اروپا، سرزمینی که با تاریخش، همیشه با غذا و عادات غذاییاش شناخته شده است. اما یکی از عجیبترین و تاریکترین سنتهایش، خوکخواری است؛ عادتی که از نیازهای ابتدایی انسان آغاز شد و به یک نماد فرهنگی تبدیل شد، اما پشت این سنت، واقعیتی تاریک و خطرناک نهفته است: کثیفی ذاتی خوک و انگلهای داخل بدنش.
در دوران قبل از تاریخ، انسانهای اروپایی مجبور بودند برای بقا از هر منبع پروتئینی استفاده کنند. خوک، حیوانی همهچیزخوار، سریع رشد میکرد و با باقیماندههای غذا زندگی میکرد؛ حیوانی که بهسادگی پرورش مییافت، اما همین ویژگی باعث شد بدنش محل تجمع انگلها و باکتریها باشد. در آن زمان، هیچ کسی نمیدانست یا قادر نبود این خطرات را کاملاً از بین ببرد. حتی دودی کردن یا پخت طولانی، واقعیت کثیفی و خطر میکروبی گوشت خوک را تغییر نمیداد.
با وجود این، خوکخواری ادامه پیدا کرد. در روستاهای کوچک اروپا، خوک منبع اصلی پروتئین بود و گوشتش به انواع ژامبون، سوسیس و خوراکهای چرب تبدیل میشد. اما نتیجه مصرف این گوشت، گاهی بیماریهای گوارشی شدید، انگلهای رودهای و عفونتهای خطرناک بود. مردم از روی عادت آن را میخوردند و با خطر همراه میشدند، بدون آنکه بدانند چه بلایی ممکن است سرشان بیاید.
این عادت غذایی، به تدریج وارد شهرها و حتی آشپزخانههای سلطنتی شد. ژامبونهای دودی و سوسیسهای متنوع، تبدیل به نماد ثروت و تجمل شدند. اما همانطور که مصرف گوشت خوک در میان اعیان رواج پیدا میکرد، واقعیت خطرناک آن هم تغییر نمیکرد: گوشت خوک همچنان محل تجمع میکروبها و کرمها بود. حتی افراد ثروتمند و آشپزان ماهر هم نمیتوانستند ذات کثیف آن را پاک کنند.
علاوه بر خطرهای بهداشتی، خوکخواری در اروپا بار اخلاقی هم داشت. روحانیون و فیلسوفان قرون وسطی مصرف بیش از حد گوشت خوک را نشانه افراط، ولخرجی و بیعفتی میدانستند. دلیل این نگرش نه تنها چربی بالای گوشت و طعم قوی آن، بلکه طبیعت همهچیزخواری خوک بود. تصور میشد کسانی که گوشت خوک میخورند، بخشی از همان بینظمی و افراط حیوان را جذب میکنند.
در همین زمان، مردم اروپا آموختند با این حیوان،با وجود تمام مشکلات بهداشتی اش کنار بیایند: خوردنش را بخش سنت و فرهنگ کردند، اما همواره یادشان بود که خطر در کمین است. هر ژامبون، هر سوسیس و هر خوراک خوکی، ترکیبی از تجربه، مهارت آشپزی و مواجهه با خطرات بهداشتی بود. هر لقمه، قسمتی از فرهنگ و هم داستانی از کرمها و انگلها را با خود داشت، اما مردم اروپا هنوز که هنوزه از این گوشت را میخوردند؛ شاید به خاطر طعم، شاید به خاطر سنت، شاید هم به دلیل پذیرش خطر به عنوان بخشی از زندگی.
با گذر زمان، خوکخواری وارد فرهنگ عمومی اروپا شد و حتی در متون طنز و انتقاد اجتماعی، به نوعی با افراط و بیپروا بودن مرتبط شد. در ادبیات، کسانی که بیش از حد گوشت خوک میخوردند، نشانهای از انسان های کثیف و بی نظم معرفی میشدند. تصور کنید مردمی که هر روز ژامبون یا سوسیس میخوردند، در نگاه برخی اندیشمندان همان افراط و بیپروا بودن حیوان را در خود داشتند.
با ورود به عصر مدرن، قوانین بهداشتی و صنعت گوشت تلاش کردند خطرات میکروبی خوک را کاهش دهند، اما حقیقت ذاتی تغییر نکرده است: خوک همیشه حیوانی همهچیزخوار و مستعد تجمع انگل بوده است و گوشتش، اگر مراقبت نشود، همیشه خطرناک و آلوده باقی میماند. این واقعیت باعث شد اروپاییها هنوز با احتیاط با این گوشت رفتار کنند، و سنتهای قدیمی همچنان اهمیت خود را حفظ کنند: هر غذایی که از خوک به دست میآید، یادآور تاریخ شکل گیری این فرهنگ بی پروا و آلوده است.
در نهایت، خوکخواری در اروپا داستانی است از ترکیب نیاز، خطر، اخلاق و فرهنگ. هر لقمه، هر ژامبون و هر سوسیس، روایتگر تاریخ و تجربه غیر بهداشتی نسل آنها است: انسانی که یاد گرفت با حیوانی کثیف، پر از انگل و خطرناک زندگی کند، آن را بخورد و همزمان ارزشهای اخلاقی و فرهنگی ناپسندی بسازد. این داستان نه فقط غذاست، بلکه آینهای از تاریخ، اخلاق و خطرات نامناسب و بسیار کثیفی است که در اروپا جا افتاده.
این موضوع بزرگترین معنایی که دارد برای بشر این است که:《اروپایی ها حاضر هستند برای بقا به هر چیزی خود را راضی کنند تا فقط نسل آنها ادامه پیدا کند مهم نیست آن چیز چه باشد فقط بقا برایشان قسمت پرنگ زندگی شان هست.》
علیرضا ابراهیمی✍️🏻
ننلپنهان انسانها است.