خود وسط بودن

ساعت ۹:۰۳ دقیقه آخرین شب تابستان ۱۴۰۱.

من این روزا خود وسطم. وسط بودن یعنی من و من یعنی وسط بودن. چند دقیقه‌ای هست که اکانت توییتر رو دی‌اکتیو کردم و اومدم اینجا بنویسم. سرما خوردم و سروکله‌م گرفته است. مهمون داریم با خواهرزادم. علی الان بهم داد که بوی وسط‌‌بازی میدی و خواستم باهاش درد‌ودل کنم که علی من خود وسطم الان. الان گیر کردم وسط این که اصلا دین چیز درستی هست و از اون طرف اگه دین چیز درستی باشه با از سقوط اینا، نه اثری از ایران میمونه نه اثری از دین. خواستم براش توضیح بدم که خب یه چیزی بارم کرد و رفت. همون موقع اکانت توییتر رو دی اکتیو کردم. بدون اینکه یه هشتگ بزنم. خواستم تو موج نیفتم؟ اگه خود این موج چیز درستی باشه چی؟‌

امشب برای این که بحث پیش نیاد کلا تو اتاق موندم و بیرون نرفتم. چون اگه برم بیرون باید بیفتم به جون بابا و خواهرم سر این‌که دارید چرت میگید. سر این که شماها یه عمره نظام رو مصون کردید از هرگونه اصلاح. هر وقت کسی خواست نظام رو اصلاح کنه شماها انگ منافق بودن بهش زدید، شماها سرکوبش کردید. حالا شده نتیجه‌ش این. نتیجه‌ش شده این که لباس‌شخصی‌ها رو با آمبولانس میفرستن وسط جمعیت. نتیجه‌ش شده این که هدف کاملا وسیله رو واسشون توجیه می‌کنه. نتیجش این شده که نه دین مونده نه عدالت.

حالا جالبیش اینه که من که دارم حرص میخورم شماها اثری از دین نذاشتید، دارم دیوونه میشم زیر این فشار که اصلا چیزی به اسم دین وجود داره؟ اصلا دین چیز برحقی هست؟ خداوندا!!‌خدایا!!!

خلاصه این که حال خوشی ندارم از این وضعیت و فشار زیادی رومه از ندونستن این‌که چی درسته. امیر از ت.ز برگشته و امشب زنگ زدم که ببینمش. گفت داره میره تو جمعیت. آخر شب شاید بهم زنگ بزنه. امیدوارم سالم بمونه.

خانواده فردا می‌خوان بعد نمازجمعه تو تظاهرات شرکت کنن. تظاهرات ضداغتشاش. تظاهرات به نفع نظام.

خداوندا، اصلا وجود داری؟‌ اگه وجود داری رحم کن به این شرایط.