نقد و تحلیل جباریت نوشتهی مانس اِشپِربِر دارای ساختاری است که فَهمِ روانیِ آن بر مفهومِ خارج شده در ادبیاتش میچربد و تکنولوژی فکری زائیده که نفسِ دیالکتیک را رعایت نکرده. این نفس به عنوان مطالعهی روزنامهوار و گذرا کاربردی جذاب و سرگرم کننده دارد اما نهایتاً سرشتِ بیمنطق خود را لو میدهد. سرشتی که وقتی از سینما و شرکتهای فیلمسازی صحبت میکند گُندهتر از دهانش حرف میزند و شُعار میدهد. اصولاً سینما برای تفکر آفریده شده؛ از آن لوکوموتیوِ برادرانِ لومیر بگیر تا «سرگیجه» هیچکاک، البته که هیچکدام ربطی به جباریت و نیلِ به قدرت و فاشیسم پیدا نمیکنند، ایجادِ مفهومی برای فرار از روزمرگی و تکرار نمیتواند علّتِ خوبی برای خلقِ سینما باشد. بنظرِ من حتّی هنگامی که ماروِل افسانههای چندجهانیِ خود را با زرق و برق هالیوودیاش تعریف میکند قبل از سرگرمی و گسترشِ اقتصادیاش هدفی والاتر به نامِ تسلط بر اذهانِ عمومی به وسیلهی فقرِ سلیقه دارد. «نقد و تحلیل جباریت» یک تهدیدِ رسانهای برای سینما و فرهنگ است. کتاب البته که حرفهای و ادبی نوشته و ترجمه شده اما عُمقِ فاجعهاش آنجا است که عامهی خوانندگانش افرادی هستند که نه هیتلر را خوب میشناسند، نه فاشیسم و قُلدریاش را و...
متن کامل را در روزنامهی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.