ویرگول
ورودثبت نام
Alina
Alina
Alina
Alina
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

«اناهیتا دختری از سرزمین افسانه ای»*

*«اناهیتا دختری از سرزمین افسانه ای»*

مقدمه

در دنیایی که علم و تکنولوژی حرف اول را می‌زد، آناهیتا وصله‌ی ناجوری بود که هیچ‌کس نمی‌خواست باورش کند. در چشمِ خانواده و اطرافیان، او دختری بود که فقط وقتش را با رویاهای پوچ تلف می‌کرد؛ دختری که همیشه دست‌کم گرفته می‌شد و نگاه‌های سرد و تحقیرآمیز، سهمِ روزانه‌اش بود. اما در عمقِ سکوتِ آناهیتا، طوفانی از اراده و نبوغی پنهان بود که کسی جرأتِ دیدنش را نداشت.

او دیگر نمی‌خواست بازیچه‌ی دستِ سرنوشتی باشد که دیگران برایش رقم زده بودند. پس، در تصمیمی که جنون و شجاعت در آن گره خورده بود، همه چیز را رها کرد. آناهیتا تنهایی راهیِ سفری شد که هیچ نقشه‌ای برایش وجود نداشت؛ سفری به دنبالِ سرزمینی افسانه‌ای که شایعات می‌گفتند فقط «خاص‌ترین‌ها» می‌توانند پیدایش کنند. او می‌خواست برود تا به همه ثابت کند که عقل و هوشش، فراتر از تمامِ آن تحقیرهاست.

اما جاده‌ی رویاهای او، خیلی زود به جهنمی تمام‌عیار تبدیل شد. آناهیتا در دلِ جنگلی بی‌پایان و نفرین‌شده گرفتار شد؛ جایی که نه از تکنولوژی خبری بود و نه از ذره‌ای رحمِ طبیعت. روزها پشت سر هم گذشتند و توشه‌ی ناچیزش به پایان رسید. نه پولی در جیب داشت که راهی بیابد، و نه نانی برای سیر کردنِ شکمِ گرسنه‌اش.

حالا او در نقطه‌ای از جنگل ایستاده بود که هیچ‌کس نباید به آن می‌رسید. در اوجِ ناامیدی، وقتی تنهایی مثلِ سایه‌ای سنگین بر گلویش چنگ انداخته بود، فهمید که دیگر هیچ راهِ بازگشتی به آن خانه‌ی سرد و بی‌روح ندارد؛ اما از سوی دیگر، نایی هم برای قدم برداشتن در این جنگلِ مرگبار برایش نمانده بود.

او میانِ زمین و آسمان معلق بود؛ نه راهی به جلو داشت و نه توانِ بازگشت. در این فضایِ خفقان‌آور که بوی مرگ می‌داد، آناهیتا به نقطه‌ی فروپاشی رسید. اشکش در چشم‌هایش حلقه زد، اما در همان حال، برقی از لجاجت در چشمانش درخشید. او می‌دانست که در این لحظه‌ی مرگبار، یا باید تسلیمِ این جنگلِ وحشی شود، یا به افسانه‌ای تبدیل شود که نامش تا ابد باقی می‌ماند. که... دیگران می‌بینند.

۱
۱
Alina
Alina
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید