در این نوشته سعی دارم راهِ مختصرِ خواندنِ کتاب را برای کسانی که عادت به خواندن ندارند، نشان دهم.
و چون کسی که این نوشته را میخواند، معمولاً اهل خواندن نیست، سعی میکنم که نوشته کوتاه باشد.
مسئلهای که مدتی مرا پریشان کرده بود،
عذاب وجدانی بود که خوابم را سختتر میکرد (در حد چند دقیقه یا حتی ثانیه):
مطالعهی کم،
هم نسبت به خودم، هم نسبت به سرانهی کشوری.
پس برای بار صدم تصمیم گرفتم که مطالعه کنم...
ولی ایندفعه خودِ کتاب کمکم کرد که مسیرم را عوض کنم؛ یعنی حداقل فهمانْد که مسیری که میرفتم اشتباه بود.
اینکه میگویم "کتاب"، منظورم کتاب خاصی نیست؛ نه، آخرین کتابی که خوانده بودم.
عدد صفحاتش؟ اینکه فقط ۱۰۰ صفحه از ۶۰۰ را خوانده بودم!
فهمیدم مطالعهی روزانهام که با آن این ۱۰۰ صفحه را خوانده بودم زیاد است.
پس تصمیم گرفتم ایندفعه کم باشد؛ مهم نیست چقدر کم، ولی باید ادامه داشته باشد.
چرا که میدانم اگر ادامهدار باشد، نتیجهاش خیلی زیاد است.
۱۰ صفحه... نه، ۱۲... نه، ۱۴!
۱۰ صفحه چون عدد کمی است؛ ۱۲ شد به خاطر ۱۲ امام، گفتم بشود ۱۴ معصوم.
ولی خیلی وقتها بیشتر میشد، چون وسطِ مطلب که نمیتوانستم رها کنم!
البته بگویم که روی عدد ۲۰ ثابت ماند.
کی؟
سؤال مهمی بود.
قبل از خواب.
چرا؟
چون یک برنامهی همیشگی است.
ممکن است من ساعت ۷ بیدار نباشم،
ممکن است به کتابخانه نروم،
ممکن است سر میز مطالعه ننشینم،
ولی شک نکن که من هر شب میخوابم.
مهم هم نیست ساعت چند، ولی من هر شب میخوابم.
و ادامه دادم به مطالعه.
میدانستم که یک برنامهای هست که حتی اگر هیچ کاری نکنم، این را حتماً انجام میدهم.
بعد از ماهِ اول،
دیگر عادت شده بود؛
بهطوری که اگر خوابم میبرد، بیدار میشدم، مطالعه میکردم و دوباره میخوابیدم.
برام مهم نبود که بفهمم یا نه؛ آن ۲۰ صفحه باید خوانده میشد.
ادامه دارد...
#مطالعه