دو توانایی که سرنوشت هر سامانه را تعیین میکنند
اگر از یک زیستشناس، یک مدیر، یک اقتصاددان و یک فرمانده نظامی بپرسید که مهمترین عامل موفقیت یک سامانه چیست، احتمالاً چهار پاسخ متفاوت خواهید شنید.
اما شاید همه آنها، بدون آنکه بدانند، درباره دو توانایی بنیادین صحبت میکنند.
اجازه دهید با یک مثال شروع کنیم.
یک کودک را تصور کنید.
او هر روز تواناییهای جدیدی به دست میآورد؛ راه رفتن، صحبت کردن، نوشتن، یاد گرفتن و ساختن.
اینها همگی یک ویژگی مشترک دارند:
توانایی انجام دادن کارهای بیشتر.
اما در کنار این تواناییها، کودک باید چیزهای دیگری نیز یاد بگیرد.
اینکه چه زمانی از آن توانایی استفاده کند.
کجا از آن استفاده نکند.
چگونه پیامد تصمیمهایش را بسنجد.
چگونه هیجان، خشم یا خواستههایش را کنترل کند.
اینها نیز نوع دیگری از توانایی هستند.
اگر گروه اول رشد کند اما گروه دوم نه، نتیجه چه خواهد شد؟
کودکی خواهیم داشت که هر روز توانمندتر میشود، اما هر روز خطرناکتر نیز خواهد شد.
این الگو فقط درباره انسانها نیست.
یک شرکت میتواند ظرفیت تولید خود را چند برابر کند، اما اگر مدیریت، برنامهریزی و هماهنگی آن رشد نکند، همان رشد به آشفتگی تبدیل میشود.
یک کشور میتواند به پیشرفتهترین فناوریها دست پیدا کند، اما اگر توانایی تصمیمگیری، قانونگذاری و مدیریت پیامدهای آن را نداشته باشد، فناوری به جای حل مشکلات، مشکلات تازهای خلق خواهد کرد.
به نظر میرسد همه این مثالها از یک قانون مشترک پیروی میکنند.
هر سامانه، برای پایدار ماندن، به دو نوع توانایی نیاز دارد.
نخست، توانایی ایجاد؛
یعنی توانایی ساختن، کشف کردن، تولید کردن، تغییر دادن و افزایش قدرت.
دوم، توانایی هدایت؛
یعنی توانایی هماهنگ کردن، کنترل کردن، تصمیمگیری، مدیریت و استفاده درست از همان قدرت.
این دو، رقیب یکدیگر نیستند؛ مکمل یکدیگرند.
هرچه یکی بزرگتر شود، دیگری نیز باید متناسب با آن رشد کند.
شاید راز پایداری، در «بیشتر شدن» نباشد؛ بلکه در «همگام شدن» باشد.
در نوشته بعدی، به این پرسش میپردازیم که چرا «قابلیت ایجاد» تقریباً همیشه سریعتر از «قابلیت هدایت» رشد میکند؛ پرسشی که شاید کلید فهم بسیاری از بحرانهای تاریخ بشر باشد.