ویرگول
ورودثبت نام
alizz9473
alizz9473انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
alizz9473
alizz9473
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

ویرگول برگشت؟

اتفاقات تلخی را پشت سر گذاشته ایم. همه می دانیم چه شده و همه به همین میزان نمی دانیم از اینجا به بعد چه خواهد شد. ترامپ دیوانه و نتانیاهوی جنایتکار آرامشمان را سلب کرده اند. وقت برای گفتن از این شانزده روز داریم؟ خودم هم نمی دانم. ولی می دانم در این مدت در قطعی گسترده اینترنت هر روز چندن بار صفحه مرورگر داخلی را با نوشته فارسی و انگلسی سایت ویرگول بروزرسانی کرده ام تا وارد این محفل آرامش شوم. ببینم، بخوانم و بدانم بقیه وقتی صدای انفجار را می شنوند چه می کنند. بدانم بقیه از روز نهم اسفند که صد و شصت دانش آموز مدرسه شجره طیبه میناب بدون هیچ گناهی پرپر شدند تا حالا در این خصوص چه نوشته اند و چگونه هضم کرده اند این حجم از جنایت را؟ دوست داشتم ببینم از خرابی کاخ گلستان و آثار باستاننی اصفهان کسی چیزی نوشته؟
هر روز به همین امید بعد از چند کار روزمره صفحه مرور گر را بروزرسانی کرده ام ولی خبری از صفحه اصلی ویرگول و حتی نوشته های قبلی خودم نبوده. تقریبا نا امید شدم و سر زدنم به ویرگول به روزی یک بار رسید و حالا هم در صبح روز دوشنبه بیست و پنجم اسفند گویا ویرگول برگشته.
حالا عطش دارم برای خواندن و نوشتن. نوشتن از لرزه ای که بر بدن دارم از صدا و موج انفجار ساعت سه صبح تهران همین امروز. نوشتن از ساختمان هایی که چندین بار در آن تردد داشته ام و حالا نیستند. نوشتن از بازار بزگ تهران که در آستانه سال نو خلوت تر از همیشه است. نوشتن از سربازی که رضایت ما فوقش را گرفته بود سال تحویل را کنار خانواده اش باشد و بیخیال کلانتری شود؛ ولی حالا دیگر نیست. بنویسم از موتوری که همان روز اول جنگ وقتی همه سراسیمه بودند، من را رساند خانه و در راه گفت با شصت سال سن، حقوق بازنشستگی اش فقط کفاف روزهای اول ماه را داده و حالا برای اجاره خانه، خرید مایحتاج، خرید عید و خرید دارو و ... باید با موتور تهران را چرخ بزند تا چرخ زندگی هم بچرخد. حالا موقع نوشتن است تا بخشی از بار سنگین اندوه کم شود. نوشتن از خواب های آشفته، از فریاد زدن در خواب، از خواب پریدن های ناگهانی به صدای جنگنده و بمب و یا صدای مادر که ترسیده است از این صداها. باید بنویسیم و بخوانیم.
ویرگول جان، مرسی که برگشتی...

پ.ن: این نوشته را همانطور که در متن هم مشخص است بیست و پنجم اسفند ماه نوشته ام. حالا می توانم منتشر کنم.

جنگجنگنده
۱۳
۰
alizz9473
alizz9473
انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید