نوشته شده در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۲۲ ساعت ۱۲:۲۲ شب
انتشارات هدف: نامهای به تو که نمیخوانی
پیرو پستی با عنوان (صبح طلوع آزادی) که از MAHYA راجع داستان دو عاشق (یکی به اسم چاتای و دیگری به اسم محیا (احتمالا اسم خود نویسنده هست) همراه داستان کشانده شدم، بازوی محیای خودم رو بانداژ کردم از دست نیروهایی که به دلیلی نامعلوم در حال فرار ازشون بودیم ترس و اضطراب رو تجربه کردم. واقعا چیزی که عنوان عشق رو یدک میکشه واقعا موجود عجیبی هست. تا زمانیکه هست چیزی شبیه به خون جلوی چشمات رو میگیره و میجنگی برای کسی که عاشقشی. ولی وقتی که از دستش دادی انگار قسمتی از تو جدا میشه که گه گاه سوزشش برای یه مدت احتمالا کوتاه از پا درت میاره.
«کاف» هر باری که به بهانهای یادت میفتم لحظهای مکث میکنم. پارادوکسی احمقانه همزمان چهرهت رو یادم میاره ولی از طرفی مثل پیرمردی ۹۰ ساله چشمام سو نداره که ببینمت. خاطراتت رزونانسی میون این دو حالته.
نمیدونم از کجا شروع کنم. رسما از آخر دی ماه هست که دیگه نمیبینمت. از ۳۰ خرداد تا تقریبا ۱۷ دی، فقط ۳ ماهش رو تونستیم کنار هم باشیم... و الان بعد از حدود یک ماه (اگر درست یادم باشه ۱۳ مارس ۲۰۲۶ (میشه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴)) دارم مرثیهای برای یک رویای دیگر مینویسم. شاید ببینی شایدم هرگز گذرت به این پست و این صفحه نیفته.
نمیدونم ذهنم پر از سوالاتی هست که از خودم دارم. از اینکه چرا باید در چنین جغرافیایی به اجبار زندگانی کنم تا اینکه چه راه هایی رو اشتباه رفتم... شایدم چه راه هایی رو اشتباه رفتیم؟!
قبلا نمایش غم انگیز جداییها رو توی خوابگاه دیدم. همیشه تصورش برای من سخت بوده شاید این یکی از محکم ترین دلایلی بود که همچنان در ارادهی خودم شک داشتم. (اگر نتونم چی؟!) به شرایطی که داخلش زندگی میکردم داشتم فکر میکردم و باز به این سوال عذاب آور برخورد میکردم (اگر همهچی درست پیش نره و نتونم کنارش بمونم چی؟!)
بهترین خاطراتم رو کنارت زندگی کردم (حداقل ۳ ماهی که کنار هم بودیم) و طعم تند و تلخ عبارت لانگ رو برای بیشتر از ۷ ماه چشیدم. به حدی تند و تلخ که گفتنش چیزی در سینهام فشرده میشود.
هه! یادته بهم گفتی اتک رو ببین؟ در بهبوهه داستان و کش و قوسهای ماجراهای ارن یگر ناگهان اتفاقی که ممکن بود هر روزی رخ بده اتفاق افتاد... we split up
البته نه به ناگهانی یک خداحافظی. این ارتباط، بیماری بود که بر بستر مرگ یک ماه تمام در اتاق ICU دست و پنجه نرم میکرد و تقلا برای زنده ماندن اما everything collapsed ...
حیح... اولش برام خیلی اهمیت حاد و متراکمی نداشت. شاید بخاطر اینکه در اول به این فکر میکردم که چطوری سریع ریکاوری کنم و اینکه دیگه قرار نیست شب موقع چت کردن خوابم ببره...
(حاوی اسپویل اتک آن تایتان)
هنوزم که هنوزه تیتراژ آخر و قسمت آخر قلبم رو مچاله میکنه. بعضی شبها، موقع درس خوندن موقعی که یه ریمیکس بینامی که وقتی که از زنجان بر میگشتم اردبیل گوش میدادم بخاطر اینکه میدونستم باز دوباره برمیگردیم دانشگاه... به نام تو هر بار که اشک میریزم میشمارم ۷۶. بعدی میشه ۷۷...
...Every heart beat feels like a djavo...
...When i come, where did you go?!...
...I see danger in your eyes it's so sparkly can't describe... they know where eyes... they know where eyes...
باورم نمیشد که بتونم احساسات خیلی نابی رو تجربه کنم. دو هفته ای که برای امتحانات پایانترم ترم دوم تو شهریور ماه هم رو دیدیم به خودم نتونستم بیام...
