سلامی از خاکستر ققنوس
از سکته ی قلم ها
از اشک های نه چندان جاری
از الیوم های شبیه به أمس
از فردا های دنیء تر از امروز
از امروز های حقیر از دیشب
سلامی از پرسه های بی هدف
از گریان نشستن دونده ی خسته بر آسفالت
از دور نظاره های قدم های پشت قفس طاووس
از کامل شدن ضیافتت به رگبار باران غروب روز نا امیدی
از قلم کژمکتبانی که زیستی
از طلوع عرفان های دو روزه و کفر های یک شبه
از سر های کوفته به زبری در و دیوار
از هوس میکده در سحر شب لیلة القدر
از شب هایی که بر تو گذشت به طول هزار شب
از روز هایی که درب اتاقت به کسی خوشآمد نمی گفت
از رد دعوت ها به عذر مشغله و گرفتاری به هیچ
از پوزخند تاریکی به نظاره ی پرتاب تیر هایت
از آنکه صد ضربت میزد و هر صد خطا
از سکوت بره ها به اذان زوزه ی گرگ
و خواب سنگین چوپانشان تا طلوع فجر
و قدم های سست حیرتت در خون نعش گله ات
به تو ای گذشته از من
که شب هنگام ساعت کوک میکنی
پوتین هایت را میبندی
و به جنگ دنیا میروی
و در لابلای خروار خاکستر جهان به دنبالی سوزنی از حقت میگردی
هجرانت را از من مستدام کن
دوستی ام را در دوری ات بدان
و احترامم را در بالا تر نشستن از من کسب کن
و مسیرت را در باز نگشتن به من.
دلتنگ وقت های دیگری از زندگی ات شو
و از من به نیکی یاد نکن...
( ایام کرونا ، مارلبورو )
7 شهریور 1401