ویرگول
ورودثبت نام
علی علیمحمدی
علی علیمحمدیمن یک Backend Developer هستم که دوست دارم توی مسیر یادگیری و تجربه رشد کنم. ساختن ، همیشه برام هیجان‌انگیزه و تلاش می‌کنم هر روز چیز جدیدی یاد بگیرم 🌱
علی علیمحمدی
علی علیمحمدی
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

رایت که نداره؟ داستان ترس، اعتماد و ساختن یک سیستم ۱۰ برابری

اولین باری که گفتم دارم با یک «MCP دیتابیس» کار می‌کنم، همکارم چند ثانیه ساکت شد؛ همان سکوتی که وقتی می‌شنود کسی مستقیم روی دیتابیس production کوئریDELETE زده و هنوز مطمئن نیست WHERE داشته یا نه.

صدایش را آورد پایین، انگار می‌خواست رازی را بپرسد:

«رایت که نداره؟»

گفتم: «نه. نداره.»

نفسش را داد بیرون. آرام شد. ولی نگاهش هنوز می‌گفت «حواست بهش باشه»

این جمله - «رایت که نداره؟» - قرار بود ماه‌ها همراهم باشد. هنوز هم هست. هنوز هم گاهی کسی از کنارم رد می‌شود، به مانیتورم نگاه می‌کند و همان را می‌پرسد. و من هنوز همان جواب را می‌دهم: نه، نداره

و راستش را بخواهید، ترسشان را درک می‌کردم. ما با پول مردم سر و کار داشتیم. اینجا جایی نبود که آدم با «بذار ببینیم چی می‌شه» بازی کند. تیم مدت زیادی کار را دستی پیش برده بود؛ با وسواس، با احترام، و خب... آهسته. مغایرت‌ها را یکی‌یکی برمی‌داشتند، ساعت‌ها برایشان وقت می‌گذاشتند، و آخر روز چهار‑پنج‌تا را حل کرده بودند و هیچ‌کس بابت این سرعت شرمنده نبود. «درست» بودن، ارزش این کندی را داشت.

بعد، نوبت من شد. همان کاری که اسمش هیچ‌کس را ذوق‌زده نمی‌کند به من رسید: مغایرت‌گیری مالی.

از روز اول می‌توانستم مثل بقیه پیش بروم. اما یک کار کوچک کردم که همه‌چیز را عوض کرد - هرچند آن موقع اصلاً بزرگ به نظر نمی‌رسید.

فقط یک شماره سفارش می‌دادم به کلاد!

همین. نه دسترسی، نه اجازهٔ دست‌زدن به چیزی، نه قدرتی برای تغییر. فقط یک عدد.

و او می‌رفت، کوئری‌ها را می‌خواند، اعداد را کنار هم می‌چید، و برمی‌گشت و برایم تعریف می‌کرد که سر این سفارش چه آمده. مثل یک کارآگاه که صحنه را بررسی می‌کند و گزارش می‌دهد - اما دستبند را من می‌زدم. تحلیل با او بود؛ اکشن با من.

اوایل کند بودم. باید حرف‌هایش را می‌فهمیدم، بررسی می‌کردم، مطمئن می‌شدم، و بعد خودم دست به کار می‌شدم. اما هر سفارش، یک درس بود. و معماها، بعد از مدتی، شروع کردند به شبیه‌شدن به هم.

و یک اتفاق افتاد :

کم‌کم از خود هوش مصنوعی هم سریع تر شدم.

آن‌قدر این مسیر را رفته بودم که دیگر با یک نگاه می‌فهمیدم قصه از کجا آب می‌خورد. دیگر لازم نبود منتظر تحلیل بمانم؛ خودم زودتر به جوابش رسیده بودم. آن کارآموز باهوش، حالا گاهی از استادش عقب می‌ماند.

می‌توانستم همین‌جا بایستم و راضی باشم. ولی یک چیز آزارم می‌داد.

وقتی داشتم روی یک سفارش اکشن می‌زدم - که کار دقیقی بود و حواس می‌خواست - آن چند دقیقه عملاً «مرده» بود. و یک فکر مدام در سرم وول می‌خورد: اگر همین لحظه که دستم بند است، یک نفر دیگر بررسی‌های اولیهٔ سفارش بعدی را انجام می‌داد، چقدر همه‌چیز سریع‌تر می‌شد. کاش یکی جلوتر از من می‌دوید و صحنه را آماده می‌کرد تا من فقط ضربهٔ آخر را بزنم.

و درست همان‌جا، وسط آن کلافگی کوچک، ایده‌ای جرقه زد: صف.

ما از قبل پروژه‌ای داشتیم به اسم کانترکس؛ چیزی که مغایرت‌ها را خودش کشف می‌کرد. سال‌ها نقشش همین بود: پیدا می‌کرد، و ما حل می‌کردیم. کشف، ماشینی بود و حل، کاملاً دستی.

این شد که چیزی که توی ذهنم بود رو ساختم !

سیستمی که سفارش‌ها را از کانترکس برمی‌داشت، یکی‌یکی می‌ریخت توی یک صف، هرکدام را تحلیل می‌کرد، و برایم می‌نوشت «این مشکل را دارد، این اکشن را بزن.»

و من فقط می‌ایستادم سر خط و ماشه را می‌کشیدم.

دقیقاً همان قانون روز اول، فقط این بار در مقیاس بزرگ: تحلیل و پیشنهاد، خودکار و پشت‌سر‌هم؛ تصمیم و اکشن، انسانی و آگاهانه. تسمه‌نقاله می‌چرخید، اما مهر تأیید هنوز دست من بود. و آن «رایت» که همه نگرانش بودند؟ هیچ‌وقت دست هیچ ماشینی نیفتاد.

نتیجه را اگر بخواهم ساده و بدون اغراق بگویم: کاری که قبلاً روزی چهار تا پنج مورد بود، رسید به حدود چهل تا پنجاه مورد در روز.

و این عدد، داد نمی‌زند که من ده برابر باهوش‌ترم. داد می‌زند که بخش تکراری و خسته‌کننده را داده‌ام به یک صف، و بخش انسانی را نگه داشته‌ام برای خودم. سرعت از نبوغ نیامد؛ از تقسیم درست کار آمد.

همکارها هنوز رد می‌شوند و می‌پرسند «رایت که نداره؟»

و من هنوز می‌گویم نه، ندارد.

اما حالا یک چیز فرق کرده. وقتی این را می‌گویم، دیگر کسی عقب نمی‌رود؛ چون با چشم خودشان دیده‌اند که همین «AI»، بدون دسترسی و بدون کلید، حجم بزرگی از کار فرساینده را از روی دوش تیم برداشته است.

و اینجاست آن چیزی که کاش زودتر می‌فهمیدم:

ترس آن‌ها اشتباه نبود. اشتباه این بود که ترس را تبدیل به دیوار کرده بودیم.

ترس می‌گفت «به این چیز اعتماد نکن.» و این، حرف درستی بود. اما ما یک قدم جلوتر نرفتیم تا بپرسیم: «خب، اگر اعتماد نکنیم ولی استفاده کنیم چه؟ اگر کلید را ندهیم اما از دست‌هایش کمک بگیریم چه؟»

همین یک سؤال، فرق بین ماندن و رشد بود.

ما عادت داریم دنیا را در چارچوب‌هایی که بلدیم بچینیم. «هوش مصنوعی یا همه‌کاره است یا خطرناک.» «یا کلید را می‌دهی یا کنارش می‌گذاری.» اما واقعیت، تقریباً همیشه، توی فاصلهٔ بین این دوتاست. جای امن، نه «استفاده‌نکردن» بود، نه «اعتماد کامل»؛ جای امن، همان وسط بود: استفاده کن، ولی نگاه کن. کمک بگیر، ولی تصمیم را خودت بگیر.

پس اگر یک چیز از این قصه ببرید، بگذارید این باشد:

از چارچوب‌های ذهنی‌تان بیایید بیرون. بزرگ‌تر فکر کنید. و از هوش مصنوعی نترسید - نه چون خطری ندارد، بلکه چون وقتی کلیدها دست خودتان باشد، همین ابزار می‌شود موتور پیشرفت‌تان.

بزرگ‌ترین جهش‌های من از روزی شروع شد که ترس را نگه داشتم، ولی نگذاشتم تبدیل به قفس شود.

هوش مصنوعی
۰
۰
علی علیمحمدی
علی علیمحمدی
من یک Backend Developer هستم که دوست دارم توی مسیر یادگیری و تجربه رشد کنم. ساختن ، همیشه برام هیجان‌انگیزه و تلاش می‌کنم هر روز چیز جدیدی یاد بگیرم 🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید