روزی خارپشتی برای خوردن آب به برکه آمده بود
درهمان هنگام به تقدیرش لاکپشتی را دید که درحال میل آب بود
خارپشت پرسید چه میکنی ای أصدق؟
سپس لاکپشت توی همون حالت گفت:درحال استفاده از H2o هستم.
حالا سوال اصلیت چه بود ای خارپشت؟
خواستم ازت کمی احوالات و سوالات داشته باشم.
به راستی که تو خیلی کندی در قبال این مصائبت چه برخود بر آن را برتری داده ای
لاکپشت گفت:در قبالش صبر باشد و شکرگزاری
گزافه گویی یا ناسپاسی مگر چیزی بر حال ما متحول میکند؟
من برای خود صبوری را به ناتوانی در جستند برتری دادم به این ترتیب توانسته ام تا جای خالی به جای آن نداشته ام بر خود قالب کنم.
چنانچه آب خواهم به تشنگی تیسر و سپس به مسیری از صبر تحرک میکنم.
بعد آن خارپشت چیزی دیگر نگفت،نه آنکه توجیه نشده باشد،بلکه با جواب های لاکپشت احساس کرد که انگار چیزی باید در افکار خود ایجاد کند.
چیزی به نام بردباری چیزی به نام صبر یا چیزی به نام فروتنی؟
نمیدانست در چه کم دارد ولی منتظر بود تا بر سر سرمایی به تعصبات خویش مشکل گشایی کند تا آنکه نسیمی از باد بیاید.
بعد اون ماجرا، هردوی آنها بر خانه ی خود رفتند و به دوست های آشنا تعصل نمودند.