یادته آخرین باری که هم رو دیدیم :ـ) برف باریده بود ولی سبک بود. چه عکسایی گرفتیم. ته دلم حس میکردم که اینبار که بریم قرار نیست به این زودی ببینمت. هعب. الانم یاد تعطیلات تیرماه افتادم زمانی که امتحانات لغو شد و رفت تا آخر شهریور... هنوزم دارم افسوس میخورم که چرا تا آخرین لحظه منتظر رفتنت نموندم. تو گفتی برو و منم رفتم. این آخرین باری که دیدمت تا مطمئن نشدم سوار آژانس شدی و تو مسیر راه آهنی چشم ازت برنداشتم. حیف که اینجا داریم زندگی میکنیم وگرنه میومدم که چمدون هات و اون کوله پشتی بدبختت که ۲۰ تن وسیله توش بود رو تنهایی با خودت برنگردونی...
هه! چه برنامههایی که چیده بودیم... کنار یه منظره بشینیم غروب رو تماشا کنیم، گیتار بزنیم و چایی بخوریم. ولی افسوس که همچین چیزی به این زودیا میسر نمیشد. اینکه هنوز گیتار بلد نیستم دوم اینکه چونکه ماشین نداشتم خیلی نمیتونستم تورو پیاده اینور اونور بکشونم. این رو که گفتم یاد زخم شدن پات بخاطر اینکه خیلی باهم راه رفته بودیم و کفشت پات رو زخم کرده بود... با چه عجلهای رفتم برات پماد آنتی بیوتیک گرفتم :ـ) ولی فکر کنم هیچ وقت استفادش نکردی. بذار راستش رو بگم دوست داشتم خودم پات رو پانسمان کنم هرچند که شاید پانسمان نیاز نداشت!!!
همچنان دلم برات مچاله میشه که نتونستی هنر بخونی و به زور اومدی تجربی و در نهایت شیمی محض... واقعا تلخه اینکه زمانت رو به اجبار جایی که نمیخوای صرف کنی.
همیشه عاشق کروسان و شیرکاکائو بودی :ـ) کافی بود واسه راهت اینا رو برات بگیرم هه چشات برق میزد...
حیح... فقط اون اواخر که این ارتباط نفسهای آخرش رو میکشید ازم پرسیدی یه چیزی بگو که بخندونتم و منی که یخ کرده بودم... واقعا نمیدونم چی میتونه بخندونتت. واقعا این همه خندیدی به حرفام. به ماجراها و طنزهایی که میساختیم. از سنگ نودول دار و توفیت تا بدل شبیه دکتر دلالی تو لباس کردی داخل پارک ملت! با این سوال و جواب اشتباهی که رد و بدل شد میخ آخر تابوت رو خیلی خوب کوبیدیم...
عاشق رنگ سبز بودی :ــ)
میدونی. این پایان توافقی قبل از اینکه سوزان باشه برام خوشاینده! شاید خنده دار و احمقانه بنظر برسه ولی هرکاری که میتونستم میکردم که ازت محافظت کنم. اینبار در برابر خودم 😔
نمیدونم این رو ازت تشکر کنم یا بگم که چرا جلودارم شدی. ولی مستقیم و غیرمستقیم بارها به نحوی مانعم شدی که از این زندگی لعنتی یکبار برای همیشه گورم رو گم کنم.
و در نهایت مرسی که کمکم کردی که چهرهم رو دوست داشته باشم و ازش فرار نکنم.
میدونی کاف، تو دختر واقا فوق العادهای هستی فقط مشکلی که هست اینه که انگار یه مرسدس بنز رو بجای تانک استفاده کنی. ازش انتظار داشته باشی که توی کوه و دشت و جنگل و گل و لای و دریاچه و جلوی بمب ازش خودش مقاومت نشون بده. و برعکس. از یه تانک انتظار سرعت زیاد و پایدار همراه با صندلی چرمی و قهوهساز داشته باشی!
عزیزم تو توی زمان و موقعیت مناسبی قرار نگرفتی. از این بابت واقعا متاسفم. واقعا تلخه و هضم این موضوع با اینکه تموم شده ولی این نشخوار فکری بی امان این رو یاد آوری میکنه که «لایق نبودم».
نمیدونم شاید به قول خودت دارم خودم رو تخریب میکنم ولی خب تو اینجا نیستی که بیای بهم تذکر بدی که انقدر خودم رو بد نکنم، اعتماد به نفس داشته باشم و خودم رو محکوم نکنم ولی هه! دچار بازگشت به میانگین شدم. وقتی مشکلی که قسمتیش از جانب من بود رو یه تنه قبولش میکردم و میگفتم که تقصیر منه و کلی بد و بیراه حواله خودم میکردم.
هنوز گه گداری توی این وضعیت قطعی اینترنت صحبت میکنیم ولی فکر نکنم شهامت این رو داشته باشم که این مرثیه نامه؟! رو لینکش رو برات بفرستم. ولی خب نامهای هست که شاید بخوانی شاید نخوانی...
دلم برات تنگ میشه... این سوزش تا مدت نامعلومی باهام خواهد بود. امیدوارم که بتونی فردی که میخوای رو پیدا کنی.
در آخر مراقب خندههات باش، دائم الخند همیشه به خند
