ویرگول
ورودثبت نام
Alireza Ebrahimi
Alireza Ebrahimi
Alireza Ebrahimi
Alireza Ebrahimi
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

دختری که تمام راز شهر را می‌دانست اما خود را نه

او می‌دانست.

هر خیابان، هر پیچ، هر نگاه نیمه‌خاموشی که در تاریکی شب می‌گذشت، برای او معنایی داشت.

اسم‌ها، قصه‌ها، شکست‌ها، ترس‌ها… همه‌ی این‌ها مانند نخ‌های ظریف و در هم تنیده‌ای بودند که او می‌توانست از آن‌ها نقشه‌ی شهر را ببافد.

اما خودش؟

خودش را گم کرده بود.

هر روز صبح با همان قدم‌های آرام و مطمئن از خانه بیرون می‌زد، با کوله‌باری از دانسته‌ها که هیچ‌کس نمی‌دانست.

همه به او نگاه می‌کردند و حس می‌کردند چیزی از او می‌فهمند؛

اما هیچ‌کس حتی کوچک‌ترین گوشه‌ی قلبش را نمی‌دید.

حتی خودش.

او هر راز شهر را می‌دانست:

کجا عشق‌ها خاموش می‌شوند، کجا آدم‌ها در سکوت گریه می‌کنند، کدام خانه‌ها پر از خنده‌اند و کدام پر از سکوت سرد.

اما هیچ‌کدام از این دانسته‌ها نمی‌توانست راز خودش را آشکار کند.

چرا نمی‌توانست تصمیم بگیرد؟

چرا هر قدمی که برای خودش برمی‌داشت، سنگین و لرزان بود؟

گاهی در تنهایی اتاقش می‌نشست و ساعتی طولانی به دیوار خیره می‌شد.

تصاویر گذشته در ذهنش مرور می‌شد:

یک لبخند که دیر رسید، یک کلمه که نگفت، یک فرصت که از دست رفت…

همه‌ی این‌ها ترکیبی از اتفاقات کوچک بودند، اما کافی بودند تا او احساس کند زندگی خودش را در گوشه‌ای تاریک گذاشته است.

مردم شهر او را آدمی شجاع و باهوش می‌دانستند.

آدمی که هیچ چیزی را از قلم نمی‌انداخت، هیچ حرکتی بی‌فایده نبود.

اما حقیقت این بود: او شجاعت فهمیدن خود را نداشت.

در میان کوچه‌های پیچ در پیچ و چراغ‌های زرد شب، او می‌توانست مسیر هر آدم را حدس بزند، می‌توانست پیش‌بینی کند چه کسی به کجا می‌رود، چه کسی چه تصمیمی خواهد گرفت.

اما وقتی پای خودش وسط می‌آمد، هیچ پیش‌بینی‌ای کارگر نبود.

او هیچ وقت نفهمید چه زمانی قلبش شروع کرد به فاصله گرفتن از خودش.

چه زمانی آن دختر پر از کنجکاوی و انرژی به دختری تبدیل شد که فقط می‌فهمد اما عمل نمی‌کند.

او فقط جمع می‌کرد، ثبت می‌کرد، تحلیل می‌کرد… و از زندگی خودش غافل بود.

یک روز، در یکی از همان شب‌های سرد، زیر نور کم‌سوی چراغ خیابان، ایستاد.

به دور و بر نگاه کرد؛ به همان رازها، به همان مسیرهای شناخته شده، به همان آدم‌ها که فکر می‌کرد آن‌ها را می‌شناسد…

و ناگهان متوجه شد که خودش هنوز ناشناخته است.

او نمی‌دانست چه کند.

اما فهمید: دانستن همه چیز، بدون شناخت خود، کافی نیست.

و شاید هیچ وقت هم کافی نباشد.

و آنجا، همان لحظه‌ی ساکت و سرد، او نخستین بار چیزی را حس کرد که تا به حال تجربه نکرده بود:

ترس از این که اگر خودش را نشناسد، هیچ چیز دیگری واقعی نیست.

اما هنوز، حتی با این آگاهی، قدم‌هایش لرزان بود.

چون دانستن رازها آسان است؛ اما رویارویی با خود، همیشه ترسناک‌ترین راز است.

علیرضا ابراهیمی✍️🏼

alirezaebra793@gmail.com

خوشحال میشم با مجموعه ای همکاری کنم.

می‌خوای این کار را انجام بدیم؟

رازشهر
۳
۰
Alireza Ebrahimi
Alireza Ebrahimi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید