ویرگول
ورودثبت نام
امین ساجدی
امین ساجدیمدیریت محصول چیزیه که ۱۲ سال اخیر من رو درگیر خودش کرده! البته که هنوز کلی چیز برای کشف کردن دارم چون عاشق سفر کردن هستم.
امین ساجدی
امین ساجدی
خواندن ۱۹ دقیقه·۱۷ روز پیش

چرا کار می کنیم؟

وقتی برای کار نکردن نیست. همه باید کار کنیم. دیگر با کار کردن یک نفر نمی توان از پس مخارج و هزینه های خانواده برآمد. چیزی در سفر کردن گیر آدم نمی آید و باید تا جاییکه جوان هستید و انرژی دارید کار کنید و پول در بیاورید تا در پیری برای خودتان چیزی داشته باشید و خیالتان از بابت محل سکونت و درامدی که بتوان بدون کار کردن یا با کم کار کردن زندگی خود را بگذرانید داشته باشید. در غیر اینصورت پیری سختی خواهید داشت. این ها جملاتی است که بسیار و بسیار از دوران کودکی خود شنیده ایم و با خود تکرار کرده ایم. به طوریکه اصلا فرصتی برای فکر کردن به آن اندیشیدن درباره آن نداشتیم.

چرا کار میکنم؟
چرا کار میکنم؟

شاید یک لحظه در جایی با شنیدن چیزی یا دیدن یک اتفاق به خود بیاییم و این سوال را از خود بپرسیم که اصلا چرا کار میکنم؟ با این همه کار کردنی که داشته ام چه چیزی به دست اورده ام؟ در اینده وضعیت من چگونه خواهد بود؟

زندگی در گذشته

نیازی نیست به گذشته خیلی خیلی دور برویم. شاید اگر ۱۰۰ سال به عقب برگردیم (البته این ۱۰۰ سال برای کشورهای توسعه یافته هست. برای ما در ایران ۷۰ سال هم برگردیم کافی است) و به شیوه زندگی اجداد خود نگاه کنیم متوجه یک الگوی رفتاری یکسان در همه آن ها شویم. عمده فعالیت آن ها تولید محصولات خود و رفع نیازهای ضروری خود بود. نیازهای اولیه ای همچون خوراک، پوشاک و دیگر مواردی که می توانستند از طریق کشاورزی و دامداری تهیه کنند. معمولا هم هر روستا یا شهر دارای صنعت اختصاصی خود بوده که نسبت به تولید محصولات خود از طریق فعالیت در آن صنعت اقدام می کردند. این محصولات در ازای نیازهای دیگر خود که در روستاهای دیگر تامین می شده داد و ستد و مبادله می شده و از این طریق به چیزهای جدیدتری دست پیدا می کردند.

زندگی در دوران سرمایه داری

در فیلمی که اواخر دهه ۱۹۹۰ منتشر شده بود که اسم اون رو به خاطر ندارم، یک صحنه وجود داشت که در آن فروشنده و دو نفر زن و مرد (زن و شوهر) در فروشگاه هستند و درباره محصول جدیدی که در فروشگاه قرار دارد از فروشنده سوال می پرسند و فروشنده میگوید که این دستگاه جدیدترین دستگاه لوازم خانگی تولید شده است که خیلی خوب و جذاب و کاربردی است. مرد می پرسه که این دستگاه چی هست حالا؟ فروشنده میگه که ماشین لباسشویی هست. خودش میشوره و حتی با سرعت بالا تمیز میکنه و تا حد خوبی هم خشک میکنه. دیگه لازم نیست بشینی توی رخت شور خانه و با دست لباس های کثیف رو بشوری و کمردرد بگیری و کلی آب مصرف کنی. مرد میگه خب اونوقت چکار کنیم اگر این کار رو هم انجام ندیم داخل خونه؟ فروشنده می گه که اینجوری با وجود این ماشین لباسشویی زمان بیشتری برای تفریح کردن و بودن کنار خانواده داری. مرد میگه خب اونوقت که دیگه کاری نداریم برای انجام دادن. شما هی پولدارتر می شید و ما هم باید پول دستگاه هایی که شما می سازید رو جور کنیم و بدیم بهتون. فروشنده گفت که می تونی به صورت قسطی هم خرید کنی. مرد پاسخ داد که خب دیگه بدتر باید چندین ماه پولی که در میارم رو هی بدم به شما بابت کاری که خودمون هم داریم انجامش می دیم.

