فیلم نامه رها شده: زندگی ناتمام

نوشتن همیشه بخش مهمی از زندگی من بوده و همیشه یه چیزی برای نوشتن داشتم و دارم. این نوشتن از جورنالینگ تا نوشتارهای موضوعی و حتی داستانی و اخیرا فیلم نامه ای هم تنوع داشته و داره. اخیرا با یک تصویر ذهنی شروع به نوشتن یک فیلم نامه کردم اما در اوایل راه احساس کردم مسیر خوبی پیش نرفته و جذابیت موضوعش برام کم رنگ شد. به همین علت هم نوشتنش رو متوقف کردم.

قصد دارم اون فیلم نامه رو اینجا منتشر کنم که به یادگار بمونه.

فیلم نامه زندگی ناتمام
فیلم نامه زندگی ناتمام

نام فیلم: زندگی ناتمام

سبک: اجتماعی، تخیلی

فیلم نامه نویس: امین ساجدی


۰- شروع داستان

دو سالی میگذره از روزی که کشورهای دنیا شروع به قرنطینه کردن خودشون کردن. پاندمی فعلی با فاصله کمتر از ۵۰ سال از پاندمی قبلی که کرونا بود و سال ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۲ کل دنیا رو درگیر خودش کرده بود شیوع پیدا کرده است. این بار هم حرف از واکسن‌هایی که دارن وارد فاز نهایی تست می‌شن زده میشه ولی هنوز هیچ واکسنی نتونست به صورت قطعی ادعا کنه که می‌تونه این ویروس رو کنترل کنه. این بار هم یک ویروس تنفسی هست که از حیث انتقال و شیوع شبیه به کرونا هست اما اثری که روی بدن میگذاره متفاوت هست. این ویروس پوست رو درگیر می‌کنه و بدن فرد میشه پر از تاول و قارچ های پوستی که کم کم کل سطح بدن رو می‌گیره و بافت های حیاتی رو از بین می‌بره. در نهایت هم منجر به مرگ افراد می‌شه. علاوه بر تنفس از راه تماس با پوست هم منتقل میشه.

دنیا دوباره شبیه زمان کرونا شده. همه ماسک می پوشن و این بار بصورت جدی دستکش هم می‌پوشن و تقریبا هیچکس هیچ جایی از بدنش رو در معرض تماس که هیچی در معرض دیده شدن هم قرار نمی‌ده. بعضی از افرادی که الان دارن زندگی می‌کنن دومین پاندمی عمرشون هست که دارن تجربه می‌کنن و با این شرایط تا حدودی آشنا هستن و بهتر از بقیه تونستن با این موضوع کنار بیان.

توی سال سوم واکسن های مختلفی برای این ویروس پیدا می‌شه ولی در نهایت اخرین واکسنی که پیدا شده بهترین نتیجه و اثربخشی رو ایجاد می‌کنه و کل دنیا از اون واکسن استفاده می‌کنن. برخی از کشورها هم بصورت محدود واکسن های محلی خودشون رو تولید می‌کنن و ازش استفاده می‌کنن.

۱- داخل خونه

مادربزرگ داستان روی کاناپه نشسته و نَوَش دوان دوان میان پیشش و می‌پرسه مادربزرگ سرطان چی هست؟ مادربزرگ میگه سرطان یک بیماری بوده که در گذشته خیلی از افراد بهش مبتلا می‌شدن و تا سال‌های زیادی هیچ درمانی براش وجود نداشت. اما خداروشکر از تقریبا ۱۰ سال پیش دیگه هیچکسی از سرطان فوت نشده. درمان های مختلفی براش پیدا شده و هرکسی که مشکوک به سرطان باشه سریع درمان پیشگیرانه انجام می‌شه. تازه شنیدم که واکسنش هم داره میاد که توی کودکی می‌زنن و دیگه اون فرد هیچوقت سرطان نمی‌گیره. منم سرطان دارم ولی خیلی کوچیکه و دکترها گفتن فعلا حتی نیازی به مصرف دارو نداری.

تلویزیون داره اخبار تموم شدن همه گیری رو اعلام می‌کنه و میگه که دیگه تقریبا آمار کشته‌ها به صفر رسیده. لطفا برای تزریق دوزهای بعدی واکسن به موقع اقدام کنید.

مادر از توی اتاق طبقه بالا میاد توی اتاق نشیمن و دخترشو بغل می‌کنه و پیش مادربزرگ میشینه. میگه: مادر دکترها گفتن که پیرزن‌های بالای ۶۰ سال نیاز به مراقبت و بررسی علائم حیاتی بدن بصورت ۲۴ ساعته دارن. اپل واچت رو که در نیاوردی؟ مادر استینش رو بالا میزنه و نشون میده که نه دخترم نگران نباش. بعد نشون میده که اپل واچ میگه که علائم حیاتی خیلی نرمال هست. مادر به دختر میگه عزیزم برو کیف مدیکال مادربزرگ رو از توی کشو کنار تلویزیون بیار. دختر میره و کیف رو میاره. مادر میگه خب مادربزرگ امروز نوبت چکاپ دو هفتگی شماست. یه آزمایش خون میگیره و یه دستگاهی هم که مستطیلی هست رو روی دستش میکشه. دستگاهی مثل اون چیزی که دست نیروهای حراست فرودگاه ها برای چک کردن اشیا فلزی استفاده می کنن. بعد از اینکه کارش با دستگاه ها تموم میشه یه نگاهی به اپل واچ میکنه و میگه: خب اینم از چکاپ این بار و بعدش پیشونی مادربزرگ رو می بوسه.

۲- داخل خونه

همه دور میز صبحونه جمع شدن و مادر میگه که بچه ها بالاخره امروز شد و داییت با همسر و پسرش دارن میان اینجا که چند روزی پیشمون بمونن. مادربزرگ رو داریم می‌بینیم که چقدر خوشحال شده و نوه داره میگه وای چه خوب یعنی می‌تونم چند روز با پسر دایی بازی کنم توی حیات پشتی خونه. مادر همینطور که داره برای دخترش شیر داغ میاره میگه اره عزیزم اسباب بازی‌هات رو بهش بده که باهمدیگه بازی کنید و خوش بگذره بهتون.

صدای درب خونه نزدیک حوالی ظهر داره شنیده می‌شه. مادر میره و درب رو باز می‌کنه میبینه که مهمونا بالاخره رسیدن. همه رو یکی یکی بغل می‌کنه. دایی سریع میره توی اتاق مادربزرگ و پیشش میشینه و بغلش می‌کنه. خیلی وقت بود که مادربزرگ رو ندیده بود. کلی اشک شوق می‌ریزه. پسر به مادرش میگه که چقدر نگران بود که حالا که این ویروس اومده یهو مادربزرگ درگیرش نشه و دلش خیلی تنگ شده بود که نزدیک به یک سال هست که نیومده بود سر بزنه. به مادربزرگ اسرار می کنه که جابجا بشه و بیاد با اون ها زندگی کنه. اما مادربزرگ قبول نمی‌کنه. میگه اینجا راحت ترم و شما هم دیگه اذیت نمی‌شید. تو کارت زیاده و باید به دغدغه های زندگی خودت برسی و من اگر بیام به کار و زندگیت لطمه وارد می‌شه. اینجا پیش دخترم هستم و همه چیز اوکیه.

دایی به مادربزرگ می‌گه پس من قول میدم هر ۳ ماه بیام و سر بزنم بهت. راستی مادربزرگ قول بده که چکاپ‌های دوره ای و واکسن های بعدی که باید بزنی رو حتما بزنی و فراموش نکنی. نمی‌خوام که هیچ مشکلی برات پیش بیاد. هروقت هم کاری داشتی که من می‌تونستم کمک کنم حتما بهم اطلاع بده.

۳- پارک محله

۶ ماهی از ماجرای واکسن زدن میگذره و یک روز صبح مادر که به دخترش قول داده بود اونو به پارک ببره می گه که نمی‌تونم باهات بیام پارک. یه کاری برام پیش اومده باید برم اون رو انجام بدم. دختر شروع میکنه به گریه و زاری که من میخوام برم پارک. تو بهم قول دادی. مادر که مستاصل هست یهو میبینه مادربزرگ اومده توی آشپزخونه و میگه اجازه بده من ببرمش پارک و باهاش بازی کنم. مادر میگه که اخه مادربزرگ تو اذیت میشی و خسته. مهم نیست یه روز دیگه می برمش. مادربزرگ اسرار می کنه و مادر بالاخره قبول می کنه.

صحنه بعدی که نشون میده این هست که مادربزرگ با دختربچه دارن میرن پارک و توی مسیر باهمدیگه حرف می زنن.

بالاخره به پارک میرسن و دختر میره تاب بازی. مادربزرگ هم میاد و شروع میکنه به هل دادن. دختر که نمی‌دونه مادربزرگ سنش بالاست و اذیت میشه بخواد باهاش بازی کنه، فکر میکنه همه این کارایی که مادربزرگ میکنه عادیه و عجیب نیست که مادربزرگ بتونه تاب رو هل بده یا انتهای سرسره وایسه و دختر رو که سر میخوره در انتها بغل کنه. یا اینکه دنبال دختر دوان دوان توی پارک حرکت کنه.

دخترک اینقدر بهش خوش میگذره و خسته میشه که وقتی میرسن خونه سریع به خواب میره. فردا صبح دختره به مامانش میگه مامان من دیگه میخوام از این به بعد با مادربزرگ برم پارک. اون خیلی باهام بازی میکنه و بهم کلی خوش میگذره. مادر تعجب میکنه و میگه مادربزرگ خستست و نمی تونه بیاد. دخترک میره و به مادربزرگ میگه و مادربزرگ میگه که نه من میتونم ببرمش پارک. تازه منم حوصلم سر رفته دوست دارم برم اونجا با بچه ها بازی کنم. امروز هم میرن پارک و این تبدیل به عادت اون ها میشه که هر روز باهمدیگه میرن پارک.

مادر از طرفی خوشحال و از طرفی متعجب هست که چطور ممکنه اخه که مادربزرگ بتونه هر روز با دخترش بره پارک. به همسرش درباره این پارک رفتن میگه و اونم تعجب میکنه. همسرش میگه شاید دخترشون مشکلی پیدا کرده و داره تصورات ذهنیش رو اونجوری که میخواد تعریف میکنه. مگ ممکنه مادربزرگ بتونه باهاش این همه بازی بکنه هر روز؟

پدر و مادر تصمیم میگیرن که برن توی پارک و بهشون نگاه کنن بدون اینکه اونا متوجه بشن. تا ببینن ایا دخترشون داره راست میگه و مادربزرگ میتونه این همه تحرک داشته باشه یا اینکه دخترشون داره اشتباه میکنه و مشکلی پیدا کرده.

همین که به پارک میرسن چشماشون از تعجب باز میمونه! مگه میشه؟ امکان نداره. شروع میکنن به فیلم گرفتن از مادربزرگ که برای دایی بفرستن. اخه دایی خودش محقق پزشکی هست و شاید از این موضوع سر در بیاره.

مادر با برادرش تماس میگیره و بهش موضوع رو میگه. قرار شد فیلم رو براش بفرسته. دایی وقتی فیلم رو میبینه میگه که مشکلی نیست. حتما تغذیش این مدت خوب بوده و به اندازه کافی استراحت کرده. ولی اجازه ندید این تحرک ها زیاد بشه.

۴- مطب دکتر

مادر اومده پیش دکتر مادربزرگ و داره براش ماجرا رو تعریف میکنه. دکتر هم با تعجب داره فیلم رو نگاه میکنه. اون که شناخت خوبی نسبت به مادربزرگ داشته میگه که یکبار بیاریدش به بهونه چکاپ تا بررسیش کنیم ببینیم چه اتفاقی افتاده.

دو هفته مونده تا تایم چکاپ مادربزرگ. توی این مدت مادر و همسرش هیچ حرفی به مادربزرگ نمی زنن و جوری رفتار میکنن که انگار از ماجرا خبر ندارن. تازه چند باری هم دختر از مادربزرگ تشکر میکنه که دخترشون رو به پارک می بره و کمکش می کنه. فقط ازش می خواد که مراقب سلامتیش باشه.

ده هفته بعد مادر و مادربزرگ به آزمایشگاه میرن و چکاپ رو انجام می دن. نتایج آزمایش رو پیش دکتر می برن و دکتر بعد از دیدن نتایج شگفت زده میشه. میگه که همه عوامل در حد نرمال هستند و هیچ چیزی کم یا زیاد نیست. اثری از بیماری های قبلی که داشت دگ نیست. انگار که اصلا مادبزرگ سنش این چیزی که بدنش هست نیست. انگار که جوون تر به نظر میرسه. حداقل نتیجه ازمایش داره اینو نشون میده. دکتر به نتایج شک میکنه و میگه دوباره ازمایش بدید اما این بار توی یک ازمایشگاه دیگه.

مادر هفته بعد مجدد مادربزرگ رو میبره و ازمایش مجدد میدن و این بار هم دکتر باز همون نتایج قبلی رو میبینه و میگه که یه مشکلی هست وگرنه مگه میشه اینجوری باشه. از مادر زمان میخواد تا این موضوع رو توی تیم پزشکی مطرح کنه و نتیجه رو بهشون اعلام کنه.

یک هفته بعد گوشی مادر زنگ میخوره. دکتر خانوادگی اون هاست و میگه که ما توی تیم پزشکی کیس مادر شما رو بررسی کردیم و متوجه شدیم که یه مشکلی هست.

مادر شما دچار یه بیماری ناشناخته شده که داره اون رو به وضعیت قبلی و جوانیش بر میگردونه. مادر میگه یعنی چی؟ چرا بهش میگین بیماری؟ این که خوبه که داره اوضاش بهتر میشه. پزشک میگه نه ممکنه هر لحظه همه چیز برعکس بشه و دوباره مشکلاتش پیدا بشن شاید حتی بیشتر. برای همین مادر شما به مراقبت نیاز داره.

مادر بالاخره راضی میشه که مادربزرگ رو ببره بیمارستان. شروع میکنه به صحبت کردن با مادر بزرگ که نتایج ازمایش ها نشون دادن که باید یه مدت توی بیمارستان تحت مراقبت باشی که خدای نکرده مشکلی برات پیش نیاد. مادربزرگ میگه که من که خیلی خوبم و اتفاقا الان خیلی انژی بیشتری دارم و سرحال ترم نسبت به گذشته. ولی در نهایت قبول میکنه.

مادر تماس میگیره و با دایی هم صحبت میکنه. دایی میگه اره چند روزی اونجا باشه بد نیست که مشکلی پیش نیاد و مراقبت کنن ازش.

۵- بیمارستان

الان ۴ روز از زمانیکه مادربزرگ توی بیمارستان بستری شده میگذره. مادربزرگ همش داره میگه بابا حالم خوبه و نمی خوام اینجا بمونم. مسولین بیمارستان همش قول میدن که فردا مرخص میشی ولی هیچی نمیشه. عصر شده و دکتر میاد که به مادربزرگ سر بزنه. دکتر میگه که خداروشکر مشکلی پیدا نشد. فقط ازتون میخوایم که علاوه بر اون چکاپ دوهفتگی که توی خونه انجام میشه و نتایجش ارسال میشه، هر دو هفته یکبار هم بیاین که ما فیزیکی معاینه کنیم.

یک سال یه همین صورت می گذره و مادربزرگ خیلی سرحال تر و پر انرژی تر شده. کم کم همه همسایه ها هم متوجه این موضوع شدن. یکسری از بلاگرها هم درباره مادربزرگ نوشتن و توی شبکه های اجتماعی هم دارن باهاش مصاحبه می کنن. تازه مادربزرگ رفته توی این سن یک ورزش جدید شروع کرده. اسکیت سواری رو شروع کرده و چقدر هم خوب یاد گرفته اسکیت سواری رو.

۶- شبکه های مجازی

دیگه تقریبا همه توی شهر مادربزرگ رو می‌شناسن.

شبکه های اجتماعی باعث شد تا چندین نفر دیگه هم این چنین علائمی داشتن با همدیگه اشنا بشن و بعد از مدتی یک کامیونیتی تشکیل بدن که هر چند هفته یکبار دورهم جمع میشن و باهمدیگه وقت میگذرونن. خیلی توجه زیادی به سمت اون ها رفته و همه پزشکا و ادما توی دنیا متعجب هستن.

یکسری از دکترها توی شبکه های تلویزیونی دارن درباره این صحبت می کنن که این احتمالا یکی از اثرات خاص این پاندمی بوده که روی یک سری از افراد چنین اثری گذاشته. دکترها شروع می کنن به بررسی سابقه این افراد و حتی یکسری نظریه هم میدن که افراد با این ویژگی و سابقه پزشکی دچار این حالت شدن.

دو سالی به همین صورت میگذره و این ۵۰ نفری که دچار این حالت شدن کلی سروصدا می کنن. حتی چند نفرشون هم که دستی به نوشتن داشتن شروع کردن به نوشتن کتاب. یکسری ها هم برای خودشون سلبریتی شدن و درباره سبک زندگیشون صحبت کردن. درباره اینکه چطور زندگی کردن در گذشته که الان اینطوری پر انرژی و سرحال هستن. ادم های زیادی شروع می کنن به فالو کردن اون ها و رعایت سبک زندگی اون ها. حتی جالبیش اینه که یسریاشون که اصلا سبک زندگی خوبی نداشتن ولی می تونستن خوب صحبت کنن شروع کردن به جمع کردن افراد دور خودشون. چندین گروه بزرگ از هواداران این افراد شکل گرفته بود.

یکسری کمپین های از اون طرف بوم افتاده هم شکل گرفت. افراد توی این کمپین ها درباره اینکه نظام سرمایه داری فقط باعث میشد که ما یکسری چیزا رو توی زندگی محدود کنیم یا خیلی دنبال کنیم مقصر همه چیز هست. الان میبینیم که یکسریا بدون داشتن زندگی سالم در گذشته الان توی این سن چنین زندگی دارن و اینقدر خوب موندن. نظام سرمایه داری فقط برای منافع خودش که حتی پزشکی و بیمه هم از منافع خودش هست ما رو از یکسری چیزها منع کرده و میکنه. ما دیگه به هیچ کدوم از حرفای این نظام گوش نمی دیم.

این وسط مادربزرگ هم برای خودش کلی طرفدار درست کرده بود. یکی دوبار پسرش که میومد سر میزد بهش گفت که مادر نکن این کار رو خوب نیست. تو که واقعا نمی دونی چطور اینجوری شد. الکی داری بزرگش میکنی و واضح نشونش میدی. حتی پزشکا هم نمی دونن. این شبکه های اجتماعی باعث میشن تو متوجه نباشی و الکی داره تو رو باد میکنه. میترسم از روزی که یهو بترکه همه چیز و برای همه شما بد بشه این سروصداها.

