رهاش کن بره رئیس :-)

همه ی ما ترس هایی داریم ، ترس هایی که گاه با شجاعت مان پنهانشان می کنیم و گاه اما عاجزیم از انکارشان ؛ مثلا خیلی از ماها از بی اعتنایی و فراموش شدن می ترسیم ؛ بخصوص از جانب کسانیکه دوستشان داریم . این ترس برای آنهایی که کم حاشیه اند و پستی و بلندی های زندگی شان را جار نمی زنند محسوس تر است و به طرز ناجوانمردانه ای نیز سوژه ی فوق العاده ای برای به تحقق پیوستن اش هستند .
چه می شود کرد ؟ هیچ ! این هم یک دلیل از لیست هزاران دلیلی ست که باعث می شود دلبستگی ای به دنیا نداشته باشم .
باکی نیست رفیق ! دنیا برای آدم هایی مثل ما ، شاید سخت تر و طاقت فرسا به نظر برسد اما بعدها که از چشمت افتاد ، مثل حالا که از چشم من ، دیگر رها می شوی ، حتی رهاتر از آنهایی که اکنون دنیا به سازشان می رقصد .

رهاش کن بره رئیس :-)

عاقل تر از آن خواهی شد که شادی ات را وابسته به بودن در اذهان فراموش کار دیگران بدانی و جسور تر از آن که اجازه دهی مرگ لبخندت را بدزدد .
می شوی یک یاغیِ سرکشِ تمام عیار ! از آنهایی که روی درد را هم کم می کنند با ایستادگی شان .