هر دو طرف دارن درست می گن. هزینه ای که داریم برای لباس ششتن یا اینجوری موارد میدیم گاها زیاد هستند و با بکارگیری این نوآوری ها از این جنس می تونیم اون هزینه رو کمتر کنیم. هزینه هم زمانی هم آسیبی که به بدن ما ممکنه برسه. از اون طرف هم مرد خانواده داره درست می گه. خب اگر همین روزی یک ساعتی که درگیر شستن لباس ها هستیم رو هم هیچ کاری نکنیم پس چکار کنیم؟ از نگاه زن که احتمالا مسئولیت شستشو لباس ها رو به عهده داره هم فرصت خوبیه که دیگه اون کار طاقت فرصا رو انجام نده. و به جاش احتمالا توی خونه استراحت کنه یا با دوستانش وقت بیشتری بگذرونه یا کنار بچه هاش باشه. هرکدوم از این سه نفر از دید خودشون دارن تا حد زیادی درست به موضوع نگاه می کنن. فروشنده بابت محصولی که به زندگی بهتر داره کمک میکنه از خانواده پول می گیره. مرد پولی که در میاره رو برای زندگی بهتر خرج میکنه. خانم خونه هم با استفاده از این دستگاه جدید در آسایش بیشتری زندگی خواهد کرد.

اما اصلا چرا این موضوع رو مطرح کردم؟ چه ربطی به داستان کار کردن یا نکردن داره؟ تا قبل از اطلاع از وجود چنین دستگاهی به عنوان وسیله ای که می تونه در انجام کارهای روزمره به زن خونه کمک کنه زن خونه داشت لباس هاش رو به همون صورت دستی می شست. مرد داشت پولی که در میاورد رو برای زندگیش خرج میکرد و احتمالا می تونست پس انداز بیشتری کنه و حتی زندگی بهتری برای خونوادش ایجاد کنه. فروشنده هم که داشت لوازم دیگه ای که داشت رو میفروخت. یعنی اینکه انگار همه چیز داره و میتونسته در همون روال عادیش به پیش بره. نظام سرمایه داری همه رو به داشتن زندگی بهتر و پرپول‌تر یا شاید بشه گفت با رفاه بیشتر تشویق می کنه. به کسی که میتونه تولید کنه میگه که خب تو حتما می تونی از این قابلیتی که داری و تولیدی که داری انجام می دی درامد بیشتری داشته باشی و زندگی مرفهی ایجاد کنی. به اون کسی که برای دیگران کار میکنه هم می فهمونه که می تونی با بیشتر کار کردن و صرف درامد خودت بر روی محصولات جدیدی که وارد بازار می شن می تونی زندگی بهتری برای خونوادت فراهم کنی. به کسی هم که وابسته هست به دیگری برای درامد می گه که می تونی با خریدن یکسری وسایل زندگی بهتری رو تجربه کنی. تاثیر این موضوع از پایین به بالا حرکت میکنه. فرد وابسته درخواست داشتن موارد جدید میکنه. فردی که کسب درامد می کنه باید بیشتر کار کنه تا بتونه از پس هزینه های زندگی مرفه تر و راحت تر بربیاد. کسی هم که تولید میکنه در نهایت درامد بیشتری بدست میاره. این درامدی که به دست میاره باز در همون چرخه از یک پله بالاتر شروع به گردش میکنه.

درواقع ما همیشه داریم به نیازهای مالی یک فرد یا گروه دیگه پاسخ نشون میدیم. همیشه با خریدهایی که انجام میدیم به لایه های بالاتر زنجیره کمک رسانی می کنیم. گاها خودمون هم با خریدن سهام شرکت ها می تونیم در نقاط مختلف زنجیره قرار بگیریم و کسب سود کنیم. کسب سودی که به خاطر جابجایی پول در این زنجیره ایجاد شده. این میشه اتفاقی که در نظام سرمایه داری رخ میده. نظام سرمایه داری می گه که خب برای بهتر زندگی کردن نیاز به پول بیشتری داری. برای پول بیشتر نیاز به درامد بیشتر داری. برای درامد بالاتر هم به بیشتر کار کردن احتیاج پیدا میکنی. پس بیشتر کار کن، درامد بیشتری داشته باش، بخشی از دارمدت رو در بالای زنجیره سرمایه گذاری کن تا شاید زندگی باز بهتری نسبت به بقیه در مقایسه با اون ها داشته باشی. در نهایت همه داریم برای بالای زنجیره تلاش می کنیم. هر سهامی که می خریم هم کمک به رشد دارایی و درامد بالای زنجیره هست. هر وسیله ای که میخریم کمک به رشد بک لایه بالاتر در این زنجیره هست. در نهایت یک لایه کارکن متوسط (Working class) بسیار بزرگ داریم که دارن به بالای زنجیره کمک می کنن.

خودم از طرفدارهای این مدل سرمایه داری هستم و اعتقادم این هست که هرکسی می تونه مزد تلاش و هوشمندی خودش رو دریافت کنه. این نظام منجر به زندگی های راحت امروزی شده. هرچند که زندگی های قبلی هم فشار عجیبی نداشتند و در حال گذر بودند. چیزی که مهم هست این هست که بتونی از این لایه وسط بیای بیرون. انگار که بخوای از ماتریکس کوچیک خودت به یک ماتریکس بزرگتر مهاجرت کنی. در نهایت نمیشه خیلی ایزوله از شرایط زندگی کرد و چه بخوای چه نخوای درگیر این ماتریکس هستی. پس بهتره بهش آگاه باشیم و از اون تا حدی بیرون بیایم.

اولین مواجهه با مقوله کار کردن

احتمالا همه ما اولین زمان هایی که با مقوله ای به نام کار کردن برخورد می کنیم در دوران کودکی ماست. زمانی که متوجه شدیم پدر یا مادر یا هر دو نفر در بازه ای از روز بطور مرتب در خانه حضور ندارند. هر بار هم که می پرسیدیم کجا هستند به ما گفته می شد که پدر سر کار است. در ابتدا با دلتنگی مواجه بودیم که چرا یکی یا هر دو نفر نیستند اما با گذر زمان متوجه شدیم که این نبودن آن ها برای ما چندان بدک هم نیست. چرا که گویا اگر در خانه نباشد یعنی اینکه می تواند برای ما و خانه چیزهایی که می خواهیم را خریداری کند. پدر بیرون از خانه کار میکند تا برای ما آنچه دوست داریم را خریداری کند. پدر کار میکند تا بتوانیم ماشین جدیدی بگیریم. پدر کار میکند تا برای من یک دوچرخه بزرگتر بگیرد. پدر کار می کند تا بتوانیم خانه خود را عوض کنیم چراکه برادر کوچولو من که تازه به دنیا آمده است به زودی به یک اتاق نیاز خواهد داشت و دیگر نمیتوانم کنار او در یک اتاق هم بخوابم هم درس بخوانم و هم بازی کنم.

از کودکی مفهوم جایزه گرفتن را متوجه شده ایم. در ازای کارهایی که می کنیم یا نمی کنیم جایزه دریافت می کنیم. جایزه ای که برای ما حس خوبی می دهد و ما را سرمست می کند. جایزه ای که مدت ها به دنبالش بوده ایم. جایزه ای که با آن پیش دوستان خود حس بهتری پیدا می کنیم. این ها همه نتایج همان کاری است که پدر یا مادر یا هردو در بیرون از خانه انجام می دهند. احتمالا در سنین مختلف یاد گرفته ایم که رگ خواب پدر یا مادرمان چیست و چگونه می توانیم آنچه که لازم داریم را با رفتارمان پیش آن ها بدست بیاوریم هرچند که میدانیم که پاسخشان منفی است. بزرگ شدن با این ذهنیت یعنی اینکه کار کردن ضروری است و حتما باید زیاد کار کنی تا شرایط بهتری را برای خودت بدست بیاوری و بسازی. اما متاسفانه تقریبا هیچوقت درباره اینکه اصلا کار کردن چگونه است و چطور میشه این کار رو بهتر انجام داد نه صحبت شده نه یاد گرفتیم. خودمون همه رو با تجربه کردن بدست اوردیم.

