
اسم نویسنده اش سخت است؛ طوری که همین الان برای نوشتنش هم یکی دوبار به کتاب نگاه می کنم تا یک وقت اشتباه نکرده باشم. اون موقع که فقط بحث کتاب بود و آن دوست در صحبت هایمان بهش ارجاع می زد همیشه با مگس های سارتر اشتباه می گرفتمش. به نظرم اگر اسم نویسنده را در گوگل سرچ کنیم این کتاب به عنوان شاخص ترین اثرش معرفی بشه. اما با این حال به یک کتاب بی نظیر و ماندگار طرف هستیم. روایت این داستان خاص، جذاب و روان هست که به راحتی از پس ارائه مفاهیم عمیق و احساسی برآمده است.
داستان درباره یک کشیش است که پسر دار شده است. این پسر در جوانی بدون آنکه پدر خود را بشناسد در پیش او شاگردی می کند و پس از اینکه هویت پدرش برایش آشکار می شود قصد رها کردن تمام دوست و آشنا را می کند. از این رو طی یک مرگ ساختگی از آن شهر بیرون می آید. در فصل بعدی که چندین سال از آن مرگ ساختگی جوان گذشته است شاهد آن هستیم که کشیش مقام و منصبی گرفته و پر نفوذ شده است. ایتالیا درگیر مبارزاتی جهت یکپارچه سازی است و این بار بر دوش گروه های مبارز است. جوان در اینجا با هویت یک طنزپرداز مبارز به شهر و داستان باز می گردد. طنزپردازی که حسابی می تواند موی دماغ شود. خرمگس هر معرکه. اما طی اتفاقاتی دستگیر و هویتش آشکار می شود. اوج داستان جایی است که در بالای برج زندانی است و کشیش به ملاقاتش می آید و پس از چند مکالمه طوفانی به او می گوید که من از گوشت و تن تو هستم و با این حال من رو به خدا و عیسی ترجیح دادی. این لحظه برای من و مطمئنم برای خیلی های دیگه آشناست. لحظه ای که شاید بشه گفت از عزیزترین افراد زندگیت زده می شی. افکار و البته خودشون رو پشتیبان خودت نمی بینی.
همیشه در نظرهایم راجع به کتاب دوست دارم اشاره کنم که آیا کتاب ارزش خواندن دارد؟ به عبارتی دیگر آن را به کسی پیشنهاد می دم؟ این کتاب رو بله. مسلما هر کسی بنا به تجربه و دانشش با هر اثری به صورت متفاوت ارتباط برقرار می کنند. ولی همون طور که قبل تر گفتم مفهوم و احساسی که پشت این داستان هست باعث درگیر شدن هر مخاطبی می شه.