از آخرین پستی که در ویرگول نوشته ام، تا امروز ده روز می گذرد. در این ده روز ایده برای نوشتن داشته ام. از عکس و خبر و حادثه بگیر تا گذراندن یک نصفه روز جمعه در سالن عروجیان. چه اسم قشنگی. سالن عروجیان و چه بد اسم است غسالخانه یا مرده شور خانه. بگذریم.
از نوشتن می گفتم. ده روز است که ننوشته ام، ولی ایده برای نوشتن داشته ام به وفور. اصلا پوشه ای درست کرده ام به نام «ایده نوشتن». یک پیش نویس هم به همین نام در ویرگول دارم. ولی چرا نمی نویسم؟ وقت ندارم؟ پس نوشتن اولویت ام نیست. پس بدون آن می توانم راحت بخوابم.
اولین بار که با درد بسیار، یکی از دندان های فک بالا را در کودکی از دهانم کشیدند، قشنگ یادم است که در میان آن همه خون و آه و فریاد به وضوح شنیدم که دکتر انبر خواستند. نمی دانم چرا با این که مثلا بی حسی زده بودند، ولی باز درد می کشیدم. بعدش هم در کل راه درمانگاه عرب ها در محله قدیمی باغ فردوس تهران تا خانه، در حالی که گاز استریل خونی را گاز می زدم، با خودم عهد کردم که مسواک زدن یک امری واجب برایم شود مثل شام خوردن.
راستش تا آن موقع هیچ شبی نبود که شام نخورده باشم. تا الان هم همین بوده. پس از الان باید به رسم آن دوران نوشتن هم برایم شود امری مثل شام خوردن. مثل تخلیه روده ها. مثل نفس کشیدن. همین چالش را با ورزش کردن هم داشتم. تا پادکستی شنیدم که خبره این کار می گفت تا زمانی که زنده هستیم باید ورزش کنیم.
بگذریم. این نوشته بیشتر بیانه ای شد برای عهد و پیمان بستن در باره استمرار در نوشتن و موضوعاتی مثل کریدور ترامپ، مرده های بی یار و یاور بهشت زهرا، سگ گردانی در بهشت زهرا، احتمال جنگ بعدی، بی آبی، بی برقی، آرزوهای نزیسته و ... ماندند برای نوشته یا نوشته های بعدی...

پ.ن: عنوان را گذاشته ام «ما داریم می ترسیم». هم اعتراضی است، هم مبهم. ولی واقعا ما داریم می ترسیم. با این کار شهرداری که نمادی از جنگ تحمیلی دوازده روزه را در هر گوشه و کنار شهر پهن کرده است ما داریم می ترسیم و نمی دانیم این نماد برای یادآوری احتمال تکرار آن است یا نمادی است برای مظلویمت یا نمادی است برای عادت به ویرانی؟ شاید من عینک بد بینی زده ام...