ویرگول
ورودثبت نام
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خواندن ۳ دقیقه·۲۵ روز پیش

چرا خدای عاشق نه؛ مجازات‌گر

می‌تونم به جرات بگم خیلی از ماها رو از بچگی، از خدا ترسوندن. منظورم دوستان هم دوره‌ای خودم (دهه شصتی‌ها) شایدم دهه‌های بعد هم این مسئله رو داشتن. بهمون می‌گفتن، که اگر فلان کار رو درست انجام ندی، خدا دوستت نداره و...

 

دوران ابتدایی که بودم

  از همون اول بچه زرنگ و درس‌خون بودم. کلاس اول و دوم که با هر تیپی می‌رفتم زیادم مهم نبود. موها از مقنعه بیرون زده، چونه مقنعه تو سر چرخیده یه وضعی بود. تا اینکه به کلاس سوم رسیدم. خُب می‌دونید دخترها تو سن 9 سالگی به سن تکلیف می‌رسند.

 دیگه کارم سخت شده بود. حالا باید در کنار درس‌خون بودن یه سری چیزها رو هم یاد می‌گرفتم. معلم مدام تو کلاس‌مون آموزش می‌داد که چطور وضو بگیریم یا چطور نماز بخونیم.

 

می‌گفت: نماز خوندن، روزه گرفتن بر ما واجب شده، موهامون نباید دیده بشه و خیلی از چیزهای دیگه، که باید طبق یه اصولی رعایت کنیم . بعضی از زنگ تفریح‌ها هم آموزش وضو تو سرویس بهداشتی رو داشتیم.

 

گاهی هم توی نمازخونه‌ای که در انتهای حیاط مدرسه، اتاق کوچیک و تاریکی بود. برای آموزش نمازخوندن می‌رفتیم. اونجا هم هیچ شباهتی به نمازخونه نداشت. فقط چند تا کلمه روی دَر و دیوارش، در مورد اصول و فروع دین نوشته شده بود.

خلاصه گفتن که 9 ساله شدم و باید چه کارهایی رو انجام بدم. از اونجا به بعد ترس‌های من شروع شد. اگر نماز نخونی، موهات دیده بشه، خدا تو رو جهنم می‌بره. دروغگو دشمن خدایِ و.... منم بچه و ساده، بد جوری باورم شده بود.

 به جای این‌که تمرکز روی درس خوندنم باشه، مدام حواسم به حرف‌های معلمم بود تا دست از پا خطا نکنم و بعد تو آتیش جهنم نسوزم. آخه گاهی بَس سرگرمِ بازی بودم. یادم می‌شد، نماز بخونم. وای شبِ اون‌ روزی که نماز یادم شده بود، دیگه ذهنم درگیر بود. شب تا صبح رو کابوس می‌دیدم.

 که خدا قراره چه بلایی سرم بیاره. با همین ترس‌ها روز به روز بزرگ شدم و زندگی کردم. خلاصه ترس کل وجود منو پر کرده بود. طوری شده بود که نماز خوندن و روزه گرفتنم بخاطر ترس از خدا بود، نه ارتباط و حال خوب.    

 

چقدر خوب می‌شد که...

 یه عمر زندگی من پُر از ترس از خدا سپری شد. رُک و راست بگم، تمام عبادت‌هام از سرِ اجبار و عادت بود. و متاسفانه همه‌ی این چیزهایی که یادَم داده بودند، رو به بچه‌های خودم هم انتقال دادم. اونا رو هم از خدا ترسوندم.

 

تا اینکه چند سال پیش، بَنا به فعالیتی تو یه کانون فرهنگی داشتم، که ارتباطم با بچه‌ها بود. باید مطالعه‌ام رو بیشتر از قبل می‌کردم. تا بتونم تو جمع بچه‌ها، با زبون خودشون حرف بزنم، بازی کنم و باهاشون یه جمع دوستانهِ جذاب داشته باشم.

یادم نیست از چه منبعی این جمله رو خوندم. تقریبا چنین جمله‌ای بود:

خدا را به بچه‌ها این‌طور معرفی کنید. از پشت دست بزارین روی چشم بچه‌ها و بهشون بگین حالا راه برو، بدون این‌که به جایی بخوری. بعد دست از روی چشم شون بردارید. بگین این بینایی که داری، یعنی خدا. اگر بینایی نداشتیم چی می‌شد و... حالا ما باید برای تشکر از خدا، که این همه نعمت داده، به حرف‌هاش گوش کنیم.

 این جمله منو یه تکون عجیبی داد. و از اون به بعد، بچه‌ها رو این‌طور با خدا آشنا کردم. دیگه از اون موقع به بعد ارتباط خودمم با خدا از سر ترس نبود. باورهام تغییر کرد و ارتباطم هم عاشقانه شد.

"متنی رو که خوندید فقط یه تجربه از کودکی خودم بود"

چقدر خوب می‌شد که خدارو عاشق و دوست داشتنی به بچه‌ها معرفی کنیم. نه مجازات‌گر.

نظرتون رو درباره خدا بنویسید.

 

دوست داشتنینماز
۸
۱۶
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید