شما نمی‌توانید! قسمت ۱

سلام، این اولین نوشته من تو سایت ویرگول و به زبان فارسی هست و تازه تصمیم گرفتم تجربیات خودم رو به زبان فارسی همرسان کنم. شاید لازم باشه تو اولین نوشته ام یه پیش زمینه ای از خودم بگم تا (بازم شاید!) بشه یکم بیشتر با متن های بهم ریختم ارتباط برقرار کرد!

من ۲۲ سالمه و الان مدیر انفورماتیک هستم. از بچگی به علت شغل پدرم که برنامه نویس بود، با کامپیوتر و تکنولوژی یکم زودتر از بقیه همسن هام آشنا شدم. اولین کامپیوتر شخصی خودم رو تقریبا توی ۵-۴ سالگی داشتم و یکی از سیستم های از رده خارج پدرم بود که یادم داده بود با یه کامند که اونموقع برای من خیلی طولانی بود، بازی پارانوید رو اجرا کنم. (همون بازی که توپه میرفت میخرد بلوک های رنگی رو میترکوند و تو باید سکو رو میگرفتی زیرش)
البته همون موقع بازی های با گرافیک بالاتر هم بود اما اون سیستمی که مال من بود بابام میگفت نمیتونه اجراش کنه! نمونه این بازی ها پرنس آف پرشیا و نورهود و فیفا ۹۸ بود. حداقل اینها بازی هایی بود که من میشناختم تا قبل از خرید PlayStation. اگه شما بازی های گرافیکی بیشتری از اون موقع میشناسید توی کامنت ها بگید خیلی جالبه برام.

خلاصه تو طول این سالها من خیلی بیشتر با کامپیوتر آشنا شدم و وقتی کلاس سوم دبستان رو تموم کردم تو تابستون توی شرکت پدرم HTML یاد گرفتم. و اولین سایتم رو ساختم و روی هاست های 150m.com آپلودش کردم. یک صفحه بود با یه بک گراند بزرگ که وسطش اسم دوستام بود و لینک دانلود نرم افزار Babylon و کرکش!!!
اره، کرک یه نرم افزار رو گذاشتم و فکر میکردم خیلی کار بامزه ای هست و به همه هم میگفتم برن تو سایت من دانلودش کنن. آدرس دقیقش هم این بود: alisinalk.150m.com
پایین بکگراند بزرگ هم از کسی که بهم HTML یاد داد تشکر کردم. و واقعا تا الان درکی که از کامپیوتر دارم رو مدیون ایشون هستم.

خب بگذریم، از اول راهنمایی هم برنامه نویسی با «سی شارپ دات نت» رو شروع کردم و میلاد که یکی از کارمندای باهوش شرکت بود به من سی شارپ یاد داد و از اون‌هم خیلی چیز ها یاد گرفتم و پروژه های کوچیکی رو برای خودم انجام میدادم.

شروع یک جرقه!

اینجا دیگه میتونیم فست فوروارد کنیم تا پایان دوم دبیرستان. جایی که زندگی کاری من رسما شروع شد. طبق یک پروژه ای که شرکت با شرکت همراه اول اون زمان داشت قرار بود سرویسی رو شرکت ما روی بستر SMS ارائه کنه که پدرم به من اعتماد کرد و چون تابستون بود و کار کوچیک بود اون کار رو به من سپرد.
و ناگهان هنگام اجرای این پروژه من فیلد مورد علاقه خودم رو پیدا کردم.

و اون فیلد چیزی نبود جز «طراحی و پیاده سازی سرویس ها با لود بالا». چرا؟ چون اون پروژه تقریبا داشت شکست میخورد چون تمام درخواست ها به سرویس با یک ترد انجام میشد. و مفهوم کانکارنسی رو اونجا با پوست و گوشت و استخونم حس کردم. و برام فوقالعاده جالب بود. میشه گفت لذت نوشتن کد رو برام چند برابر کرد چون مجبورم میکرد شکل فکر کردنم رو عوض کنم و فقط با یک تغییر نگاه یک مسئله پیچیده خیلی ساده و پیش پا افتاده می‌شد.

بعد درست شدن اون پروژه دیگه تقریبا تابستون تموم شده بود و باید بیشتر به درس و مدرسه میرسیدم. البته مدرسه ما تابستونا هم ۳ روز در هفته کلاس داشتیم (کامآن!) خلاصه که سال سوم دبیرستان هم گذروندم ولی از تابستون اون سال به بعد ماهی ۴۲۰ هزار تومان حقوق میگرفتم. که معمولا همه این پول رو هزینه میکردم برای لنز و تجهیزات عکاسی.

تا رسیدیم به چهارم دبیرستان، سال کنکور و قسمت سرنوشت ساز زندگی...

قسمت دوم