
قطعی اینترنت در ایران دیگر اتفاق عجیبی نیست. تقریبا همه میدانیم با هر موج اختلال یا محدودیت دسترسی به سرویسهای بینالمللی چه سناریوی تکراریای اجرا میشود: کاربران، ناخواسته و از سر اجبار، به سمت نسخههای داخلی سرویسهای آشنا میروند. این جابهجایی معمولا سریع است، گسترده است و از بیرون، خیلی شبیه یک «فرصت طلایی» برای بیزنسهای داخلی به نظر میرسد.
معمولا وقتی درباره قطعی اینترنت حرف میزنیم، بحثها میرود سمت سیاست، نارضایتی کاربران، یا آسیبهای اجتماعی و اقتصادی. اما یک اثر دیگر هم هست که کمتر دربارهاش صحبت میشود. اثری که نه خیلی سیاسی است و نه احساسی، بلکه کاملا بیزنسی است. اثری که میتواند حتی خود بیزنسهای داخلی را هم به تصمیمهای اشتباه بکشاند.
در این مقاله قرار است دقیقا روی همین نقطه مکث کنیم، اینکه چرا رشد ناگهانی در دوران قطعی اینترنت، اغلب آن چیزی نیست که به نظر میرسد، چطور میتواند توهم موفقیت بسازد و یک بیزنس مستقل چطور میتواند بدون از دست دادن فرصت، از این موج عبور کند.
در حالت عادی، وقتی کاربران فعال روزانه (DAU) بالا میرود، ثبتنامها بیشتر میشود یا ترافیک رشد میکند، معمولا همه خوشحال میشوند. فرض ساده این است که کاربر انتخاب کرده، مانده و احتمالا محصول دارد کارش را درست انجام میدهد.
اما قطعی اینترنت این رابطه ساده را بههم میریزد. در چنین شرایطی، تقریبا همه میدانند که دلیل ورود کاربر جدید، خود محصول نیست، بلکه نبود گزینههای دیگر است. با این حال، فشار کار، حجم بالای درخواستها و حس اضطراری «الان وقت تصمیمگیری است» باعث میشود همین واقعیت بدیهی در عمل نادیده گرفته شود.
اینجاست که عددها همچنان بزرگ میشوند، اما معنایشان عوض میشود. دادهها دیگر بازتاب کشش واقعی بازار نیستند، بلکه نتیجه یک فشار بیرونی و موقتیاند. اگر بیزنسی این تغییر context را در نظر نگیرد، عملا دارد تصمیمهای بلندمدت را بر اساس دادههایی میگیرد که برای این نوع تفسیر ساخته نشدهاند.
مشکل اصلی این رشدهای اجباری، خود رشد نیست. تفسیر آن است. وقتی در مدت کوتاه تعداد کاربران چند برابر میشود، سرورها زیر بار میروند و اسم سرویس بیشتر شنیده میشود، طبیعی است که این حس ایجاد شود: «بالاخره گرفت!».
اما در خیلی از موارد، این فقط یک نشانه کاذب است. عامل رشد، بیرونی و موقتی است، ولی تصمیمهایی که بر اساسش گرفته میشود، کاملا درونی و بلندمدتاند. اسکیل تیم، بالا بردن نرخ مصرف نقدینگی (Burn Rate)، خرج سنگین برای زیرساخت یا حتی رفتن سراغ جذب سرمایه، همه میتوانند روی دادههایی انجام شوند که خیلی زود بیاعتبار میشوند.
وقتی اینترنت برمیگردد، بخش بزرگی از این رشد هم برمیگردد سر جای اولش. اما هزینه تصمیمها سر جایش میماند.
در دورههای اختلال، بیزنسهایی که میخواهند سالم بمانند، ناچارند نگاهشان به داده را عوض کنند. اینجا دیگر وقت متریکگذاری تهاجمی نیست، یعنی تمرکز روی بزرگتر نشان دادن عددها، رشدهای لحظهای و خوشبینی بیش از حد. برعکس، این دوره نیازمند متریکگذاری دفاعی است، متریکهایی که قرار است ما را از تصمیم غلط محافظت کنند، نه اینکه فقط حس خوب بدهند.
سؤال مهم در این دورهها این نیست که «چند نفر آمدند»، بلکه این است که «چند نفر ماندند و چرا». اینکه بعد از بازگشت اینترنت، چه درصدی از کاربران همچنان به استفاده ادامه میدهند، یکی از مهمترین نشانههاست. این عدد، تخمینی از استفادهای است که از سر اختیار اتفاق افتاده، یعنی کاربری که حالا گزینههای دیگر هم دارد، اما باز هم سرویس را نگه میدارد.
در کنار آن، سرعت و الگوی ریزش کاربران هم معنادار است. اگر بلافاصله بعد از عادی شدن شرایط، کاربران با شیب تند از سرویس خارج شوند، پیامش روشن است: بخش بزرگی از این جذب، صرفا واکنشی به محدودیت بوده. بررسی رفتار کاربران در سطح فیچرها هم اهمیت دارد، مثلا اینکه آیا فقط وارد سرویس شدهاند یا واقعا از یک ویژگی مشخص و ارزشساز استفاده کردهاند.
این متریکها معمولا هیجانانگیز نیستند، اما دقیقا به همین دلیل نجاتدهندهاند.

واقعیت این است که خیلی از سرویسهای داخلی، به خاطر اقبال محدود کاربران در شرایط عادی، عملا در حد MVP یا کمی فراتر از آن باقی ماندهاند. این لزوما ایراد نیست، اما وقتی ترافیک ناگهانی وارد میشود، میتواند به مشکل جدی تبدیل شود.
اگر معماری زیرساخت برای Scale آماده نباشد، مثلا دیتابیسها تحمل Connection بالا را نداشته باشند، Queueها بهدرستی تنظیم نشده باشند یا مانیتورینگ و Alerting کافی وجود نداشته باشد یا دیگر دردسترس نباشند، فشار ناگهانی خیلی زود به اختلال میرسد. از سمت تیم هم، نداشتن تجربه مدیریت در مقیاس بالا، تصمیمگیری را سختتر میکند.
از طرف دیگر، کاربران جدید که از اول هم با انگیزه قوی نیامدهاند، اولین تجربه کندی، خطا یا ناپایداری، میتواند نهتنها باعث خروجشان شود، بلکه شانس بازگشتشان را حتی بعد از بهبود شرایط از بین ببرد. به این ترتیب، ترافیک اجباری بهجای اینکه فرصت رشد باشد، میتواند تنها فرصت مواجهه با بخش بزرگی از بازار را بسوزاند.
نکته مهم این است که راهحل، نادیده گرفتن این موج نیست. مسئله این است که چطور از آن عبور کنیم، بدون اینکه آن را با رشد پایدار اشتباه بگیریم.
در این شرایط، زیرساختهای ابری مقیاسپذیر اگر درست استفاده شوند، میتوانند نقش ضربهگیر را بازی کنند. Auto-Scaling (مقیاسدهی خودکار) با سقف منابع مشخص، بازه زمانی محدود و سیاست بازگشت، کمک میکند سرویس Down نشود، بدون اینکه بیزنس به هزینه دائمی قفل شود.
همزمان، پذیرفتن افت کنترلشده کیفیت معمولاً عاقلانهتر از تلاش برای حفظ تجربه ایدهآل است. کم کردن کیفیت، خاموش کردن موقت قابلیتهای غیرحیاتی یا صفبندی درخواستها شاید خوشایند نباشد، اما خیلی بهتر از فروپاشی کامل سرویس است.
در کنار اینها، ابزارهایی مثل CDN (Content Delivery Network – شبکه توزیع محتوا)، Cache لایهای و Rate Limiting کمک میکنند شوک ترافیک جذب شود و تیم بتواند زمانی برای تصمیم درست، نه اسکیل عجولانه بخرد.
اگر کمی عقبتر بایستیم و در سطح کلان نگاه کنیم، این چرخه یک externality منفی (اثر جانبی منفی) هم ایجاد میکند. وجود سرویسهای داخلی قابل استفاده باعث میشود هزینه عملیاتی و اجتماعی قطعی اینترنت، حداقل در ظاهر، کمتر به چشم بیاید. همین موضوع میتواند تکرار این تصمیمها را سادهتر کند.
این به این معنا نیست که بیزنسها آگاهانه در حال همراهی یا سود بردن از این وضعیتاند. اما در سطح سیستمی، نتیجه این است که فشار اصلی قطعی اینترنت بهجای اینکه حل شود، پخش میشود. بیزنسها رشد کوتاهمدت را تجربه میکنند، اما در بلندمدت در اکوسیستمی فعالیت میکنند که دسترسی پایدار، رقابت واقعی و امکان نوآوری در آن هر بار سختتر میشود.
به بیان سادهتر، بخشی از هزینه تصمیمی که در سطح کلان گرفته شده، ناخواسته روی دوش همان بیزنسهایی میافتد که تصور میشود «برنده» این وضعیت بودهاند.
رشد ناشی از قطعی اینترنت، اگر درست خوانده نشود، میتواند از نبود رشد هم خطرناکتر باشد. بیزنسهایی که در این شرایط متریکها را با احتیاط تفسیر میکنند، اسکیل را مهار میکنند و تجربه کاربری را قربانی عددها نمیکنند، شاید قهرمان این موج نشوند، اما شانس خیلی بیشتری برای بقا و رشد واقعی در شرایط عادی دارند.
در نهایت، رشد واقعی همیشه جایی اتفاق میافتد که کاربر حق انتخاب داشته باشد.