‌عجله، بی‌دردسر. می‌نشستیم و از پنجره کوه‌ها و درخت‌ها را تماشا می‌کردیم که آرام و بی‌صدا از کنارمان می‌گذشتند. قطار نه شتاب داشت، نه ترس؛ آهنگ داشت. خودمان را می‌سپردیم به ضربان چرخ‌ها و مطمئن بودیم هر طور هم که باشد، قطار ما را به ایستگاه خواهد رساند.

در نوجوانی اولین ماشینی که وارد زندگی‌مان شد، یک وانت پیکان قرمزرنگ بود؛ وسیله‌ای که برای سفر ساخته نشده بود. نمی‌شد در آن اتاق تنگ نشست، روی صندلی‌های سفت آرام گرفت و با خیال راحت راهی جاده شد. پدرم می‌گفت: «حالا دیگه هر وقت بخوایم می‌تونیم بزنیم به جاده.» اما خیلی زود فهمیدیم این «هر وقت» بیشتر آرزوست تا واقعیت.
بااین‌حال، همان وانت در سال‌های جنگ پناهگاه ما شد. وقتی شب‌ها صدای آژیر قرمز در شهر می‌پیچید، سوارش می‌شدیم. ماشینی که برای سفر مناسب نبود، در آن شب‌های تاریک و کوچه‌هایی که از ترس میگ‌های عراقی چراغ‌هایشان خاموش بود، تبدیل می‌شد به تنها نقطه امن ما؛ ترکیبی عجیب از اضطراب و اطمینان، تنیده در  صدای موتور وانت در دل تاریکی.

بزرگ‌تر که شدم و ماشین خودم را خریدم، داستان کاملاً عوض شد. انگار ماشین از همان لحظه اول تصمیم داشت آرامش را از من بگیرد. هر صدای ریز، هر تکان کوچک، هر واکنش عجیب از موتور، یک هشدار بالقوه بود. وسواس داشتم: مبادا چیزی خراب شود؟ این تق و توق طبیعی است یا نه؟ لاستیک‌ها سالم‌ند؟ روغن کم نکرده؟
به جای اینکه من ماشین را کنترل کنم، ماشین داشت اعصاب مرا کنترل می‌کرد. سفری که باید لذت‌بخش باشد، تبدیل می‌شد به کاری سخت؛ شبیه مراقبت از کودکی که مدام قهر می‌کند.

یک روز که داشتم به شمال می‌رفتم، نزدیک کرج، وسط بزرگراه دنده ناگهان جا نیفتاد؛ مثل پله‌ای که زیر پا خالی شود. مجبور شدم ماشین را به زحمت به پارکینگ کنار بزرگراه بکشانم. در آن چند دقیقه پراضطراب، فقط یک فکر در ذهنم می‌چرخید: کاش می‌شد چند ساعت به عقب برگشت؛ وقتی همه‌چیز هنوز آرام بود.

کمی جلوتر، کامیونی ایستاده بود. راننده کاپوت را بالا زده و روی موتور خم شده بود. کمک خواستم. بدون مکث و با صدای آرام و مطمئن گفت: «بیا ببینیم دردش چیه.»
کاپوت ماشین مرا بالا زد و گفت: «استارت بزن.» استارت زدم؛ اما دنده جا نمی‌رفت. گفت:«صفحه‌کلاچت احتمالاً شکسته. خاموش کن. دنده رو بذار رو دو، استارت بزن. کمی جلوتر یه نمایندگی هست. آروم برو. نترس. فقط نایست.»

دنده را روی دو گذاشتم و استارت زدم. ماشین با تکانی خشن جلو پرید. فرمان را محکم گرفتم و وارد بزرگراه شدم. نه می‌توانستم سرعت بگیرم و نه کم کنم؛ فقط باید سرعتم را ثابت نگه‌ می‌داشتم. مسیر کوتاه بود، اما هر ثانیه‌اش با ترس و تنش گذشت.

چند ساعت بعد، وقتی صفحه‌کلاچ عوض شد و دوباره راه افتادم، در میانه‌ی جاده چالوس انگار چیزی درونم سبک شد. شاید نور آن بعدازظهر بود، یا پیچ‌هایی که نرم‌تر از همیشه بودند، یا نور غروب که از لابه‌لای ابرها می‌تابید. همان‌جا، وقتی دوباره کلاچ را گرفتم و دنده جا نرفت، به‌جای ترس فقط مکث کردم. چندبار آهسته امتحانش کردم تا بالاخره دنده جا افتاد. بعد نفسی عمیق کشیدم. انگار چیزی در من جا افتاد که مدت‌ها جا نمی‌افتاد.

وقتی دوباره راه افتادم، فهمیدم شاید مشکل همیشه ماشین نبوده. آرامش سفرهای کودکی برنمی‌گردد، وانت ساده‌ی آن سال‌ها تکرار نمی‌شود، و هر ماشینی روزی لج می‌کند. اما آدم یاد می‌گیرد از همان لَختیِ میان دو دنده—میان مکث و ادامه—یک تکه آرامش برای خودش بردارد.

اضطرابم هنوز هست؛ اما دیگر تمام معنای سفر نیست. مثل چراغ هشدار خاموشی که می‌دانی شاید روشن شود، اما تا وقتی خاموش است، می‌شود ادامه داد.

ماشیندندهدنده عقب با اتو ابزار
۸
۰
علیرضا ملیحی
علیرضا ملیحی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید