حال امروز،شاید مناسب ترین عنوان باشد!

ترم آخر و نهایت تحمل دانشکده ی کذایی ای که دوستش دارم، دانشکده ی معماری را میگویم.

همانطور که از طبقه ی بالا بچه ها و مدل ها و رنگ ها را در طبقه ی پایین دید میزدم و در دلم از بالا رفتن هزینه ها به دولت و رعیت و غیره و ذلک نقل و نبات نثار می‌کردم، ذهنم قفل شد روی مسئله ی فرصت های از دست رفته.

این بار پیکان نثار نقل و نبات را سمت خودم گرفتم که بابا جان،لامروت چرا بیشتر درس نخواندی چرا خودت را به چهارتا استاد منگنه نکردی، چرا با آدم های درس خوان ارتباط نگرفتی، چرا چهارتا مسابقه شرکت نکردی؟!

و بعد یادم آمد من در سال نود و سه که یک ترم اولی بیش نبودم، وارد ماجرای عشق و عاشقی شدم که به غایت برایم خانمان سوز بود، یادم آمد گاهی از شدت گریه با چشمان پف کرده در دانشکده قدم میزدم، یادم آمد ذهنی نداشتم که بگذارم برای درس و روحی که معماری را در یابد و جسمی که توان مقاومت در برابر هجوم پروژه ها را داشته باشد.

از بچگی عاشق این سکانس فیلم های سورئال بودم که در آن، زمان توقف میکرد و آدم های قصه یخ می‌زدند و شخصیت اصلی و قهرمان فیلم در میان آن ها قدم می‌زد و گویا به گذشته باز می‌گذشت،

آدم های یخی ،زمان متوقف شده،بازگشت به گذشته، محال قشنگی است.

شاید اگر در همان لحظه که دچار حسرت شده بودم و غول چراغ جادو می آمد ،دو آرزو را بیان میکردم ، اولی بازگشت به چهار سال گذشته و دومی هم شاید رسیدن به جایگاهی که آرزویش را دارم.

ولی خب غولی در کار نیست .

وقتی بیشتر فکر کردم متوجه شدم انتخاب درستی نداشتم از مسیر زندگی ای که در پیش رو دارم، و البته آگاهی نداشتم و به زعم من خیلی چیزها آموختنی است مانند آگاهی، مانند انتخاب و دریافت فرصت ها.

به نظرم شاید اگر آن چهار سال را با ایده ی امروزم از سر می‌گرفتم ، در معماری بالنده تر بودم.

مسیری که انتخاب کردم، راهی بود که رفتم و برای رفتنش تعجیل کردم بی آنکه به قول پدرم اهم و فالاهم (که اگر درست نوشته باشم) کرده باشم.

مسئله این است که فرصت ها همیشگی نیست و انسان های بدون آگاهی، غالبا آن را از دست میدهند.

چیزی که در زندگی به عنوان چالشی مطرح می‌شود این است که بتوانی امیدوار باشی در حالی که حسرت میخوری.

حسرت ها گاهی تلنگر اند و گاهی سوهان روح.

بعد از این سیر سرسام‌آور با خط واحد راهی منزل بودم و در میان همه ی سختی های زندگی و دردی که به خاطر از دست دادن زمان و فرصت ها بر جانم بود یادم آمد چقدر خدا را دوست دارم و این حال مرا دگرگونه کرد .

و شاید چالش اصلی زندگی دیالوگ فیلم lostباشد، زندگی جنگی است بین انکار و ایمان.

و نکته جالب این بود که وقتی ماجرا را برای دوستم تعریف کردم گفت تو حتی اگر واقعا به گذشته برگردی باز هم همین راه را میروی شک نکن.

نپذیرفتم ولی رد هم نکردم.