مفهوم یادگیری و بزرگ شدن

آزمون و خطا اولین و سریع ترین راه یادگیری ما بوده و هست. از ابتدا با دست زدن به بخاری بود که فهمیدیم نباید دست بزنیم. با گریه کردن بود که فهمیدیم می توانیم شیر بدست بیاوریم. اما این ها همه روش هایی برای بدست آوردن بودند. روش هایی برای داشتن بودند. در ادامه دیدیم که چیزهای بیشتری بیرون از خانه برای یاد گرفتن هم هست. یاد گرفتن آن ها نیاز به کلاس رفتن و داشتن مربی یا معلم دارد. کلاس شنا، فوتابل، کاراته و شاید هم اسکیت می رفتیم. کلاس زبان و موسیقی می رفتیم. این ها هم روش هایی برای یاد گرفتن مهارت های مختلف بود که شاید نمی دانستیم چرا اصلا به آن کلاس ها می رویم اما با فشار والدین خود شرکت می کردیم. شاید یکی از آن ها را دوست می داشتیم و ادامه می دادیم.

برای حضور در این کلاس ها و خریدن وسایل و تجهیزات لازم برای گذران کلاس هم نیار به پول بود که پدر باید با کار کردن بدست می آورد و پرداخت می کرد. پس کار کردن چیز خوبی بود. پس از گذران مدرسه برخی از ما متوجه شدیم که با همین درسی که اموخته ایم هم می توانیم با برگزاری کلاس خصوصی کسب درامد داشته باشیم. درامدی هرچند ناچیز که بسیار خوشحال کننده بود و احساس عجیبی برای ما به ارمغان میاورد. ورود به دانشگاه نقطه عطفی برای مستقل شدن هر شخصی به حساب می آید. زمانی که متوجه می شوی برای انجام هر کاری به پول نیاز داری. زمانی که متوجه می شوی هر کسی از هر مهارتی پول در می آورد. حال سوال این هست که من چه مهارتی دارم که بتوانم با آن کسب درامد کنم؟ یا اینکه چه مهارتی لازم دارم برای کسب درامد؟ از اینجا به بعد به شما و رشته ای که در ان تحصیل می کنید بسیار ربط پیدا می کند. گاها افراد در رشته ای که تحصیل می کنند گیر افتاده و ادامه مسیر زندگی خود را در آن به سر می برند. اما همه ما می دانیم که حداقل در ایران به جز درصد کمی از دانشجویان بقیه خودشان رشته تحصیلیشان در دانشگاه را انتخاب نکرده اند. یا به دست مشاور سپردند یا هم شانس و اقبال و نظر خانواده. پس تا همینجا اکثر افراد در مسیری می مانند که احتمالا یا هیچ علاقه ای ندارند یا هیچ شناختی ندارند.

اگر زبر و زرنگ نباشید و زود متوجه این دام نشوید احتمالا در ترم های اخر تازه به این فکر می افتید که خب حالا که درس من در حال اتمام هست چه کاری می خواهم به عنوان کسب درامد انجام بدهم؟ اصلا چه مهارتی دارم یا چه مهارت هایی لازم دارم تا بتوانم کسب درامد کنم؟ اصلا میخواهم در رشته تحصیلی خودم کار کنم؟ علاقه و توانایی لازم را دارم؟ اینجا تازه به فکر این میفتیم که ایا اصلا راهی برای کسب درامد پیدا کرده ام؟ ایا این دوران دانشگاه من رو برای ورود به بازار کار اماده کرده یا خیر؟ متاسفانه پاسخ اکثر دانشجویان خیر هست.

پس از دانشگاه احتمالا با مفهوم کاراموزی و یادگیری آشنا می شویم. برویم کار را یاد بگیریم و وارد بازار کار بشویم. چند سالی در سطح پایین فعالیت کنیم و رشد کنیم سپس در کار خود پیشرفت کنیم و زندگی خود را بسازیم. روش درستی است فقط مهم این هست که چقدر زود این مسیر رو شروع کرده باشیم. بالاخره دوران کاراموزی هم به سر می رسه و می تونیم وارد بازار کار حرفه ای بشیم. شاید هم کسب و کار خودمون رو راه اندازی کنیم.

علایق ما در زندگی

هیچ چیزی توی این دنیا و زندگی کوتاه مدتی که در این دنیا داریم ثابت و غیرقابل تغییر نیست. تنها چیزی که در این دنیا ثابت هست همین تغییر پذیری هست که داره. توی همه چیز هم وجود داره. از موضوعات خیلی منتال گرفته تا موارد فیزیکی و احساسی. اینکه شما در معرض چه چیزهایی قرار می گیرید یکی از عوامل تعیین کننده روی علایق و خواسته های شما می باشد. با حضور اینترنت در زندگی ما مرزها برداشته شده و الان یک نفر در روستایی در ایران می تونه سبک زندگی و داشته ها و خواسته های یک نفر که در لندن زندگی می کنه رو ببینه و خودش رو در موقعیت اون شخص در یک قاره دیگه قرار بده. در صورتیکه در دوران قبل از اینترنت عملا هرکسی صرفا محیط و اطرافیان خودش رو می دید و از اون ها الهام و الگوبرداری می کرد. اما در حال حاضر ما به شدت در معرض این موارد هستیم. مواردی که شاید برای جغرافیای من یا خانواده من یا اصلا شخصیت من غیرقابل دسترسی و حتی باور باشه. اما ذهن موقعی که دوپامین ترشح میکنه و لذت می بره از چیزی اصلا به این موارد نگاه نمیکنه. فقط اون چیزی که در تصویر می بینه رو برای خودش تصور می کنه و می خواد. اگر شما در یک خانواده فرهنگی به دنیا اومده باشید و رشد کرده باشید (قبل از دوران فعلی) احتمال اینکه در مسیر کارهای اموزشی حرکت کنید و گام بردارید بسیار زیاد است. اینکه در یک خانواده بازاری بوده باشید هم شما را به سمت مسیر بازار و کاسبی سوق خواهد داد.

خواسته های ما در زندگی

حقیقتا خیلی از ماها نمیدونیم که دنبال چی هستیم و چی می خوایم! اون دسته هم که میدونن اونقدر مشغول رسیدن به خواسته های خودشون هستن که احتمالا نمی تونید پیداشون کنید و باهاشون ارتباط بگیرید. اما چیزی که مهم هست اینه که متوجه خواسته های خودمون بشیم. خواسته های ما همگی از جنس موارد قابل لمس و آشنا نیستن. گاهی اوقات خواسته های ما اونقدر ساده هستند که حتی خودمون هم متوجه اون ها نمی شیم. فرض کنید اینقدر درگیر کار کردن و گذران زندگی هستید که خستگی بخشی جدا نشدنی از روز و شب شما شده. خستگی که اصلا متوجهش نیستید. همش دنبال یک چیزی هستید که نمی دونید اون چیه. انگار که میدونید ها ولی نمی تونید پیداش کنید. شاید یک هفته استراحت کردن باعث بشه اون احساس رو از دست بدید و بعدش دوباره برگردید به همون روال عادی. شاید هم اصلا متوجهش نشید و همش با انجام کارهای مختلف خودتون رو شلوغ کنید و با فرار کردن از اون زندگی خودتون رو سپری کنید.

