مروری بر تاریخ رنسانس در اروپا- قسمت ۴

در بخش گذشته به تئوری های گسست تاریخی در رنسانس اروپا پرداختم و در این بخش نگاهی خواهم انداخت بر تئوری پیوستگی درتاریخ این قاره.

متخصص تاریخ قرون وسطی Johan Huizinga در اثر خود به نام پاییز قرون وسطی (L'automne du Moyen Age ) برای نخستین بار نظریه گسست تاریخی بین قرون وسطی و رنسانس که قائل به ناپیدا بودن اثر عصر باستانی در طی قرون وسطی را مورد تشکیک قرار می دهد. پس از وی کارهای او توسط منتقدینی از جمله P.O.Kristeller و Hans Baron و همچنین تاریخ نگارانی مانند Jean Seznec دنبال شده و به وجهی نشان داده می شود که عصر باستانی اروپا در طول قرون وسطی به حیات خود ادامه داده است. بخصوص این آخری تلاش کرده است تا ادامه موجودیت خدایگان عصر باستانی را به شکلی تطبیقی، در اندیشه مسیحیت اثبات نموده و نشان دهد که چگونه اسطوره شناسی عصر باستان در طول قرون وسطی همواره حضور دارد. (La survivance des dieux antiques, Essai sur le rôle de la tradition mythologique dans l'humanisme et l'art de la Renaissance, 1993)

بعلاوه E.RCurtius در واکنشی به پای گیری نازیسم و با هدف نشان دادن ویژگی های مشترک فرهنگی در بین ملل اروپایی در اثر خود به نام «ادبیات اروپایی و قرون وسطای لاتین» (La littérature européene et le Moyen Age Latin,trad.fr.Paris, PUF 1956) حضور و وجود عناصر عصر باستانی اروپا در عصر رنسانس از طریق قرون وسطی را به بحث گذارده، الگوها، خواستگاه اندیشه ها و تفکرات مشترک ملل اروپایی را باز تفسیر می نماید. از سوی دیگر R.Burke در اثر خود به نام «رنسانس» (, 1989The Renaissance) به نقد دیدگاه ایده آلیستی Burkhardt که تعلق خاطر خود به ایتالیا را به عصر رنسانس تسری می دهد، می نشیند. به زعم وی انگاشتن قرون وسطی به سان یک خلا فرهنگی تصوری است اشتباه و تاریخ نگاران اروپایی در مورد موجودیت گسست تاریخی بین رنسانس و قرون وسطی بزرگ نمایی های فراوان کرده اند. بر این اساس سه عامل می تواند توضیح دهنده پیوستگی تاریخی اروپا در هزاره های اخیر باشد:

دولت شهر سالامیس در ساحل شرقی قبرسby:akturer
دولت شهر سالامیس در ساحل شرقی قبرسby:akturer


۱- عامل جغرافیایی که بر اساس آن می توان نشان داد که لااقل ایتالیا نه تنها با گذشته باستانی خود آشنا بوده است بلکه عادات و رسوم مربوط به آن دوران در زمره عادات مرسوم زندگی روزمره ایشان در عصر رنسانس بوده اند. پس می توان گفت که در قرن شانزدهم نیز همچون امروز گذشته جزئی از زندگی اکنون بوده است.

۲- به لحاظ زمان شناسی نیز پیوند بین بازگشت به گذشته و پیدایش دولت-شهرهای خودمختار که توسط نخبگان اداره می شدند، آنگونه که در مورد دولت شهرهای یونان مرسوم بود، می تواند توضیح دهنده پیدایش رنسانس باشد.

۳- و سرانجام از دیدگاه اجتماعی رنسانس جنبشی فراگیر نبود بلکه حرکتی بود که توسط اقلیتی شهرنشین و مذکر در دولت شهرهای ایتالیایی پایه گذاری شد. به زبان دیگر خواستگاه اجتماعی آن کاملا مشخص بود. بنابر این نمی توان آن را به قطع گذار بین دو برهه کاملا مجزای تاریخی ارزیابی نمود.

به هر حال نظریه پیوستگی تاریخی نیز توجیه کننده پیشرفت هایی از جمله اختراع سکان، قطب نما، صنعت چاپ و فتح قاره آمریکا نیست. قاعدتا عاقلانه تر است تا از پیوند بین عناصر تاثیرگذار سخن برانیم. از اتفاقات سیاسی مانند سقوط امپراتوری روم شرقی در ۱۴۵۳ و جنگ های ایتالیا بین سال های ۱۴۴۹ تا ۱۵۵۷ گرفته تا اتفاقات اجتماعی مانند اجتماعی سازی اخلاق و پیدایش نظریه شهروندی و نظریات نوین آموزشی، رویدادهای اقتصادی مانند پیدایش سرمایه داری و اسپانسرشیپ و اختراع اسکناس، رویدادهای فنی از جمله اختراع گاوآهن های نوین، سکان کشتی و ... رویدادهای جغرافیایی از جمله کشف آمریکای جنوبی و کانادا، اکتشافات پزشکی مانند طاعون سیاه قرن ۱۴، آغاز کالبد گشایی انسان و پیشرفت های ریخت شناسی بدن انسان، رویدادهای هنری مانند اختراع پرسپکتیو و تکنیک نقاشی رنگ و روغن و سرانجام رویدادهای مذهبی مانند اصلاح طلبی و رفرم ... همگی بر روی هم مجموعه ای از گسست ها و پیوست ها را شکل می دهند که رابطه بین قرون وسطی با رنسانس را توضیح می دهد.


رفرنس ها ذیل بخش اول