هر باری که میدیدمشان میگفتند:
اگر پدر مادرت بفهمن میکشنت
در نظر من ترسناکترین اتفاق ممکن تیتر روزنامه هایی بود که این چنین مینوشتن:
پدری که پسرش را کشت.
یا
مادری غذای فرزندش را مسموم کرد.
تقابل ترس و درد بود.درد را به جان بخرم یا با ترس کشته شدن روبرو شوم؟
انتظاری هم نبود که درد را به جان نخرم ، آن هم زمانی که به واسطه خونی بودن شلوارم من را کتک میزدند. سوالشان هم هیچگاه
خون چه کسی بود؟
یا
منشا این خون چه بود؟
نبود.
ترس همچنان هم با من است. ترس از آن روزی که فرزندم را نشناسم. ترس از آن روزی که انسانی فرزندم را آزار دهد و من نبینم، کنارش نباشم، دستش را نگیرم و کنارش اشک نریزم.
این نوشته دنباله نوشته قبلی من بود که میتونید از طریق لینک زیر نوشته قبلی رو مشاهده کنید