رها🤌⚘💜
خواندن ۱ دقیقه·۲۵ روز پیش

قلب؟


نفس عمیق میکشم، تا بتوانم عضم کنم عجم این‌همه درد تلنبار شده روی هم را، اما باز هم کافی نیست؛ دیگر گریه کردن‌هم پاسخگوی بغض سنگین من، نیست.
مثل آن می‌ماند که چشم‌ها پیام گلو‌ی را که با بغض در جنگ است را سین می‌کنند اما جواب نمی‌دهند!...
آخر مگر انسان، چقدر درون آن قلب کوچکش می‌تواند دل‌خوری، رنج و درد را جای بدهد، مگر در آن یک مشت جا چقدر مشکلات و دلتنگی‌ها جا می‌شوند؛
مگر عمق قلب چقدر است که اقیانوس‌ها  درون‌‌اش حل می‌شوند!؟
آه امان‌ام را بریده است، "حوصله‌ی خودم را نیز ندارم می‌خواهم بروم آنجا که هیچ کس نباشد و حتی چشم‌هایم به خودم نیز نیوفتد"
خسته‌ام از تمام آدمها *اما هنوز میل به زندگی جریان دارد!*

از استکانی که سال‌ها پیش شکستی هنوز شراب میریزد، استکان قلم شکسته‌ی من است که خونش بند نمی‌آید...🥀
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید