
همهی ما در زندگی روزمره، خواسته یا ناخواسته دربارهی دیگران قضاوت میکنیم. از چهره و لباس یک نفر، از نوع حرف زدنش، از شغل یا حتی از پستهایی که در فضای مجازی میگذارد، نتیجه میگیریم که او "چگونه آدمی" است. اما آیا این برداشتها همیشه درستاند؟ قضاوت و پیشداوری، اگرچه در نگاه اول طبیعی به نظر میرسند، اما در بسیاری از مواقع باعث میشوند تصویر نادرستی از دیگران در ذهنمان بسازیم و فاصلهها بیشتر شود؛
پیشداوری معمولاً از ناشناختن میآید. وقتی اطلاعات ما از یک فرد یا موقعیت ناقص است، ذهنمان خودش جاهای خالی را پر میکند؛ و این پر کردن، معمولاً بر اساس تجربههای قبلی یا شنیدههاست، نه واقعیت.
برای مثال، در محیط کار، گاهی کارمندی که کمحرفتر است، بهسرعت با برچسب «مغرور» یا «خودخواه» شناخته میشود، در حالی که شاید او صرفاً آدمی درونگراست یا در روزهای سختی از زندگیاش قرار دارد. یا در یک مهمانی خانوادگی، ممکن است کسی که لباس سادهای پوشیده، نادیده گرفته شود، چون ذهن ما یاد گرفته ظاهر را معیار ارزش بداند.
در فرهنگ ایرانی که روابط اجتماعی و نگاه مردم نقش پررنگی دارد، این نوع پیشداوریها بیشتر به چشم میآید. کافی است یکی از فامیلها دیر ازدواج کند، یا شغلش متفاوت از انتظار دیگران باشد؛ خیلی زود قضاوتها شروع میشود، بدون آنکه کسی از دلیل و داستان پشت آن تصمیم باخبر باشد.
قضاوت، پیش از هر چیز، دیوار میسازد. دیواری میان ما و دیگران. وقتی کسی را پیش از شناختنش قضاوت میکنیم، فرصت دوستی، همدلی یا همکاری واقعی را از خودمان میگیریم.
برای نمونه، ممکن است در دانشگاه از همکلاسیای خوشمان نیاید فقط چون در نگاه اول فکر کردهایم "آدم خشک و رسمیای است". اما چند ماه بعد، وقتی به طور اتفاقی با او وارد گفتوگو میشویم، میفهمیم چه انسان مهربان و باصفایی است. آنوقت حسرت میخوریم که چرا زود قضاوت کردیم.
در جامعه نیز قضاوتهای سطحی میتواند تبعیض و ناعدالتی ایجاد کند. مثلاً گاهی وقتی کسی در محلهای ساده زندگی میکند، فرض میشود "آدم بیکلاس یا کمدرآمدی" است، در حالی که ممکن است انسان بسیار فرهیختهای باشد که صرفاً به سادگی و آرامش علاقه دارد.
قضاوت کردن راحتتر از درک کردن است. مغز ما دنبال راههای میانبر است. بهجای اینکه وقت بگذارد و بشنود، زود برچسب میزند تا خیال خودش را راحت کند. در واقع قضاوت نوعی تنبلی ذهنی است.
گاهی هم قضاوت، نقابی برای احساس برتری ماست. وقتی دربارهی دیگران بد قضاوت میکنیم، ناخودآگاه خودمان را بهتر احساس میکنیم. مثلاً وقتی میگوییم «ببین چه پوششی داره!» یا «اگه مثل من تلاش میکرد، موفق میشد»، در واقع داریم برای لحظهای خودمان را بالاتر میبریم.
در فرهنگ گفتوگوی روزمرهی ما، این نوع قضاوتها در قالب «نظر دادن» پنهان میشود. کسی میگوید: «من که کاری ندارم، ولی به نظرم فلانی زیادی خودنمایی میکنه!» در حالی که این جمله در ظاهر مشورت است اما در باطن، قضاوتی است که هیچ سودی برای کسی ندارد.
نخستین گام، آگاهی از قضاوتهای درونی خودمان است. اگر هر بار که ذهنمان شروع به قضاوت میکند، مکثی کوتاه کنیم و از خود بپرسیم «آیا واقعاً همهی واقعیت را میدانم؟»، بسیاری از سوءتفاهمها پیش از شکلگیری از بین میرود.
دومین گام، گوش دادن و شناختن است. وقتی دربارهی کسی کنجکاویم و وقت میگذاریم تا او را بشناسیم، تصویر واقعیتری از او پیدا میکنیم. مثلاً معلمی که شاگردی پرجنبوجوش دارد و او را «بیادب» میخواند، اگر لحظهای با او صحبت کند، شاید بفهمد کودک صرفاً پرانرژی و هیجانطلب است، نه بیاحترام.
در روابط خانوادگی هم، اگر قبل از قضاوت، گفتوگو کنیم، بسیاری از دلخوریها پیش نمیآید. چند جملهی صادقانه، میتواند جای ساعتها پیشداوری را بگیرد.
قضاوت و پیشداوری، بخشی از ذات انسان است؛ اما میشود آن را مدیریت کرد. میتوانیم یاد بگیریم کمتر داور باشیم و بیشتر ناظر. دنیا وقتی زیباتر میشود که بهجای قضاوت، سعی کنیم بفهمیم.
هر کس داستانی دارد که ما فقط صفحهی اولش را دیدهایم. شاید اگر بقیهی فصلهای زندگی او را میخواندیم، هرگز در همان چند ثانیهی اول دربارهاش حکم صادر نمیکردیم.
بیایید از امروز تمرین کنیم که هر بار ذهنمان خواست قضاوت کند، جملهای ساده را به خود یادآوری کنیم:
«شاید ماجرا آنطور که من میبینم، نباشد.»
علی میریان - روانشناس و کوچ خودشناسی