سفر

جهان شهرم آرزوست
جهان شهرم آرزوست

نوجوان که بودم سفر برای من رغابتی بود برای بقاء در تنازعی با طبیعت. از این جنگل شهر خشن گریختن را می جستم و آن شد که زیستن در سفر را برگزیدم.

یادم می آید اولین بار نوجوان بودم که از خانه بیرون زدم و با قطار به سفر رفتم. حس غریبی بود که دوباره تکرار نشد. پدرم روایت می کند که او هم ۱۳ سالگی از فرط کارهای طاقت فرسا در مزرعه به تهران کوچیده و برای خودش زندگی ساخته است. شنیده هایی از پدربزرگ و همچنین مطالعات و گمانه زنی هایی دارم که اجدادمان هم کوچنده بوده اند. انگار میل به کوچیدن و رستن میراثی است که در خونم می جوشد و بی قرارم می کند.

یکی از خاطره انگیزترین سفرهایم به مقصد بروجن بود که چیزی کمتر از یک فیلم سینمایی نداشت! هنگامی که ساعت ۶ عصر خانه را در تهران ترک می کردم، هرگز تصور نمی کردم که ساعت ۱۲ شب فردا به بروجن برسم.

در هر سفر خاطرات تلخ و شیرین را توشه کردم. وصالها و وداعها، عشقها و نفرتها، زخمها و مرهمها، راهها و بیراهه ها، وفاداران و جفاکاران،... همه را تجربه کردم و اندوختم. تاکنون گذری به شهرهای مختلف ایران داشته ام و در گذر از این شهرها و راه ها دوستان بسیاری از سراسر ایران یافته ام.

اکنون سفر برای من لذت کشف است. گمشده ام در ذات طبیعت را در تکاپوی سفر دنبال می کنم. میل به تجربه طبیعی زندگی را در سفر ارضاء می کنم و گمانم این است که انباشتی از دانش ها سوغات یک سفر ساده است. اگر نبود سفر، با چه چیزی می توانستم بی پروا بی آزمایم ندانستن هایم را و دانسته هایم را؟ گمان می کنم اگر روزی راهی را نپیمایم، می میرم. آرزو می کنم مرگم هم در سفر باشد.