خونواده، دورهم بودن ...

امروز داشتم به این فکر میکردم که چقد خوبه با هم بودنو و دور هم بودن، این که تو بگی از مشکلاتی که داشتی توی یه مدت و بقیه گوش بدنو و بهت راه حل بدن واسه حلشون، این که خیالت راحت باشه ازین که یه آدمایی رو داری که میتونی روشون توی روزای حساس حساب کنی، خونه رو میگم، واده، منظورم خونوادس.

روزای تنهایی خونوادس که کنارت میمونن، روزای افسردگی خونوادس که میاد و بهت میگه بلند شو، خسته نباشی، ایراد نداره که نشده، موفق نشدی، پاشو از نو شروع کن، فقط خونوادس که میمونه واست، همین بابایی که کلی ازش ایراد میگیرم، همین بابا، میاد میگه خیالت راحت من هستم، برو جلو، فدا سرت که بیکار شدی، فدا سرت که الان پول نداری، این مدت من هواتو دارم تا دوباره کار پیدا کنی، تا دوباره از نو خودتو بسازی.

قدر خونواده رو موقعی میفهمی که دیگه قراره تا حداقل 6 ماه دیگه نبینیشون، وقت خداحافظی توی ترمینال یا فرودگاه ... وقتی که به این فکر میکنی که آیا بازم مامانتو میبینی؟ بازم 6ماهه دیگه بابات حالش مثل الان خوبه؟تعداد موهای سفید و چروکای روی پیشونی داداشت 6 ماهه دیگه بیشتر میشه؟ خواهرت مثل الانش قبراق و سر حال میمونه و دنبال آرزوهاش هست؟

به نظرم بهترین زمان های زندگیم همین چایی خوردنای دورهمی بود که همش حرف از بهتر شدن زندگیمون میزدیم توش، بهترینشونم زمانی بود که سقف خونه قدیمیمون رو داشتیم با همدیگه رنگ میزدیم و دیواراشو با خوش سلیقگی رنگ زدیم، اونم چه رنگی نارنجی! بعد از اون همه خستگی یه چایی دور همی و خنده!