اولین پروژه فریلنسینگم را در یک کافیشاپ انجام دادم. روی یک صندلی چوبی لم داده بودم و برای یک کسبوکار محلی لوگو طراحی میکردم. قرار بود بعد از تحویل کار، باقی پولم را بگیرم. کار را تحویل دادم. صاحب کسبوکار یک تشکر خشک و خالی کرد و گفت: "حله، بعداً حواله میکنم." هیچ وقت نکرد. وقتی پیگیری کردم، جواب داد: "ببخشید، سرمان شلوغ بود." هیچ قرارداد رسمی نبود، هیچ سایت یا مرجعی که به آن استناد کنم. فقط یک شماره تماس و یک چت تلگرام. خودم را مقصر میدانستم. شاید اگر جدیتر به نظر میرسیدم، اینطور رفتار نمیکرد.
سال اول پر از این لحظات بود. من طراح رابط کاربری بودم با چند نمونه کار مناسب، اما همه چیز در فضایی خاکستری اتفاق میافتاد. مشتریها یا از طریق معرفی میآمدند یا از اینستاگرام پیدایم میکردند. اینستاگرامم پر از کارهای رنگی و شیک بود، ولی انگار یک چیزی کم بود. یک بار یک خانمی که استارتاپ غذایی داشت، بعد از سه روز چت مفصّل درباره پروژه، ناگهان گفت: "ببخشید، ما دنبال یه تیم با سایت رسمی میگردیم. میخوایم به سرمایهگذار نشون بدیم." کلی توضیح دادم که من تیم یکنفرهام ولی کارم حرفهای است. فایده نداشت. همان شب پست جدیدی در اینستاگرام دیدم: "برای طراحی اپلیکیشن غذا با تیم مجرب همکاری میکنیم" با یک لینک در بیو که به یک سایت تمامعیار میرفت. سایتش پر بود از جملههای شیک و نمونه کارهای مرتب. قلبم سنگین شد. کار من از آنها بهتر بود، ولی آنها "دیده" میشدند.
سعی کردم پروفایلم را حرفهایتر کنم. یک اسم تجاری انتخاب کردم، هایلایت استوری ساختم، حتی گاهی اوقات استوریهای پشت صحنه کارم را گذاشتم. اما اینستاگرام جای عجیبی است. امروز دیده میشوی، فردا در دریای پستها گم میشوی. یک مشتری بالقوه بعد از دیدن پروفایلم به من گفت: "کارهای قشنگی میزنی. ولی یه سایتی نداری که بشه چاپ کرد یا برای همکار فرستاد؟ ما باید پرینت بگیریم برای جلسه." مجبور شدم فایل PDF درست کنم. حس کردم مثل دستفروشی هستم که مغازه ندارد و اجناسش را روی زمین پهن کرده.
پلتفرمهای فریلنسینگ را امتحان کردم. پروفایلم را کامل کردم، آزمونها را دادم، حتی قیمتهایم را پایین آوردم. در آن دنیا، من یک "پروفایل" بودم با چند ستاره و یک عدد "رضایتمندی". رقابت آنقدر سنگین بود که مجبور بودم برای هر پیشنهاد، ساعتها زمان بگذارم. یک بار پروژهای گرفتم از کشوری دیگر. کار را تحویل دادم و پنج ستاره گرفتم. خوشحال بودم، ولی وقتی حساب کردم، ساعتی که برای آن کار گذاشته بودم، کمتر از حداقل دستمزد بود. احساس میکردم دارم خودم را حراج میکنم.
تابستان سال پیش، یک ضربه بزرگ خوردم. یک کسبوکار نوپا در حوزه سلامت با من تماس گرفت. سه جلسه آنلاین طولانی داشتیم. من ایدههایم را روی فایلهای Figma آورده بودم، آنها هم هیجانزده بودند. در جلسه آخر، مدیر محصول گفت: "همه چی عالیه. فقط یه درخواست داریم: میشه یه صفحه درباره شما و تیمتون، یا روند کاری که دارین، توی سایت رسمی خودتون داشته باشیم که ما به تیم مدیریت ارائه بدیم؟ برای پرداخت، حسابداری یه مرجع رسمی میخواد." باز همان درخواست قدیمی. گفتم من سایت اختصاصی به آن شکل ندارم، ولی میتوانم یک صفحه لندینگ موقت بسازم. سکوت سنگینی کرد. گفتند: "متشکریم، ما بررسی میکنیم و بهتون خبر میدیم." یک هفته بعد، ایمیل رسمی دریافت کردم: "با تشکر از وقتی که گذاشتید، به دلایلی پروژه را با طرف دیگری پیش میبریم." دلیلش را میدانستم. آنها به کسی نیاز داشتند که "وجود" آنلاین مستقل و ملموسی داشته باشد.
آن شکست، نقطه عطف بود. نشستم و لیستی از تمام پروژههای از دست رفته یا مشتریانی که در لحظه آخر کنار کشیده بودند، تهیه کردم. وجه مشترک همه آنها یک چیز بود: نیاز به یک "مرجع". برای آنها، یک سایت فقط ویترین نبود؛ مدرکی بود دال بر این که من یک کسبوکار واقعی دارم، نه یک نفر که از اتاق خوابش کار میکند (که البته از اتاق خوابم کار میکردم، ولی مهم نبود). سایت، به قول آن مدیر محصول، "برای حسابداری" لازم بود. برای پرداختهای رسمی، برای گزارشدهی، برای اعتماد.
