هر مدیر محصولی یک قبرستان شخصی دارد؛ قبرستانی پر از قابلیتهایی که روزی درخشان به نظر میرسیدند، اما در نهایت هیچکس از آنها استفاده نکرد. بزرگترین چالش شغل ما این است که بفهمیم کدام ایده را باید قبل از تولد، مستقیم به همین قبرستان بفرستیم.
آخرین ایده "درخشان" من این بود: یک سیستم هشدار فوری برای ربات تحلیلگر اخبارم. فرضیهام این بود که کاربران من (بنیانگذاران استارتاپ) نیاز دارند اخبار حیاتی را در همان لحظه دریافت کنند.
مسیر سنتی برای تست این ایده چه بود؟ هفتهها تحقیق، مصاحبه با کاربران، نوشتن یک PRD کامل و در نهایت، چند اسپرینت توسعه. حداقل یک ماه کار و هزینه های زیاد.
اما من یک مسیر دیگر را انتخاب کردم. به عنوان یک مدیر محصول که میتواند با کمک هوش مصنوعی ابزارهای ساده بسازد، تصمیم گرفتم به جای نوشتن سند، یک ماشین حقیقتسنج بسازم.
ماموریت ساده بود: یک اسکریپت کوچک که به آرشیو یک ماه گذشته منابع خبری واقعی متصل شود و فقط یک سوال را پاسخ دهد: "در دنیای واقعی، چند بار یک خبر واقعاً 'فوری' اتفاق میافتد؟"
با کمک دستیار هوش مصنوعیام، این ماشین حقیقتسنج در کمتر از نیم ساعت آماده شد. بدون پیچیدگی، بدون رابط کاربری، فقط یک هدف: پیدا کردن داده.
اسکریپت را اجرا کردم. بینقص کار کرد. گزارش را باز کردم و با حقیقت روبرو شدم. "اخبار فوری" پیدا شده اینها بودند:
"شما اکنون میتوانید اکانت اسپاتیفای خود را به ChatGPT متصل کنید."
"اینستاگرام یک جایزه جدید برای تولیدکنندگان برتر معرفی میکند."
دادهها به من فریاد میزدند. فرضیه من یک توهم بود. مشکلی که فکر میکردم وجود دارد، آنقدر دردناک نبود که نیاز به یک راهحل فوری داشته باشد.
نتیجه؟ ایدهام به درد نمیخورد.
و این یک موفقیت بزرگ بود.
برای هزینه صفر تومان و در کمتر از نیم ساعت، من از هدر رفتن هفتهها زمان مهندسی و منابع ارزشمند جلوگیری کردم.
این داستان، داستان کدنویسی نیست. این داستان اعتبارسنجی است. محصول نهایی آن نیم ساعت کار، یک اسکریپت نبود؛ یک "نه" قطعی و مبتنی بر داده بود. و در دنیای مدیریت محصول، یک "نه" سریع و ارزان، گاهی از یک "بله"ی کُند و گرانقیمت، بسیار ارزشمندتر است.