کودک شهر بودم و تصورم از روستا محیطی مملو از صدای پرندگان و حیوانات بود و روستا را با مردمانی پاک طینت که گناهشان سادگی بود میشناختم.
من به واسطه ریشه ای که به روستا میرسید، سادگی را از مردمانش به ارث برده بودم.سادگی که همه را همانند خودم میدیدم. "بد"ی برایم تعریفی نداشت و وجود انسان بد را تنها در فیلم و کتاب و روزنامه میدانستم.
از این رو هرچه با من کردند را به خود نگرفتم، نه تنها به خود نگرفتم بلکه بعد ها گناهش را به جان خریدم و خودم را مقصر میدانستم که چه کردم که این چنین شد؟
هنوز هم گاهی به خودم میگیرم که چرا تصوراتی باطل داشتم و همه را پاک طینت میدیدم؟ چرا هیچکس برایم حتی خاکستری هم نبود؟ مگر انسان به واسطه "بد" بودنش در این دنیا گرفتار نشده است؟
من از شیرخوارگی در مجالس زیادی بودم و نشنیدم که بگویند:
ای انسان، آنکسی که فلان شخصی را کشته است یا آنکسی که چنین اشتباهی کرده است، جنس خاک و روحش فرقی با تو نداشته، احتیاط کن احتیاط کن احتیاط کن
که ای کاش میگفتند و میگفتند و میگفتند تا به گوش من بی نوا میرسید.
این نوشته دنباله نوشته قبلی من بود که میتونید از طریق لینک زیر نوشته قبلی رو مشاهده کنید