تصمیم گرفتم این حلقه گمشده را پیدا کنم. اما نمیخواستم یک سایت الکی با قالب آماده. میخواستم جایی که واقعاً من را نشان دهد. روند کارم، تفکرم، و آنچه را که به آن باور دارم. گوگلزنیهای طولانی شروع شد. نمونه سایتهای فریلنسرهای خارجی را نگاه کردم. ساده، شفاف، متمرکز بر کار و فرآیند. بیشتر شبیه یک دفترچه خاطرات حرفهای بودند تا یک وبسایت شرکتی پر از شعار. این همان چیزی بود که میخواستم: فضایی که در آن، کارهایم حرف بزنند، نه کلمات پُردامنه.
بخشی از مسیرم از جایی شروع شد که با تیمی مثل وسترا آشنا شدم؛ نه بهعنوان تبلیغ، بلکه یک همکاری که نگاه من را به حضور آنلاین عوض کرد. برایم جالب بود که چطور میشود داستان یک فرد را در قالب یک سایت روایت کرد، بدون آن که به یک کاتالوگ خشک تبدیل شود.
روند ساخت سایت، خودش یک دوره تفکر عمیق بود. مجبور شدم به سوالاتی پاسخ دهم که قبلاً از آنها فرار میکردم: "دقیقاً چه خدماتی ارائه میدهی؟"، "فرآیند کار با تو چگونه است؟"، "نظرات دیگران چیست؟". نوشتن این موارد، باعث شد حتی خودم هم کسبوکارم را جدیتر ببینم. دیگر فقط یک آدم با لپتاپ نبودم؛ داشتم چیزی میساختم که قرار بود بماند.
وقتی سایت بالاخره راه افتاد، انتظار یک معجزه نداشتم. و معجزهای هم رخ نداد. چند روز اول، فقط خودم از طریق موبایل و کامپیوترهای مختلف آن را چک میکردم. اما کمکم، تأثیر نامحسوسش را دیدم. اولین نشانه، تغییر در نحوه معرفی خودم بود. قبلاً میگفتم: "من طراحم، میتونی کارهایمو توی اینستاگرام ببینی." حالا میگفتم: "میتونی به سایت من سر بزنی، اونجا همه چیز نوشته." و مردم واقعاً میرفتند و میدیدند.
اولین مشتری جدیدی که از طریق سایت آمد، یک ایمیل بسیار مودبانه فرستاد: "با سلام، سایت شما را دیدم. دقیقاً متوجه شدم چه کاری انجام میدهید و چه فرآیندی دارید. اگر ممکن است درباره پروژه جدیدم صحبت کنیم." حتی قبل از تماس تلفنی، نیمی از سوالاتش پاسخ داده شده بود. جلسه ما به جای این که صرف معرفی من شود، صرف صحبت درباره ایدههایش شد. این همان چیزی بود که همیشه میخواستم.
تأثیر دیگر، روی مشتریان قدیمی بود. یکی از آنها که قبلاً برایش کار کرده بودم، یک روز لینک سایتم را برایم فرستاد و نوشت: "آفرین، خیلی حرفهای شده. همین الان برای دوستم که دنبال طراح بود، فرستادمش." سایتم داشت برای من کار میکرد، حتی وقتی خواب بودم.
امروز، سایت من دفتر کار من است. نه دفتری با میز و صندلی، بلکه فضایی که در آن حرفهایگریام را به نمایش گذاشتهام. مشتریان قبل از تماس، در آن پرسه میزنند، نمونه کارها را میبینند، مقالههای کوچکم را میخوانند و با ذهنیت من آشنا میشوند. وقتی تماس میگیرند، دیگر میگویند: "فلان قسمتش را دیدم، دقیقاً همان چیزی است که نیاز داریم." یا "از مقالهات درباره تجربه کاربری خوشم اومد."
آن دیوار نامرئی که سالها بین من و مشتریانم وجود داشت، حالا دیگر نیست. من هنوز همان آدم هستم. همان کیفیت کار را ارائه میدهم، بعضی وقتها همان تأخیرهای کوچک را هم دارم. اما حالا وجودی دارم که در دنیای آنلاین جا باز کرده. یک آدرس ثابت. یک مرجع. مدرکی که "حسابداری" بتواند آن را تایید کند.
گاهی به آن روزهای اول فکر میکنم، به آن پروژه از دست رفته در کافیشاپ. فکر میکنم مشکل فقط آن مشتری نبود. مشکل این بود که من خودم را آنقدر جدی نگرفته بودم که یک خانه ثابت برای کارم بسازم. داشتن سایت، در نهایت، تنها یک تصمیم فنی نبود. یک تصمیم روانی بود. تصمیمی که گفت: "من اینجا هستم. کار من واقعی است. و تو میتوانی با خیال راحت با من همکاری کنی." و ظاهراً، دنیا فقط وقتی تو خودت را جدی بگیری، تو را جدی میگیرد.