انگار که پسر یه چیزی می دونست ولی نمی تونست به مادربزرگ بگه.

۷- اعلام عمومی

مدیران یکی از شرکت های داروسازی که واکسن موفقی برای پاندمی اخیر ساخته بود و تونسته بود جون خیلی از ادم ها رو نجات بده توی تلویزیون پرده از حقیقت اتفاقی که همه افراد دنیا رو درگیر خودش کرده بود برداشت.

مدیرعامل گفت که خوشبختانه واکسن ما به خوبی نتیجه داد. اما برای تست یک کشف جدید باید دو سال صبر می کردیم تا دارو نتیجه خودش رو نشون بده. توی این دو سال بصورت دوهفتگی روی افرادی که در این طرح شرکت داده شده بودند نظارت داشتیم. خوشبختانه بالای ۹۰ درصد کیس ها وضعیت خوب و مناسبی در مواجهه با داروی جدید داشتند. دارویی که قراره انقلابی در تاریخ بشریت ایجاد کنه.

حتما شما هم افرادی که در سن بالا زندگیشون به حالت جوانی برگشته رو توی شبکه های اجتماعی دیدید. موضوع کشف ما هم همین افراد بودند. ما بعد از ۱۰ سال تحقیق و آزمایش تونستیم دارویی کشف کنیم که سرعت پیری و زوال رو تا حد ممکن کاهش بده. همچنین ای دارو درحال توسعه و افزایش اثربخشی هست و در سال های بعدی قطعا قدرتمند تر میشه.

این دارو رو نمی تونیم برای همه افراد استفاده کنیم. صرفا برای افراد بالاتر از یک سن خاص می تونیم مصرف کنیم. باید حتما بالای ۵۰ سال داشته باشید برای اینکه از این دارو استفاده کنید. هزینه این دارو در حال حاضر بالاست ولی در اینده امیدواریم بتونیم هزینه تولید رو با کمک دولت ها پایین بیاریم.

۸- واکنش رسانه ها

بعد از اعلام عمومی این خبر، رسانه ها شروع می کنن به کار کردن روی این موضوع. از اون ادم ها گرفته تا متخصصان پزشکی و همچنین اعضای روحانی از دین های مختلف.

همه شروع می کنن به نظر دادن درباره این موضوع. افرادی که برای خودشون سلبریتی شدن اکانت هاشون بسته شده بود. اون شرکت کرد اعلام کرد که همه اون افراد توی لیست افراد تحت ازمایش بودند.

مخالفان

  • کلی ادم و وکیل اومدن شکایت کردند که چرا بدون اجازه گرفتن از اون ادم ها این تست انجام شده بود؟
  • افراد مذهبی جزو مخالفان این طرح هستند. که چرا دنبال زندگی ابدی هستیم. دنیا برای گذر کردن هست فقط نه برای موندن.
  • دولت های کشورهای ضعیف که توی هندل کردن جمعیت کشور و نیازهای مردمشون موندن هم جزو مخالفان این طرح هستند.

موافقان

  • دولت های پیشرفته و جهان اول
  • افراد سرمایه دار
  • جوان ها و نوجوانان

۹- ده سال بعد

این آخرین عنوانی بود که برای این فیلم نامه نوشتم ولی ادامه دار نشد.



اگر فیلم نامه رو خوندید و براتون جذاب بود برام توی کامنت ها بنویسید. اگرم پیشنهادی برای جذاب کردنش در ادامه دارید بگید.

درواقع اینجا داره میشه نقطه اوج دوم ماجرا بعد از اونجاییکه شرکت داروسازی اومد و اعلام کرد که کار اون بوده این اتفاقات و داره برای اینده دنیا برنامه ریزی می کنه. از اینجا به بعد میشه دنیای جدیدی که داره شکل میگیره. کلی ایده جذاب دارم براش ولی بنظرم خیلی تکراری هستن و هنوز چیزی که خیلی جذابش کنه ندیدم.