اما به نظر من زندگی باید خیلی جذاب تر از این باشه. اینکه صرفا چیزهایی بخوایم و برای رسیدن به اون ها کلی تلاش کنیم تا برسیم و بعد که خواستیم ببینید که ای بالا این که چیز خاصی نبود اون چیزی نیست که برای اون اینجا هستیم. در نهایت این ۷ میلیارد نفری که روی کره زمین داریم زندگی می کنیم هرکدوم مثل چرخ دنده هایی هستیم که یا باید بچرخیم یا باید بریم یه جایی که به صورت تک چرخ دنده داره می چرخه و این ماشین کره زمین رو به حرکت در میاره. شاید تنها نقش مادر من این بوده که زندگی ارومی برای بزرگ شدن ما بوجود بیاره تا بتونید در سلامت و درستی رشد و نمو کنیم و بعدا نقش خودمون رو در این چرخه انجام بدیم. شاید نقش پدر من تربیت تعدادی متخصص در حوزه کاری خودش بوده که بعدا کاری رو انجام بدن و نقش خودشون رو ایفا کنن.

اما این ها خواسته های ما نیستند. خواسته های ما اون چیزهایی هستند که یک روزی متوجه آن می شویم و با خود می گوییم که بله این همون چیزیه که الان می خوام و این همه وقت دنبالش بودم.

الزاما هم این خواسته شاید مادام العمر نباشه. من این خواسته ها رو از جنس تجربه می بینم. حتی اگر یک ویلای لاکچری اون چیزی هست که میخواین، به خاطر تجربه ای که به شما می ده هست که اون رو می خواین. اگر یک ماشین خیلی خفن می خواین به خاطر اون تجربه و حس و حال و خاطره ای هست که به شما می ده که اون رو میخواین. در غیر اینصورت اگر صرفا اون رو میخواین داشته باشین و هیچ تجربه ای با اون نداشته باشید احتمالا خواسته شما نیست. صرفا خواسته برگرفته از جامعه به حساب میاد.

من این خواسته ها رو از جنس تجربه می بینم. تجربه هایی که باید تجربه بشن. حتی ممکنه کوتاه مدت باشند و خیلی به درازا نکشن. ولی یک عطش و نیاز رو که در درون شما شعله ور شده بود رو خاموش میکنه.

مسئولیت های روی دوش ما

هر کدوم از ما به عنوان کسی که داره شبیه یک چرخ دنده در این ماشین بزرگ کره زمین عمل میکنه مسئولیت هایی بر عهده خودش داره.

  • اینکه من به عنوان کسی که در یک سازمان کار میکنه مسئولیت های مختلفی دارم شامل همین موارد میشه.

  • این که من به عنوان همسایه در یک ساختمان مسئولیت هایی به عهده دارم شامل همین موارد میشه.

  • اینکه من به عنوان عضوی از خانواده پدری مسئولیت هایی به عهده دارم شامل همین موارد میشه.

  • اینکه من به عنوان همسر مسئولیت هایی به عهده دارم شامل همین موارد میشه.

  • اینکه من به عنوان یک دوست در جمع دوستی مسئولیت هایی به عهده دارم شامل همین موارد میشه.

  • اینکه من به عنوان یک شخص در جامعه مسئولیت هایی به عهده دارم شامل همین موارد میشه.

  • اینکه من به عنوان پدر یا مادر مسئولیت هایی به عهده دارم شامل همین موارد میشه.

این ها همه مسئولیت هایی هستند که صرفا نشان دهنده علت انجام دادن ان کارها هستند.

یعنی کارهایی که می کنیم همگی به خاطر مسئولیت هایی هستند که به دوش ما گذاشته شده است. مسئولیت هایی که شاید مستقیم و یا حتی غیرمستقیم هستند، مسئولیت هایی که شاید خواسته و یا حتی ناخواسته هستند.

اما هیچکدام از این موارد پاسخگوی این سوال که چرا کار میکنیم نیستند. حداقل اگر شرایط لازم برای پاسخ به این سوال باشند هیچگاه شرایط کافی برای پاسخ به این سوال نیستند.

