ویرگول
ورودثبت نام
علی رفیعی وردنجانی
علی رفیعی وردنجانینویسنده کتاب های: وقتی اوفیلیا می گرید، در جست و جوی سینما(مجموعه مقالات سینمایی)، احتکار احساسات، جغله و حسن یوسف
علی رفیعی وردنجانی
علی رفیعی وردنجانی
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

داستان کوتاه: جای خالیِ فرشته

1

تنهایی‌های مُردن در آغوشِ اشک‌های تو با تصورِ اینکه ساعت‌ها به تلویزیون خیره مانده بودم یک شعرِ نیمه‌تمام، خواهد شد. نه ‌فروغِ فرخزاد می‌تواند بالشت‌های خونی‌اش را بر دیده‌ی تارآلودِ خیسِ من فشار دهد و نه فرشته‌ای که از جنسِ مَردان سرزمینم بود. می‌خواستم برای‌ات نامه‌ا‌ی بنویسم که خودکارم تمام شد؛ امّا نه این کیبوردِ پُر از غبارْ دُکمه‌هایش تمام نمی‌شوند. یادم می‌آید در فیلمی به کارگردانیِ تورناتوره، اگر اشتباه نکنم «افسانه‌ی 1900» بود، بازیگرِ نقشِ اوّل آن می‌گفت: من با این 80 کلاویه می‌توانم دنیایی فراتر از ذهنِ تو خلق کنم امّا اگر پا بر زمین بگذارم دنیا حتی 1 کلاویه هم برای رویاسازی به من نمی‌دهد و...، سینما برای من معنایِ جدیدی از زمان است. سینمایی که با جان و دل به آن خیره می‌شوم. باید رفت و دید غزه را که دیگر کشتار و تماشای کودکانی را که از گرسنگی دنده‌شان بیرون زده. باید رفت و دید آغوش‌هایی که مثلِ عَشقه بدورِ هم نپیچیدند و چطور مانندِ آن زنِ اثیریِ در «بوف کور» هدایت، تکه‌تکه می‌شوند و بدونِ هیچ چمدان و کوزه‌ای روی‌شان خاک می‌ریزند و تو داد می‌زدی: باید رفت و دید مسجدی را که اولین قِبله‌ی مسلمانان بوده و حالا بر سرِ سجده کنندگان‌اش تیرِ خلاص می‌زنند؛ و یک روز صبح تو رفتی و منِ تنها را ندیدی که هر روز با این کلاویه‌های غبارآلود تو را فریاد می‌کردم. من شهیده فرشته باقری بودم اگر این نامه را برایتان می‌خواندم؛ و اکنون کودکی بیش نیستم که نامش علی است و هیچ رفیعیِ وردنجانی‌ای در کارنامه ندارد. من سردار باقری بودم که دخترم را به رفتن با مترو و در شلوغی عادت دادم تا درجه‌ی رفیعِ شهادت را در تنهایی‌های مُردن‌اش آغوش کشد. من حاجی‌زاده بودم و موشک‌هایم از همان گنبدی رد می‌شد که حفاظِ آهنین‌اش را شکستم و نماز خواندم. من ایران بودم. شهید شدم و بازهم در یک غروب به دنبال شعرهای شاملو با آن صدایِ مخملی‌اش در جست‌وجوی فرشته‌ای که نیست، مثلِ «علفزار گریان» آنگلوپلوس، از درخت آویزان شدم و دیدم دختربچه‌ای را که با عروسکِ توی دستش گریان در خیابانی می‌دوید و در جست‌وجوی پدرش شهید شد. من شهید بودم. من ایران بودم.

2

در سایه‌ی کسی که نیست ساعت‌ها مثلِ گروسِ عبدالملکیان به در خیره می‌شوم تا استخوان‌هات و بیارن. من مادر نیستم و شاید هیچ‌وقتِ دیگری هم بعدِ تو پدر نشوم. پدری را دیدم که گوش‌های پسرش را گرفته بود و خودش داشت می‌گریست. دوربین را برداشتم و از چادرِ مشکیِ رها شده‌ات عکس انداختم. نه این تصویر خوابی نبود که دیدم. خوابی که مثلِ خاطره‌ای غیرِ ارادی از پهنای صورتم می‌لغزد و آن‌قدر گونه‌هایم را گَرم می‌کند، تا فکر ‌کنم بیدارم. نه تو هنوز کودکِ رها شده بر آبی هستی که روزی پیامبرِ کافران می‌شود. مرگ بر اسرائیل. الله و اکبر. امامی اذان می‌گوید یا هنوز گوینده‌ی خبر است؟. این صدای ملّتِ من است. چاووشی هم «علاج» را در وطن دید و زد زیرِ آواز. من خواب بودم و تو شهیدْ فرقمان این بود. تو شهیدِ وطن شدی. شهیدِ رویا. شهیدِ عشق. من امّا با این پایی که جا مانده و به سختی خیابان‌ها را طی می‌کند چرا شهید نمی‌شوم؟. کِی باید بیایم همان‌جایی که تو هستی. دولت‌آبادی در «جای خالی سلوچ» چیزهایی می‌گوید که انگار بارِ اول است آنها را می‌خوانم. ای کاش دولت‌آبادی برای یک بار هم که شده دیده بودت و می‌نوشت جایِ خالیِ فرشته. می‌خواهم بدانید بعد از شهادتِ فرشته ساعت‌ها گریستم. نه برای رفتن‌اش برای دیر شناختن‌اش. چرا باقری‌ها رفتند و من با همه‌ی بدرد نخور بودنم ماندم. کشور به شما نیاز دارد. این ایرانی است که ایران را اَمن نگاه داشته نه من که خواب را به شهادت ترجیح می‌دهم. خوابِ شهادت دیدن مانند شهید شدن فضیلت دارد. کجای دعویِ من و تو استماع شده که فضیلت‌اش در یک خواب تأویل می‌شود؟. من عاشقتم. من دوستت دارم. تو ایرانی و من برای زیستن‌ات باید فرشته‌وار شهید شوم.

علی رفیعی وردنجانی

داستان کوتاه: جای خالیِ فرشته

داستان کوتاه: جای خالیِ فرشته نوشته علی رفیعی وردنجانی با مضمونِ جنگِ 12 روزهخواندن داستان
فروغ فرخزادشهیدجای خالیفرشتهداستان
۴۹
۱
علی رفیعی وردنجانی
علی رفیعی وردنجانی
نویسنده کتاب های: وقتی اوفیلیا می گرید، در جست و جوی سینما(مجموعه مقالات سینمایی)، احتکار احساسات، جغله و حسن یوسف
کنج داستان نویسی
کنج داستان نویسی
هر داستانی یه نویسنده ای داره، اگه اون نویسنده داستانشو با تگ داستان یا رمان منتشر کنه پستش وارد انتشارات میشه?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید