جستارهایی از کتابخوانیِ من 1

روزهای اولی که کتابخوان شدم برمی گردد به دورانِ ابتدایی و آن هم فقط ادایِ بزرگترها را درآوردن بود. کتابهایی که خیلی خیلی از سنم بزرگتر بودند. مثلا کتاب های علامه مجلسی، مرحوم نراقی، آیت الله دستغیب، آیت الله امینی! البته کتابهای شهید مطهری در بین کتاب ها نبود! نه آنکه کتابهای بدی باشند نه! کسی کتابی از ایشان به دستم نداد. بعدها فهمیدم کاش حالا که داشتم کتاب بزرگترها را می خواندم کتاب های شهید مطهری را هم می خواندم! حالا که نخواندم مهم نیست. البته در دورانِ طلبگی دیگر مجبور شدم بخوانم. هیچ کتابی از ایشان را هم به اندازۀ کتاب عدل دوست ندارم! بگذریم!

یادم می آید معاد آیت الله دستغیب را تابستانی خواندم که دستِ راستم شکسته بود؛ در بازیِ فوتبال. کتاب را پسرعمویم به من داده بود تا در دورانی که نمی توانم بازی و فوتبال کنم، شاید بدردم بخورد. پسرعموی من مسجدی بود و این کتابها را با معرفی روحانیِ مسجد خریده بود. تصویری هم که امروز از معاد دارم از همان کتاب است. اما یک چیز دیگری هم از مطالعۀ آن در بانکِ اطلاعاتیِ خاطراتِ من مانده، چنگالی است که با آن خارشِ دستِ گچ گرفته ام را برطرف می کردم؛ اما خداییش چه خارشِ دلنشینی بود، هرچند خیلی اذیت شده بودم. تابستانِ خاطره انگیزی شده بود برایم !

این کتاب خواندن اما یک بدی داشت و آن هم اینکه سعی می کردم خودم را بالاتر از آنچه هستم بنمایانم! چرا؟ نمی دانم. شاید به خاطر اینکه کتابهای درشت و سنگینی را به دست گرفته بودم که هم سن و سالهای خودم عمرا این کتابها را حتی می دیدند! این یک طرف، استفاده از کلمات قلمبه سلمبه در انشاء مدرسه هم یک طرف! این را دیگر اصلا نمی فهمم! تشویق معلم انشائمان جنابِ رفیعی را هم اصلا درک نمی کنم! انشائی نوشته بودم که همه اش را فقط او می فهمید و بعضی جاهایش را حتی خودم هم نمی فهمیدم و فقط چون از ظاهرِ آهنگینِ جمله خوشم آمده بود آن را استفاده کرده بودم. خوب قدیمی ها از سجع در نوشته ها لذت می بردند! این قدیمی ها معلم انشا نبودها؛ منظورم علمایی بودند که در زمان قدیم می نوشتند! خیلی از سجع استفاده می کردند. کلمات آهنگین و البته دلنشین! امروز اما آن ها دیگر خاطره شده اند! و چرا ادبیات دوره ای برای دورۀ بعد خاطره می شود؟! ادبیات ادبیات است دیگر! یک زمانی یک جوری می نوشتند و امروز جورِ دیگر!

این نوعِ کتاب خواندن ( خواندنِ کتاب بزرگترها ) یک آفت مهم دیگر هم داشت و آن اینکه من الان دیگر نمی توانم کودکانه فکر کنم. حتی نوجوانانه نمی توانم فکر کنم. نوجوانانه نمی توانم بنویسم! کودکانه که ابدا! اصلا الان نمی دانم برای سنِ کودک چه کتابی خوب است و برای نوجوان کدام کتاب؟ الان هرکس در موردِ کتاب نوجوان از من می پرسد و از من در موردِ رمان نوجوان کمک می خواهد، عذر می خواهم و توضیح می دهم که اصلا تخصصش را ندارم و خداییش هم ندارم. او هم فکر می کند، دارم کلاس می گذارم! چه تصورِ مضحکی! چون واقعا هیچگاه در زندگیم نوجوانانه نیندیشیده ام! ( مع الاسف الشدید )!

دورانِ طلبگی هم این شدیدتر شد! خب معلوم است دیگر! وقتی سیوطی، شرح ابن عقیل، جواهرالبلاغه و لمعۀ دمشقیه می خوانی،دیگر کتابِ خدا را هم بنده نیستی (!) چه برسد به کتاب های نوجوانانه و حتی جوانانه! دیگر یک وجب سینۀ تو جایگاه معارفِ بلندی است که جوانهای دیگر از آن محرومند! دیگر تو چیزی را میخوانی که دیگران نمی خوانند! کتابهایی را به دست می گیری که جوانانِ دیگر از دیدنِ آنها هم هول می کنند! لمعۀ دمشقیه چاپِ بیروت با جلدهای گالینگور قرمزرنگ! فقط این بار داری کتاب هایی را می خوانی که از سنت بزرگتر نیستند اما بینِ تو و گذشته ات فاصله می اندازند! چرایش را دیگر علما بیندیشند!

اما من از پایۀ چهارم حوزه و دقیقا از زمانی که یک سال از خواندنِ لمعۀ دمشقیه می گذشت، فهمیدم که به کتابهایی از جنس دیگر علاقه مندم و باید حتما بخوانمشان! کتابهایی را که به من نوشتن با زبانِ امروزی را بیاموزد. به نویسندگی علاقه داشتم. هرچند امروز که 15 سال از آن زمان می گذرد هنوز هم در الفبایش مانده ام! اما بالاخره وقتی برای مخاطبِ جوانِ امروزی میخواهی بنویسی باید بدانی که چه می خواند و بخوانی آنچه را که او بدان علاقه مند است. پس شب و روز کارم شد خواندنِ کتابهایِ موردِ علاقۀ آنها! حتی شب ها تا نیمه بیدار بودم! همه روز از کلاسهای ساعت 7 صبح حوزه باز می ماندم! و سرِ غیبت ها چه مشکلاتی را که نکشیدم! بگذریم!

این بار سعی کردم تا مثل همۀ هم سن و سالهای خودم کتاب بخوانم! البته اول با رمان شروع نکردم! یک مرکزی را در حوزه پیدا کردم که توسط جنابِ جوادِ محدثی، روحانیِ نویسنده دوست داشتنی اداره می شد؛ با عنوانِ مرکز ادبی حوزه! که بعدها به خاطرِ بی پولی تعطیل شد! نه تنها حوزه به آن پول نمی داد که سازمانِ تبلیغات اسلامی هم که چندسال از آنجا حمایت می کرد به خاموشی گرایید! من در این مرکز هم می نوشتم و هم از کتابهای مرکز استفاده می کردم. کتاب هایی که دیگر از جنسِ کتابهای قبلی درشت و سنگین نبودند! حرفهای قلمبه سلمبه نمی زدند! و در من بیچاره هم توهم دانستن ایجاد نمی کرد! خواندم و نوشتم و استاد محدثی پیر طریقت این راهِ من بود. صبورانه نوشته هایم را می خواندند و نظر می دادند. تا آنکه اولین نوشته ام که یک قطعۀ ادبی بود، توسط ایشان در ضمیمۀ ادبی روزنامۀ جمهوری چاپ شد!

اگر خدا بخواهد این جستارها ادامه دارد...