صبح
نه اسنپ، نه تپسی. هیچ کدام سفر را قبول نمی کنند. یک ساعت هم بیشتر خوابیده ام. باید سریع تر برسم. بالاخره تپسی قبول می کند. راننده تاکسی دور است و لغو می کند. بیخیال می شوم و مثل دیروز می روم سر خیابان با دربستی بروم که پراید نقره ای که همین کوچه پشتی بوده سفر را قبول می کند. با هم می رسیم به مبداء. ماشین تمیز و گرمی دارد. به اولین چراغ که میرسیم، چشمان مرده سپید موی روی هم می رود. بعد از چراغ تا دفتر به حرفش می گیرم. صدای رایو را کم می کند و می گوید:
« خیلی خسته ام. ولی باید کار کنم»
خدا به شما سلامتی بده. ای کاش استراحت می کردید.
«معلومه که دلخوشی داری شما. تقریبا کل پولام تموم شد. خانم دستور داده بود برای شب یلدا سنگ تموم بزاریم. بالاخره این عروس ها میان، دامادها میان، نباید فکر کنن دست ما خالیه »
به سلامتی. خدا رو شکر که بچه های شما هنوز حواسشون به شما هست.
«آره. ولی هر کدومگرفتارن. الان رفت تا روز پدر و احتمالا بعدش عید دور هم جمع بشن. البته که راستش جمع شدنشون با این دست فرمون شاید به صلاح من نباشه. راستی امروز دلار چند شد؟»
هنوز بازارش باز نشده. خیلی بهش فکر نکنید.
«چی بگم والا...»
ظهر
عسگرعلی با همان لبان خندان می آید.
«می گم مهندس مادر حسین مریضه، آخر هفته بره شمال بهش سر بزنه؟»
آره. حتما بره. از مادر واجب تر چی داریم؟
«پس پدر چی؟»
اونم واجبه. پدر و مادر خیلی محترمن. شما خودت که دیگه ماشالا نوه نداری.
«آره. ولی پدرم رو دوست نداشتم»
خشکم می زند. عسگرعلی، مهربان ترین آدم دفتر ما بی پرده می گوید پدرش را دوست نداشته.
«چرا دوستش نداشتی؟»
«خیلی خشن بود. منتظر بود تا یه کاری کنیم که کتکمون بزنه
»
خودت بچه هاتو هیچ وقت نزدی؟
«چرا. تا دلت بخواد. ولی نه مثل اون موقع که خودم کتک خوردم»
حالا اشکالی نداره. تو باید ببخشی پدرت رو....
عصر
عصر. دوم دی. تهران. سرد، بی بارش.پیاده روی شریعتی، بعد از تقاطع میرداماد، حوالی پیتزا خاتون، روبروی ویترین یک مغازه نبش یکی از فرعی ها، با نورپردازی. روز زمین سرد زمستان نشسته است.
«عمو فال می خری؟ »
چنده؟
«هر چی خودت دادی»
مدرسه هم میری؟
«بله. نمیشه که مدرسه نرم»
موفق باشی
حافظ را خریدم. ولی نخواندم. بماند برای بعد
غروب
خیابان مطهری، راسته اتو های معروف، مکالمه نمایشگاهی و مشتری
«به جون حاجی منم بهش گفتم. اصلا گفتم آقا اصلا سیصد میلیون و صد هزار تومن. صاحب مال داره میگه نرخش همینه دیگه. برای چی الکی چونه میزنی»
از صدای آن طرف چیزی نمی شنوم. فقط حرف این است که دلار از صبح تا الان سه هزار تومان گران تر شده است و فروشنده یک ریال هم پایین تر نمی فروشد. نمایشگاهی هم می گوید که اخلاق حاجی را می شناسد و می داند که ماشین از این بالاتر هم می رود، ولی چون پول لازم است، مجبور به فروش است.
«داش علی خیلی مخلصم. یاد ما کردی. بالاخره شما هم می خوای ماشین خارجی بخری»
محبت دارید. نه. فعلا پولم به اون مرحله نمی رسه. اومده بودم ببینمتون. اتفاقی از اینجا رد می شدم، از بچه ها شنیده بودم اینجا نمایشگاه زدید.
«شما محبت دارید. هر وقت ماشین خارجی خواستی من در خدمت. راستش اوراقی این خارجیا شرف داره به داخلی. شما الان چی داری؟»
من یه اطلس خرید تازگیا.
«خوبه. ماشین صفرم خوبه. ولی پولترو دوبل کن یه کارکرده خارجی بخر.»
چشم. حتما.
خوب شد تیبای مدل 97 را پایین تر پارک کردم و نگفتم که پول لازمم و باید بفروشمش...