اما واقعا چرا کار میکنیم؟

اول از همه باید بگویم که ما کار میکنیم تا:

  • کسب درآمد کنیم!

  • حس خوبی به خود داشته باشیم. (حتی به دروغ. چون بنظرم خیلی از کارهایی که میکنیم صرفا انجام دادنی هستند و شاید هیچ حس خوبی هم به ما منتقل نکنند. گویا صرفا درگیر بودن و گذران زمان است که به ما حس خوبی می دهد)

  • احساس مفید بودن در جامعه داشته باشیم. (حتی به دروغ)

  • خود را مشغول کرده باشیم.

  • با دیگران ارتباط بگیریم و با افراد جدیدی اشنا شویم.

  • دارایی های جدیدی به دست بیاوریم.

  • چیزی جدید بسازیم. (بسیار به ندرت- صرفا در کارهایی که نقش خلاق یا سازنده داریم)

  • و احتمالا بسیاری بولت پوینت دیگر

اما شاید سوال درست این نباشید که چرا کار میکنیم. سوال درست این باشد که: چگونه کار کنیم؟

چگونه کار کنیم؟

همیشه همه جا خوانده ایم و شنیده ایم که سخت ترین سوالی که پاسخ دادن به ان چالش برانگیز است سوال چرایی یک ماجرا یا تصمیم است. بعد از چرا(Why) باید سراغ چه(What) و سپس سراغ چگونه(How) برویم. تا اینجای کار درباره اینکه چرا کار میکنیم از جنبه های مختلف صحبت کردیم. چرایی را شاید هنوز هم پیدا نکرده باشیم اما بنظر که به نزدیکی اون رسیده باشیم. چون به نظر میرسه که علت خیلی ثابت و ساده و مشخصی نداره بلکه مجموعه ای از علت ها برای این موضوع وجود داره که همه ما بصورت روتین درگیر اون ها هستیم. پس خیلی سخت نمی گیریم.

بخش دوم که پاسخ به سوال چه است هم خیلی به خود ما برمی گردد. چه چیزی را ما می خواهیم؟ چه چیزی را ما دوست داریم؟ چه چیزی برای ما ساخته شده است؟ چه چیزی در یک لحظه در ما روشن شد که با خود گفتیم بله این همون چیزی هست که میخوام و دنبالش هستم. هرچند که هیچوقت نمی تونیم بدونیم ایا این همون چیزی هست که برای همیشه می خوایم؟ اما حداقل به عنوان یک موتور سوخت برای ما عمل میکنه و کلی ما رو به جلو هدایت می کنه.

بخش انتهایی یا همون چگونگی هم واقعا یک چیز شخصی هست. ما در نهایت باید بتونیم به یک ترکیبی از همه این موارد با هم برسیم. یعنی ترکیبی از کارهایی یا مسئولیت هایی که به دوش ما هست و اون مواردی که خودمون دوست داریم انجام بدیم که اون احساس خوب و تجربه به یاد موندنی و خاطره انگیز رو برای ما ایجاد کنه. این ترکیب برای هر نفر درصدهای خودش رو داره. یکی به دلایلی مجبوره بیشتر زمانش رو روی مسئولیت هایی که به دوشش گذاشته شده بزاره. یکی فرصت بیشتری داره که وقت و درصد بیشتری روی قسمت خواسته های خودش داشته باشه.

در نهایت باید ترکیب مناسب خودمون را با ازمون و خطا پیدا کنیم. امیدوارم همه بتونیم به این ترکیب برسیم و از این مدت کوتاهی که در این دنیا به ما داده شده نهایت استفاده و لذت رو ببریم. هم در انجام مسئولیت های روی دوش ما هم در انجام کارهایی که به اون ها علاقه و عطش درونی داریم.

کارکسب درامد
۵
۰
امین ساجدی
امین ساجدی
مدیریت محصول چیزیه که ۱۲ سال اخیر من رو درگیر خودش کرده! البته که هنوز کلی چیز برای کشف کردن دارم چون عاشق سفر کردن هستم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید