کلاغِ سیاه بالای شاخه نشسته بود؛
نه برای دیدن مرداب،
برای دیدن توجیهها.
زالوها پایین، در آب تیره،
با دهانهای پر،
از اخلاق حرف میزدند.
میگفتند: «بقا قانون دارد.»
میگفتند: «همه همیناند.»
و وقتی حرف کم میآوردند،
سیاهیِ کلاغ را مقصر میکردند.
کلاغ گوش میداد.
نه چون علاقه داشت،
چون صبر داشت.
یکی از زالوها فکر کرد
حرف، جای قدرت را میگیرد.
کنایه زد.
قضاوت کرد.
و خیال کرد
اگر زیاد بگویی،
دیده نمیشوی.
کلاغ پایین آمد.
نه با خشم،
با دقت.
زالو فرصت دفاع نداشت؛
چون دفاع،
برای بیگناهان است.
آنچه از او کم شد،
جسم نبود؛
توهمِ مصونیت بود.
کلاغ برگشت روی شاخه.
نگاهش نه پیروزی بود،
نه هشدار.
یک جمعبندی ساده.
و گفت:
«من دشمن نیستم.
من مرزِ حرف اضافیام.
هر کس از آن عبور کند،
خودش
از داستان حذف میشود.»
مرداب آرام شد.
زالوها فهمیدند
بیرحمیِ واقعی
نه در دریدن است،
نه در کشتن؛
در این است که
هیچ توضیحی
داده نشود.
و کلاغ؟
همچنان سیاه ماند.
چون حقیقت،نیازی به رنگ عوض کردن ندارد.
[علیرضا ابراهیمی]
نیازی به رنگ عوض کردن ندارد.