خشک سالی


خشک سالی چند سالی ست ، گلوی خشک دنیا را دریدست و

امان از ما بریدست ،

تمام آرزوها مان برای زندگی دیگر به بن بستش رسیدست و

همه گویند در دل گر خدایی هست پس کو؟

دریغ از یک نشانی از خود او!

دریغ از قطره آبی!

دریغ از گندمی ، نانی ، کبابی!

برامان مانده تنها یک طنابی...

طنابی تا که جان بازیم و خود را از فلاکت ها جدا سازیم...

لیکن ما نباید این چنین خود را ببازیم و به این مرگ سخیف این گونه نازیم...

خدا هست هنوزم!

به او خورده گره هر شب و روزم...

alimo