دنیای این روزای من ... (اپیزود 3)

روزبه بمانی، آره خودش، انصافا شعرهایی که گفته خیلی موندگارن، جدیدا خودش یه آلبوم داده، به اسم کجا باید برم، صدای بسیار خوبی هم داره، همین تقریبا 3 هفته پیش به دعوت یکی از رفقای جان رفتم کنسرتش و چقد همخونی با شعراش لذت بخش بود، کنسرت بری، پولم ندی:) ، یهویی باشه ، روزبه بمانی باشه، چه حالی میده، و انصافا هم یه حس باحالی داشت، واسه کسایی که شکست عشقی داشتن به شدت توصیه میشه، واسه کسایی که میخوان شکست عشقی بخورن هم توصیه میشه:) کلا روزبه بمانی چون شعراش رو خودش میگه و میخونه یه حسه قشنگی رو به آدم انتقال میده، با این که غمگینه و دپرس ولی حس قشنگی داره، بگذریم ... ضمن این که دنیای این روزای من داریوش هم شعرش مال روزبس.

واقعیتش من یکم این روزا افسرده شدم، شاید دلیل افسرده شدنم کمبود ویتامین D باشه، ویتامین دی کمبودش افسردگی میاره، ولی بیشتر دلیل افسردگیم مشکلات مالی خونوادگی و همین طور مریض احوالی مادرم هست، من معمولا وقتی صبحی رو با ناراحتی شروع کنم، به سختی میتونم خودمو برا بقیه روز سرحال نگه دارم،امروزم که بیدار شدم دیدم مامانم حالش اصلا خوب نیست و این منو واقعا از تو زجر میده...خدا همه مریضا رو شفا بده، در راسش همه پدر و مادرا رو ...

یه بخش دیگه ای از افسردگی من مربوط میشه به بهم خوردن برنامه هایی که داشتم و باید اجرا میکردم و از همشون جا موندم تقریبا، زیادی سرت شلوغ باشه و به هیچ کاری نرسی تهش میشه این. کاری که باید میرفتم براش و صحبت میکردم، بیمه که باید میرفتم دنبالش و نرفتم و الان به شدت بهش نیازمندم و ...

در راستای مقابله با این سگ سیاه :) افسردگی، دیروز از سایت پول تیکت یه چندتا بلیت استخر خریدم،قیمتش بیست تومن بود با تخفیف شد 10 تومن، وقتی رفتیم استخر، دیدیم که آب استخر سبز هست، باز به این جمله که هیچ ارزونی بی دلیل نیست ایمان آوردیم، از یارو متصدی استخر پرسیدم گفتم آب چرا سبز هست؟ گفت چون آب چاه هست سبزه، ولی متاسفانه بوی شاش هم میداد، شاید آب چاه خونه اونا همیشه بوی شاش میده و سبزه :) ، ازونجایی که یه بچه کوچولو 6 ساله هم با ما بود، و دیگه کاری نمیتونستیم انجام بدیم، رفتیم سونای بخار و با کاسه آب سرد شروع کردیم به ریختن آب روی هم، باحال بود، ولی اینم کافی نبود، من دیدم صدا توی سونا بخار حالت استودیویی داره، شروع کردم به خوندن شعر برگ ریزونای پاییز، و اوج گرفتم تا این که همون متصدی استخری که چاه خونشون آبش سبزه، از راه رسید و یه نگاه به ما کرد که ینی خفه!!! و ما هم برگامون مثل برگای پاییز ریخت... این ینی ده هزار تومن دادیم و اومدیم و خوندیم و دوش گرفتیم و برگشتیم، هیچی، ولی همون خوندن داخل سونای بخار خودش ارزش داشت،
اصن آدم 10 تومن بده بره یه جایی فقط بخونه، همین خودش میارزه :)

خلاصه دنیای این روزای من بدجوری قاطی پاتیه، با یکی از دوستای هم خدمتیم که بچه خمینی شهرم بود همین روزا صحبت کردم و اتفاقا دنیای این روزای اونم درگیره همین سگه سیاه و این داستانا بود... چیه این سگه سیاه، حداقل یه سگ سفیدی خوشگل بیاد آدم دلش واشه :)